نوشته‌های دلا مَح‌سا

۲۳ مطلب با موضوع «از مردم» ثبت شده است

امروز، یکی از بدترین روزهای تولدم، در جدال با خودم!

امسال پر جشن تولدترین سال زندگیم و در عین حال یکی از بدترین روزهای تولدم هم بود.

تولد من و آقا سید، عقد، عروسی، شروع فعالیت کاری من، همه‌شون توی شهریور اتفاق افتادن. چهارشنبه با دوستان دانشگاه جمع شدیم یکی از دوستانِ از غربت برگشته رو ببینیم، برامون تولد گرفتن؛ پنج‌شنبه صبح، شرکتِ آقا سید توی توچال برای شهریوری‌های شرکت؛ پنج‌شنبه عصر، خونه‌ی مامانم اینا؛ امروز هم توی شرکتی که من کار می‌کنم برام تولد گرفتن.

/* از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که تولد وبلاگم هم توی شهریور بوده! :دی */

دیروز عید غدیر بود و به رسمِ این روز دایی‌ها و مامان‌بزرگم اومدن خونه‌مون. روز جمعه و شنبه تا عصر که مهمون‌ها اومدن، من سخت مشغول کار خونه، خرید هدیه‌های شخصی‌سازی شده بودم. /* برای بچه‌ها مناسب سن‌شون یه هدیه‌ی خاص می‌گیرم */
وقتی مهمون‌ها رفتن متوجه شدم بچه‌ها انقدر دکمه‌ی هوم آیفون‌م رو زدن که ورود توسط تاچ‌آی‌دی از کار افتاده و رفته توی فازی که هر بار رمز اشتباه بزنی مدت زمان بیشتری قفل می‌مونه. من هم چند روز قبل رمز جدیدی برای آیفون‌م گذاشته بودم که شامل چندین حروف(و نه ۴ عدد) بود و بخشی از رمز رو یادم نمی‌اومد.

/* درس زندگی! */

نگران داده‌های گوشی‌م نبودم، یادتون باشه تو این مواقع که گوشی می‌ره تو فاز قفل شدن و رمز رو یادتون نمیاد، همچنان می‌تونید توسط آی‌تیونز(از روی کامپیوتر) از گوشی‌تون بک‌آپ بگیرید و بعد این بک‌آپ رو دوباره روی گوشی بریزید. این روند، قفل رو پاک می‌کنه و شما داده‌های قبل از قفل شدن رو خواهید داشت.

خب همین چند تا جمله نزدیک به ۳ ساعت از من وقت گرفت. یعنی اول برای اینکه مطمئن شم عکس‌ها توی بک‌آپ هست رفتم سراغ برنامه‌هایی که در واقع به طور غیرقانونی این بک‌آپ‌ها رو باز می‌کنن و بعد هم مرحله‌ی برگردوندن داده‌ها(restore) روی گوشی یک ساعت و ده دقیقه طول می‌کشه!
توی فرآیند بک‌آپ گیری معمولا فقط داده‌های برنامه‌ها رو نگه می‌دارن، هم حجم کمتری می‌گیره و هم فایل برنامه‌ها روی اپ‌استور هست. پس مرحله‌ی بعد از برگردوندن داده‌ها اینه که گوشی برنامه‌ها رو دانلود کنه ولی دانلود نمی‌شد!
این نمی‌شدِ من، با عوض کردن اینترنت از وای‌فای به داده‌ی موبایل، انواع اتصال udp,tcp به فیلترشکن بود.
/* شاید مشکل از نسخه‌ی بتای ios 11 روی گوشی‌م بود */
تنها راهی که انجام می‌شد این بود که برنامه‌ها رو پاک کنم، دوباره بریزم و این یعنی از بین رفتن داده‌های برنامه‌ها و این یعنی از بین رفتن تمام تنظیماتی که من توی Setting آیفون‌م اعمال کرده بودم.

چرا موبایلم جلوی دست بچه‌ها بود؟ چون ملت دقیق خونه‌مون رو بلد نبودن و زنگ می‌زدن و به این ترتیب قرار بود جلوی دست من باشه.

دیشب ساعت ۳ صبح خوابیدم.

امروز صبح حس خیلی بدی داشتم، تازه ملت هم راه به راه پیام تبریک می‌دادن و من بین دو حال متضاد در رفت و برگشت بودم. هنوز دقیقا نمی‌دونستم از تنظیم دوباره Settingمه که انقدر ناراحتم یا چی؟

حسی که داشتم من رو یاد این تد تاک قدیمی انداخت. توی این تاک از دو جنبه به بحث انگیزه نگاه شده:
توی این تاک می‌گه یه آدمی توی اسطوره‌های یونان به اسم سیسیفیوس از سوی خدایان محکوم شده بود که یه سنگ رو از یه تپه با هر زحمتی بالا ببره، وقتی به بالا می‌رسیده، سنگ غل می‌خورده و می‌اومده پایین. دوباره این کار رو تکرار می‌کرده؛ تا ابد! وقتی شبیه به این اتفاق توی زندگی روزمره یا کاری آدم‌ها اتفاق می‌افته، بهش می‌گه پدیده‌ی سیسیفیک؛ یعنی وقتی کسی برای کاری زحمتی کشیده، به سرانجام نرسه(توسط کسی لغو یا خراب بشه) آدم‌ها به شدت غمگین و افسرده می‌شن.

یه آزمایش انجام دادن، برای سری اول آدم‌ها لگو گذاشتن و در ازای مقداری پول از آدم‌ها می‌خواستن یه سری مجسمه باهاشون بسازن. هربار که مجسمه ساخته می‌شد، مجسمه رو می‌گرفتن و می‌ذاشتن کنار. سری بعد در ازای پول کمتری آدم‌ها باید مجسمه می‌ساختن تا جایی که براشون صرف نمی‌کرده و انجام نمی‌دادن.
برای سری دوم هم همین کار رو کردن، با این تفاوت که وقتی مجسمه رو تحویل می‌داده، به جای اینکه بذارن یه کناری، جلوی چشمش خرابش می‌کردن و سری بعد رو بهش می‌دادن.
دیدن که آدم‌ها سری اول ۱۱ بار و سری دوم ۷ بار حاضر شدن این کار رو دوباره انجام بدن. هرچند این کار خیلی ساده و بی‌اهمیته ولی تفاوت نتیجه کاملا محسوس‌ه.
حتی در شرایطی که آدم‌ها کار مورد علاقه‌شون رو هم انجام می‌دن، پدیده‌ی سیسیفیک نتیجه‌ی کاملا تخریب‌کننده‌ و عجیبی داره.

توی آزمایش بعدی اثر نادیده گرفتن زحمت بقیه رو بررسی کردن و دیدن که نادیده گرفتن زحمت دیگران هم تقریبا اثری شبیه به خراب کردن زحمت اون‌ها رو داره. علاوه بر اینکه آدم‌ها وقتی برای کاری زحمت می‌کشن، نتیجه‌ی اون رو خیلی بیشتر از بقیه دوست دارن.
/* اگه دوست دارید، کاملِ این تاک رو اینجا ببینید */

وقتی خوب فکر و بررسی کردم، دیدم:

- من حدود دو ساعت وقت گذاشتم برای ۹ نفر کادوی مناسب سن و علاقه‌شون بگیرم ولی به جز یه نفرشون که با دقت بررسی کرد، فقط یه مرسی سرد شنیدم.

- علاوه بر کلی وقت تدارکات قبلی، تمام مدت مهمونی در حال پذیرایی بودم و حداقل حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد برای من بار اطلاعاتی، معنایی و خلاصه اتفاق مفیدی نبود.

- من روی اسباب و اثاثیه‌ی منزلم حساسم، بعدا دیدم چند جای اثاثیه‌ی چوبی‌م رو با بی‌توجهی خراب کردن.

- وضعیت عالی و شخصی‌سازی شده‌ی موبایلم رو هم بر باد داده بودن و من داشتم بی‌خود و بی‌جهت کلی وقت صرف بازسازی/نادیده گرفتن خرابی‌هایی که بقیه ایجاد کرده بودن، می‌ذاشتم.

وقتی داشتم به نوشته‌ی امشب فکر می‌کردم چند تا مسئله به ذهنم اومد:

- من روی دیگران کنترلی ندارم پس بهتره برای دفعات بعدی علاوه بر گذاشتن رمز شکل‌دار برای خودم، یه قصه هم براش بسازم که از یادم نره.

- دفعات بعدی موبایلم رو توی جیبم بذارم یا با تمهیداتی هرچند به شیوه‌ی سنتی و زشت(!) همراه خودم نگه دارم تا دست هیچ مریضی بهش نرسه!

- خدا همه‌ی مریض‌های عالم رو شفا بده؛ الهی آمین.

- این مسئله رو کمی هم از بُعد معنوی و غیر منطقی نگاه کنم که این کارهای من برای عید غدیر بوده و هرچند که نمی‌تونه تمام ناراحتی‌م رو رفع کنه ولی از جنبه‌ی مثبت هم به موضوع نگاه کرده باشم. /* چون دوست ندارم حرف‌های مذهبی و شعاری بزنم این قسمت رو توی ذهن خودم ادامه می‌دم. */

سعی می‌کنم از بررسی این اتفاقات، به نکته‌های جدیدی از شناخت موقعیت و خودم برسم و بعد از این هر بچه‌ای که از یه متری گوشی من رد شه، هِد شات‌ش می‌کنم! : چشمک
/* هد شات: سر کسی را با تیر زدن! */

۸ نظر

قدیما بهتر بود! بهتر بود واقعا؟

یکی از مسابقاتی که توی نزدیکا برگزار شد، مسابقه‌ی نویسندگی خاطرات بدون موبایل بود. هرچند که من شرکت نکردم ولی توی ذهنم اومد که درباره‌ی این موضوع بنویسم که چقدر حس می‌کنم اوضاع بهتر شده! مثلا اگه قبلا یه جایی می‌رفتیم که مسیرش رو بلد نبودیم باید هی جلوی آدم‌هایی که نزدیک به خیابون راه می‌رفتن، می‌زدیم رو ترمز، شیشه رو می‌دادیم پایین، داد می‌زدیم چند بار می‌گفتیم آقا، خانم! بعد که طرف مطمئن می‌شد نمی‌خوایم بخوریمش، جواب می‌داد بله؟ و ما ازش آدرس می‌پرسیدیم. تازه معلوم نبود درست آدرس بده و بعضی وقت‌ها هم آدرس اشتباهی می‌داد و ما به خودمون و جد و آباد اون بنده خدا فحش می‌دادیم!

/* در پرانتز اینو می‌گم! 

البته هنوز هم برای بعضی‌ها این‌طوریه! یعنی فک می‌کنند که گوشی هوشمند برای تلگرام اختراع شده. چرا؟ چون خودشون از وقتی مجبور شدن تلگرام داشته باشن، گوشی هوشمند خریدن! روزانه حداقل یه نفر توی مترو در حالی که گوشی هوشمند دست‌شه، نمی‌دونه باید کجا بره و کل کابین مشغول راهنمایی اون بنده خدا می‌شن.
وقتی راهنمایی کردنِ ملت تمون می‌شه، می‌رم به طرف می‌گم مترو یه برنامه هم برای android و هم ios داره که می‌تونه باهاش مسیریابی کنه!
می‌گه از کجا باید دانلود کنم؟
اینجاست که می‌خوام بگم خامی کردم که همچین چیزی رو گفتم اصلا! ولی خودم رو کنترل می‌کنم و اگه گوشی‌ش android ایه می‌گم کافه بازار.
می‌گه کجا؟
می‌گم بازار!  //مردم برنامه‌ی کافه بازار رو به نام بازار می‌شناسن.
می‌گه آهان! */

/*بازگشت به بحث اصلی‌مون! */

می‌خواستم بگم که چقدر اوضاع بهتر شده و اطلاعاتی که می‌تونیم با کمک گوشی هوشمند و اینترنت همراه بگیریم چقدر بهمون آزادی عمل داده که دیدم بلا استثناء همه‌ی متن‌هایی که توی این مسابقه شرکت کرده، درباره‌ی اینه که چقدر قدیما بهتر بود! موبایل نبود، ما با تلفن‌های قدیمی به انگشت‌هامون ورزش می‌دادیم، به مغزمون استراحت می‌دادیم، فامیل‌هامون رو بیشتر می‌دیدیم و ...!

/* اگر حوصله ندارید از این‌جا بخونید! */

اینو توی ذهن‌تون نگه دارید و بذارید کنار میلیون‌ها جمله‌ی «چقدر قدیما بهتر بود!» که روزانه توی مکالمات زیادی از آدم‌های اطراف‌مون می‌شنویم یا خودمون می‌گیم.

راستش برای من خیلی جالب بود که بدونم این جمله مختص ذهن ایرانی‌ه یا نه، عمومیت داره؟ آیا توضیح درستی برای چرایی این موضوع وجود داره؟ واقعیت‌ش اینه که کیفیت زندگی ما با گذر زمان و پیشرفت علم بهتر و راحت‌تر شده. از پیشرفت علم پزشکی و کاهش مرگ و میر ناشی از بیماری‌ها گرفته تا آسانسور و ماشین و ... .
وقتی به انگلیسی این مطلب رو جستجو کردم به توضیحات جالبی در این زمینه رسیدم.

یکی از این توضیحات اینه که مغز آدم سعی می‌کنه اتفاقات ناخوشایند رو کم‌رنگ یا فراموش کنه و اتفاقات خوشایند رو جایگزین کنه یا پر رنگ نگهداره. ترجمه‌ی عبارتی که برای این وضعیت حافظه به کار می‌ره رو من بهش می‌گم «حافظه‌ی خوش رنگ و لعاب!»
هرچند که بیشتر از این توضیح نداده بود، من بهش اضافه می‌کنم که این مدل حافظه بهمون کمک می‌کنه که بتونیم زندگی کنیم! اگه قرار بود خاطرات منفی انقدری که اتفاق افتاده پر رنگ توی ذهن ما بمونن، به نظرم یا ناامید می‌شدیم یا فلج ذهنی!
محققین اومدن از تعداد زیادی آدم درباره‌ی خاطرات گذشته‌شون مصاحبه کردند و دیدن که حدود ۸۰ درصد یا بیشتر آدم‌ها، خاطراتی که توی اون تحقیق تعریف کردن، خاطرات خوشی بوده.
پس در نتیجه دید آدم‌ها اینه که وضعیت حالا به خوبی وضعیت گذشته نیست!

علاوه بر این ارزش‌گذاری که مغز برای اتفاقات منفی انجام می‌ده با اتفاقات مثبت یکسان نیست. مثلا اگه ۱۰ هزار تومن‌تون رو گم کنید میزان حس منفی بیشتری از حس مثبت به دست آوردن ۱۰ هزار تومن خواهید داشت. خریدن گوشی رو با گم کردن یا دزدیده شدن‌ش مقایسه کنید و الی آخر.

از مجموع این دو تا اثر ذهنی اینطور برمی‌آد که آدم‌ها فکر می‌کنن که زندگی/کار/نزدیکا داره به سمت بدتر شدن می‌ره!


پ.ن. علامت /* */ و // برای گذاشتن قسمت‌های توضیحی در برنامه‌نویسی به کار می‌ره و به نظرم استفاده از این قرارداد توی متن‌های معمولی هم رویکرد جالبیه، به همین خاطر استفاده کردم.


/* قبل از بستن این صفحه! */
اگه این مطلب رو دوست داشتید به دوستان‌تون معرفی کنید!
مچکرم!

۵ نظر

روز ۸۶ - آواز ریشه‌ها

نظرات پست دیشب [که تا این لحظه فرصت نکردم جواب بدم] خیلی جالب بود. یعنی درست خلاف تصور من بود! موقعی که داشتم پست قبل رو می‌نوشتم فکر می‌کردم داستان‌های عامیانه کلا دیگه جذاب نیست! و باز به خودم یادآوری کردم که کلماتِ «همه» و «کلا» غلطه! هزار بار.
اگر دوست داشتید قصه‌ی کامل آه رو توی این لینک بخونید. [فضای قابل کلیک روی لینک به اندازه‌ی یه جمله! همیشه جزو آرزوهام بوده!]

اما امروز.

توی فرهنگسرای ارسباران یه نمایشگاهی به نام آواز ریشه‌ها بود. هنرمند محترم، آقای مشکور از ریشه‌های خشک در مناطق مختلف شمال و شرق کشور یه سری حجم با معنا به وجود آورده بود. باهاش صحبت کردم. از جنس آدم‌هایی بود که این روزها خیلی کم هستند. معدود آدم‌هایی که با گوش درون صدای طبیعت رو می‌شنون. صداهایی می‌شنون که بقیه نمی‌شنون. نه چون نمی‌تونن، چون نمی‌خوان که بشنون.
وقتی آدمی برای طبیعت شعور و احترام قائل باشه، خودش رو محور عالم ندونه و سعی کنه به طبیعت نزدیک بشه، خیلی چیزها یاد می‌گیره، از جمله قوی بودن. توی مناطق خشک ریشه‌های درخت‌ها انقدر پیچ و تاب خوردن تا از موانع عبور کردن و به آب رسیدن.
وقتی برای درخت شعور قائل باشیم، انقدر راحت جرئت قطع درخت رو به خودمون نمی‌دیم. چون نه تنها فرصت حیات رو از یه درخت گرفتیم، بلکه در روحیه‌ی درخت‌های دیگه هم تاثیر گذاشتیم. اون‌ها دیگه آزادانه رشد نمی‌کنن، چون حقیر شدن. چون برای حفظ حیات مجبورن در محدوده‌ی قواعد رفتاری آدم‌ها رشد کنن وگرنه قطع می‌شن، هرچند نمود این شعور بیش از عمر آدم طول می‌کشه تا خودش رو نشون بده! اما نشون می‌ده. درخت‌های خارج از شهر خیلی باشکوه‌تر، آزاده‌تر از درخت‌های توی شهر به نظر میان.
مدت‌ها بود که فرصت گپ و گفت‌هایی این چنینی دست نداده بود. چند روزی بود که باطری ذهنم واقعا دشارژ شده بودم. روزمره‌ی ماشینی واقعا آدم رو پیر می‌کنه و حدود دو ساعت گفتگوی امروز واقعا منو به وجد آورد.
این الگوی «پایان شب سیه سفید است» برام خیلی تکرار شده و باور شده برام. مطمئنم برای همه همین‌طوره. البته همیشه این سفید است لزوما به معنای وقوع اتفاق خوشحال کننده و بر وفق مراد بودن اوضاع نیست! به معنی باز شدن راه تازه برای آدم‌ه، چه عینی و چه ذهنی. تا قبلش آدم هی خودش رو به در و دیوار می‌زنه، اما بالاخره یه روز چشمش به در می‌افته، می‌گه: اِ در!

پ. ن. ۱. دوست داشتم خیلی مفصل در مورد امروز بنویسم اما دیر شده و مثلا فردا صبح باید زود بیدار شم. اینا شاید بهانه به نظر بیاد ولی واقعیت اینه که ذهنم درگیر حرف‌های امروزه و داره یه ایده‌ای رو بسط می‌ده، نمی‌تونم ازش بخوام که روی متن تمرکز کنه.

پ. ن. ۲. این یکی از کارهای این نمایشگاهه که من بیش از بقیه دوسِش دارم.

۶ نظر

روز ۷۵ - انواع TA

امشب که داشتم نوشته‌های قدیمم رو شخم می‌زدم، به این متن رسیدم. این شاید اولین طنزیه که ۸ سال پیش نوشتم. قرار بود توی نشریه‌مون درباره‌ی TAهای دانشکده - Teacher Assistant یا دستیار استاد - بنویسم و مستقیم نمی‌تونستم کارهای TAهای مختلف رو شرح بدم. تصمیم گرفتم از گلستان سعدی قالب رو برداشت کنم و محتوا رو بذارم توش! در حالی که هیچ اطلاعی از شکل نثر زمان سعدی نداشتم برام خیلی سخت و زمان‌گیر شد چون مجبور شدم چند بار حس بگیرم و گلستان رو بخونم، بعد در حالی که فرم متن رو توی ذهنم تداعی می‌کنم، محتوا رو بذارم توش!

امشب که می‌خواستم یادی از این نوشته کنم، حس کردم شرح و تفسیر لازم داره! :))

برای این متن، لوگو هم طراحی کرده بودم که ترکیبی از لوگوی دانشگاه تهران و گلستان سعدی بود:

وان که را دستگاه و قدرت نیست / طنز پخته، مرغ بریان است!‏

مکتبی دیدم، نام او بر گرد فلک، بر دهرِ مَلَک چرخیدی و غایة المنتهی ِعلما که طایفة العلما[۱] گشتی و سدرة المنتهی ِهر خرد سن و تند ذهن و خام خو که شاخ بگیری و شاخ شوی. شنیدم که تدبیر خداوندگار مکتب چنین مقدّر نمودی که هر معلّم را ملّایی بودی، نصر الدّرس[۲]، از مقربّان و گاه عالمان.‏

القصّه بر مکتب نصر الدّرسی نشاندندی...‏

خوف الرّجال! هیبت چنان نقش بستی که متعلّمان را نه زهره‌ی خنده بودی و نه یارای گفتار. شنیدم که بر متعلّمان مشق بستی و اجل مقرّر فرمودی تا روز پیش. عاقلی را سخن، مقبول نیفتاد و ندا همی داد که فعل حال و آینده را نتوان بر گذشته حادث کرد. نصر الدرس بر متعلّمان خشم گرفت که بر ما نیز جفا همی و بر شما همی! من مصلحت متعلّمان اندیشم و شما را چه به حکمت و مصلحت‌اندیشی.‏

پیچ الرّجال! مکتب درهم پیچیدی و پرده‌ی غیب بر خود کشیدی، گر اندر مکتب بودی. متعلّمان در دهشت مشق رها کردی و ناله و دعا که بر جانش رفتی.‏

شک الرّجال! علم متعلّمان نیفزودی بل علم خود شبهه‌ناک نمودی. از آن روی که در همه امور شک کردی و دگر به مکتب او کس نرفتی.‏

خام الرّجال! متعلّم را آب علم او نخشکیده، به نصر الدّرسی دادند.‏

رفیق الرّجال! مکتب را به مصلحی دادند، حلیم. متعلّمان را هیبت استاد از سر بدر رفتی و به حلم او، علم فراموش کردی و اغلب به بازیچه فراهم نشستندی.‏

رئیس الرّجال! ولایت معلّم از سر بدر کردی و خود بر معلّم ولی شدی که او را خبر نیست از جمیع احوال.‏

القصّه شفیق الرّجال! در عجایب خلقت بینی و بر خویش افسوس خوری که کس از فیض او تلمّذ نجستی و چون شاهدی میان کوران.‏

فی الجمله
خدایا چنان کن سر انجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار
پس از آن، چنان کن جمیع الرجال/ که اندک بگردد عیوب و افزون، کمال

[۱] هیئت علمی
[۲] Teacher Assistant یا به اختصار TA

۷ نظر

روز ۷۳ - تو کی هستی؟

گفتم: سلام.
گفت: سلام.

سکوت می‌وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: اممم... یه زن قوی!
گفت: زن قوی؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: اممم... یه زن قوی ولی تنها!
گفت: تنها؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که می‌خواد آرزوهاشو دنبال می‌کنه.
گفت: دنبال می‌کنه؟
گفتم: نه!

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که نمی‌تونه مادرش رو تنها بذاره!
گفت: تنها بذاره؟
گفتم: نمی‌دونم!

سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که نمی‌دونه باید چی‌کار کنه.
گفت: چی‌کار کنه؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفتم: من باید برم...
گفت: منو تنها نذار...

۳ نظر

روز ۷۰ - خاله می‌خری؟

آرام و سر به زیر، وارد اولین واگن مترو شد. یک مانتوی مدرسه به رنگ سورمه‌ای با سر آستین و یقه‌های سفید دالبری پوشیده بود. یک کوله‌ی آبی رنگ با طرح‌های دخترانه را روی دوشش حمل می‌کرد و چند کیسه‌ی آدامس و دستمال کاغذی و کش مو را یکی یکی با انگشتانش گرفته بود. ظاهر مرتب و تمیزی داشت. موهای صافش را شانه زده و با کش از پشت سرش بسته بود. اندکی سرخی در گونه‌هایش دیده می‌شد.

مانند کسی که خیرات پخش می‌کند از همان مسافر اولی که نزدیک در ایستاده بود شروع کرد و گفت: «خاله، می‌خری؟»
مسافر گفت: «چند؟»
دخترک گفت: «به ارزش یه روز از روزای بهاری عمرم! تابستونی‌شم دارم، می‌خوای؟»
مسافر گفت: «نه، همون بهاری خوبه، قد سه روزت رو بده.»
نوبت به نوبت به سراغ مسافر دیگری می‌رفت و می‌گفت: «خاله می‌خری؟»
مسافر که رفتار دختر را دنبال می‌کرد و از وضعیتی که یک دختر کوچک را مجبور به کار کرده، بسیار خشمگین بود، با تمام حرص خود از مقصرِ این وضعیت، رو به دخترک نه محکمی گفت.
کینه در نگاه مسافرهای اطراف موج می‌زد. مترو در سکوت کلام و فریاد ذهن‌ها به راه خود ادامه می‌داد. «عجب آدم خسیسی هستی! یعنی روزای زندگی این بچه به اندازه یه دستمال کاغذی نمی ارزه؟ همین شماها هستید که باعث شدید اینا بدبخت و آواره‌ی کوچه و خیابون بشن!»
دخترک بی‌توجه به راهش ادامه داد. نگاه مظلومش را در نگاه مسافر بعدی گره زد و گفت: «خاله می‌خری؟»
مسافر برای شکستن فضای سنگین مترو و نگاه مسافرهای دیگر، بدون معطلی در کیفش به دنبال کیف پولش گشت و در همین حال گفت: «۵ تا بده. از اون نارنجی قشنگا نداری؟»
دخترک گفت: «چرا خاله دارم ولی یکم گرونه‌ها. می‌شه ده روز آخر شهریور که وسط کارم می‌رفتم پارک و هوا خیلی خوب بود. خیلی خوش گذشتا.»
مسافر گفت: «اشکالی نداره، پول ده روز اول مهرت رو هم می‌دم.»
وقتی سراغ مسافر بعدی رفت، صورتش زرد و رنگ پریده شده بود. دیگر مانند بدو ورودش سرخ نبود.
مسافر‌ها از قبل پول‌هایشان را آماده می‌کردند و یکی یکی روزهای عمر دختر را می‌خریدند.
یکی از مسافر‌ها که ظاهر مهربانی داشت و حسابی دلش به رحم آمده بود، سراغ دخترک رفت و در حالی که می‌خواست هم‌قد دخترک باشد، زانوهایش را خم کرد، جلوی دخترک نشست و گفت: «همه‌ی دستمالات چند؟»
دخترک گفت: «خیلی گرون خاله، خیلی.»
مسافر گفت: «مثلا چند؟»
دخترک گفت: «به اندازه‌ی همون یه سالی که تونستم برم مدرسه. صبح‌ها تا مامانم صدام می‌زد، بی‌معطلی بیدار می‌شدم و می‌رفتم مدرسه. همون سالی که کار نکردم. همون سالی که عاشق مدرسه و خانم معلم شدم و بعد از اون دیگه نتونستم برم.»
مسافر انگار عجله داشت که پیاده شود، پول را کف دست دخترک گذاشت و در حالی که از در عبور می‌کرد، گفت: «دستمالاتم مال خودت، نگه دار بفروشش.»
وقتی در مترو بسته شد، دخترک به اندازه‌ی یک سال کوچکتر شده بود. قدش کوتاه‌تر شده بود و دست‌ها و پاهایش کوچک‌تر از قبل به نظر می‌رسیدند.
دخترک به راه خود ادامه داد.
«خاله می‌خری؟»
مسافری که همان ابتدا نه محکمی گفته بود، با صدای بلند گفت: «نخرید، نخرید! صاحب این بچه وقتی پول ببینه، فردا هم این بچه رو می‌فرسته سر کار. این بچه الان باید درس بخونه و بچگی کنه!”
کسی انگار نمی‌شنید.
«خاله می‌خری؟»
همینطور که واگن به واگن جلو می‌رفت، هرکس چند روز را می‌خرید و او کوچک و کوچک‌تر می‌شد. دستها و پاهایش به حالت عجیبی کوتاه به نظر می‌رسیدند و قیافه‌اش درهم می‌پیچید.
دخترک در همین قطار توانسته بود دشت روزانه‌اش را به دست آورد و به خانه رود اما دلش می‌خواست امروز تمام جنس‌هایش را بفروشد و از فردا دیگر سر کار نیاید.
قطار به قطار از یک سوی آن، به واگن خانم‌ها وارد می‌شد و تا انتهای قطار می‌رفت و دست‌فروشی می‌کرد.
آن روز حوالی عصر، دستمال‌های دخترک تمام شدند. آن روز حوالی عصر، تمام کودکی دخترک به فروش رفت. آن روز حوالی عصر، دختری به اندازه‌ی یک بسته‌ی تریاک کوچک شده بود. در حالی که در خیابان بالا و پایین می‌پرید، به سمت خانه می‌رفت.
بالاخره آن شب، دخترک دود شد و به آسمان رفت.

۷ نظر

روز ۶۵ - استاد جدید

من از اون دسته آدمام که از جلسه‌ی دوم کلاس فرصت می‌کنم خود واقعی‌م رو نشون می‌دم.

جلسه‌ی اول وقتی در کلاس باز می‌شه و استاد میاد توی کلاس، کره‌ی چشم‌هام با صدای قیژ قیژی توی حدقه می‌چرخه و استاد رو نشونه می‌گیره. توی مغزم یه کادر سبز باز می‌شه و یه سری اطلاعات در یه طرف تصویر زیر هم نوشته می‌شن:

فلان فلانی
به نظر میانسال
قد بلند
موهای مشکی
شکل بدن، توت فرنگی – پاهای لاغر و شکم بزرگ –
وقتی استاد راه می‌ره تا سر جاش بشینه/بایسته نوع راه رفتن ضبط می‌شه.

وقتی استاد جاش رو پیدا کرد، دوباره چشمم با قیژ قیژ کردن، جلو و عقب می‌ره، فوکوس می‌کنه، از سرِ استاد شروع به تحلیل می‌کنه:
موها حالت‌دار،
سشوآر کشیده،
به نظر هفته‌ی پیش کوتاه شده.
فرق سر کج و خیلی معمولی باز شده. => احتمال مذهبی بودن یا فرهیختگی!

کره‌ی چشمم آروم آروم به سمت پایین حرکت می‌کنه و این نوشته‌ها مثل فیلم‌های جاسوسی آمریکایی که در پایین صفحه مکان و زمان رو نمایش می‌دن، حرف به حرف توی ذهنم میان:
چشم‌های روشن
عینکی
صورتی نه چندان چاق
ته‌ریش + ظاهر موها => احتمالا پایبند به اصول اسلامی
پیراهن مردانه به رنگ گلبهی تند + پایبند به اصول اسلامی => ولی روشن و باز
دکمه‌ی یقه باز
سر آستین پهن
چشمم زوم می‌کنه و می‌گه: جنس پارچه شبیه لباس‌های ایرانیه.
پیراهن برای اولین باری‌ه که بعد اتو شدن پوشیده شده.
یه حلقه‌ی ساده
دست‌بند چرمی پنهان زیر آستین؟! => احتمالا تاثیر فضای هنر یا دوستان هنری که در فضای رسمی کلاس فرصت بروز نداشته.
شلوار پارچه‌ای ایرانی
چشمم زوم می‌کنه و می‌گه برای بار دوم یا سوم بعد از اتو شدن پوشیده شده. بعضی از چروک‌های شلوار تازه‌تر از بقیه هستن.
کفش مردانه‌ی نوک تیز که خیلی سرسری در روزهای قبل واکس خورده.
پشت کفش واکس نخورده.

تحلیل ظاهر تمام شد. نتیجه اینکه استاد یا دانشجوی دکتراست یا مدرک دکترایش را گرفته. حداقل یک فرزند کوچک دارد.
در این مرحله چشمم می‌ره بالا و نمای متوسطی از استاد می‌گیرد تا حالات حرکت دست‌ها و بدنش را در حین حرف زدن بگیره.

گوش فعال می‌شود.
لحن صحبت استاد دوستانه و محترمانه
جملات در حال ضبط هستن و کم کم روی آنالیز شخصیت استاد تاثیر می‌ذارن.
استاد اسم و رسم شاگردها رو می‌پرسه و اکثریت خیلی یواش جواب می‌دن. استاد با حوصله دوباره اسمشونو می‌پرسه بدون اینکه اشاره کنه بقیه بلندتر بگن.
نگاه استاد و سوالاتش کنجکاوانه‌ست. هیچ نوعی از تحقیر نداره.
استاد نمایشنامه‌های چاپ نشده‌ی زیادی داره و معتقده نباید چاپ کرد چون اگه چاپ بشن قابلیت ویرایش نمایش‌نامه‌ها از بین می‌ره و غیر قابل تغییر می‌شن. یعنی نوشته‌هاش هنوز به قدر کافی خوب نشدن. گزارش به مغز، احتمال کمالگرایی وجود داره. انتظارهای خودت رو تغییر بده. احتمال تشویق شدن از سمت استاد کمالگرا کمه.
در بخشی از مثال‌هایی که بین حرفاش می‌زد، توی اتاق یه مرد، جزو وسایلش تسبیح هم وجود داره. => احتمال مذهبی بودن تقویت می‌شه.
در بخشی از حرفاش گفت که از غلط‌های املایی در نوشته‌ها به شدت بدش میاد بخصوص غلط‌هایی که به اسم محاوره وارد زبان شده. => احتمال منظم بودن و علاقه‌ی خاص به نظم. در گوشه‌ای از مغز نگهداری بشه تا با اطلاعات جدید تکمیل بشه.

این ماجرا همزمان در کنار شناسایی هم شاگردیا انجام می‌شه. عموما شناخت هم‌شاگردیا تدریجی و دیرتر اتفاق می‌افته ولی شناخت اولیه به همین صورت انجام می‌شه.

موضوع بحث استاد طبق معمول درباره‌ی این بود که ما خوب به اطرافمون توجه نمی‌کنیم و چیزها رو با جزئیات لازم نمی‌بینیم.

۵ نظر

روز ۶۳ - باربند

حوالی ساعت ۹ شب، مشغول رانندگی بودم که چراغ هشداردهنده‌ی موتور ماشین روشن شد و روشن موند. زدم بغل، ماشین رو خاموش کردم، منتظر شدم خاموش بشه، اما نشد. به امداد خودرو زنگ زدم. یه بنده خدایی با موتور سیکلت اومد. کاپوت ماشین رو زد بالا. نگاهی به ماشین انداخت و گفت مشکل از تسمه‌ی دینام‌ه ولی همراهش تسمه دینام که نداشت، هیچی، برای وارسی از آچار و ابزارهای توی ماشین خودم استفاده کرد.

وقتی ماشین رو با جرثقیل می‌بردن یاد پدربزرگ خدابیامرزم افتادم؛ همیشه توی ماشینش انواع وسایل فنی مثل اتصالات باطری، تسمه، آچارهای شلاقی، بوکس، فرانسه، از شماره‌ی ۸ تا ۲۰ رو داشت تا اگه لازم می‌شد حتی موتور ماشین رو بتونن پایین بیاورند و دوباره بذارن سر جاش. خیلی از وقتا این چیزا رو برای رفع گرفتاری بقیه باخودش این طرف اون طرف می‌برد.

پدربزرگم یه جا بند نبود. از اوایل دهه‌ی ۴۰ توی میراث فرهنگی تهران، کارگاه زری و مخمل‌بافی کار می‌کرد و در نتیجه تهران ساکن شده بود. خونه و باغ پدری اما سار بود. این یعنی وقتی تهران بود، دلش سار بود و وقتی سار بود، دلش تهران. حتی وقتی توی قطعه‌ی هنرمندان بهش قبر دادن، مردد بود تهران خاکش کنیم یا سار. همیشه در اولین تعطیلات اداره، عزم سار می‌کرد.

صبح زود حوالی ساعت ۵ بیدار می‌شد و بار سفر رو تو ماشین جاسازی می‌کرد. اول ساک‌هایی که فقط توی سار نیاز داشتیم رو تو ماشین می‌ذاشت بعد وسایل راه رو. اون روزها مثل حالا توی راه، گُله به گُله مجتمع رفاهی و پمپ بنزین نبود. یه پمپ بنزین توی جاده‌ی کاشان به قم - مسیر برگشت از سار - بود، هرکی توی راهِ رفت، نیاز به بنزین پیدا می‌کردن باید با یه دبه می‌رفت از اون طرف جاده بنزین می‌آورد. خیلی‌ها وقتی می‌خواستن از جاده رد بشن، ماشین بهشون زده و مردن. حتی اگه این جمله یه شایعه بود، پدربزرگ علاوه بر خوراکی‌های بین راه، گوشت و روغن و برنجی که در روستا به سختی پیدا می‌شد، بنزین هم برمی‌داشت. یعنی ۱.۵ برابر وسایلی که توی صندوق ماشین جا می‌شد، بار سفر داشتیم. بیش از ظرفیت توی ماشین، بچه روی بچه و توی بغل آدم بزرگ نشسته بود، با این حال زیر پا هم پر بود! به جای اون شکل معمول باربند که فلز نازکی بود، پدربزرگ محض محکم‌کاری چند تا لوله رو با پیچ‌های دو قلابی برای باربند استفاده می‌کرد.

پدربزرگ خیلی محتاط بود؛ شاید قشنگ‌تر اینه که بگم از مسیر لذت می‌برد و با زیر سرعت مطمئنه حرکت می‌کرد. به همین خاطر مسیر حدود ۳۵۰ کیلومتری تهران به سار - از توابع کاشان - از یه صبح تا بعد از ظهر طول می‌کشید. عموما سبقت نمی‌گرفت؛ اگه می‌خواست سبقت بگیره باید تا یه کیلومتر جلو و عقب، ماشینی نمی‌دید، صدا هم از کسی در نمی‌اومد تا حواسش پرت نشه؛ دنده معکوس می‌کشید، ماشین جلویی رو رد می‌کرد و دوباره به خط دو برمی‌گشت. حالا دلش آروم می‌گرفت، بقیه هم حق صحبت کردن پیدا می‌کردن.
به ظهر که نزدیک می‌شدیم هوای کویر اون‌قدر داغ می‌شد که پمپ بنزین پیکان جوش می‌آورد. پدربزرگ برای همه چی راه حل داشت! دست به ساختش هم خوب بود. روی باربند، کنار ساک‌ها و وسایل، یک دبه‌ی آب بسته بود که با شلنگی، آب به سمت پمپ بنزین می‌رفت. روی پمپ بنزین یه کیسه‌ی پر از ماسه گذاشته بود و هر موقع که حس می‌کرد ممکنه گرمای هوا مشکل‌ساز بشه، دستش رو از پنجره به سمت باربند بالا می‌برد و شیر متصل به دبه‌ی آب را برای مدتی باز می‌کرد. آب روی کیسه‌ی ماسه می‌ریخت و توی اون جمع می‌شد. پمپ بنزین خنک می‌شد و لازم نبود توی اون گرما توقف کنیم.
راستش رو بخواید ما هیچ وقت از باربند خوشمون نمی‌اومد چون ماشین رو بی‌کلاس می‌کرد اما با دیدن کارکرد این تکنولوژی دست‌ساز پدربزرگ به خودمون افتخار می‌کردیم و در رویاهایمون توان رقابت با تکنولوژی‌های ماشین‌سازی آلمان رو توی خودمون می‌دیدیم!

توی سار جزو معدود کسایی بودیم که ماشین داشتیم. بنابراین موقع برگشت از سار هم علاوه بر وسایلی که خودمان داشتیم، بقیه هم چیزهایی می‌دادند که برای اقوامشون توی تهران ببریم. نه تنها جای خوراکی‌های خورده شده خالی نشده بود که جامون تنگ‌تر هم می‌شد. ماشین که حرکت می‌کرد آدما دنبال ماشین می‌دویدند و دست‌هایی بود که گونی‌هاشونو به سمت باربند ما پرت می‌کردند تا براشون ببریم. هروقت به تصویر آهسته‌ شده‌ی این اتفاق فکر می‌کنم احتمال می‌دم که شاید این تصور دراماتیکی بود که خودم از لحظه‌ی حرکت ماشین به خاطراتم اضافه کردم.


* این متن رو برای فراخوان روایت مستند همشهری داستان نوشته بودم ولی نفرستادم. بابت این مسئله ناراحت نیستم؛ دلم برای پدربزرگم تنگ شده و با انتشار این متن، می‌خواستم که یادش رو زنده کنم.

۶ نظر

روز ۶۱ - غُرِ ایشالا سازنده!

بعضی وقتا حسابی از دستتون شاکی می‌شم! بله از دست شما. و شما. و شما. بله همون شمایی که فقط نشستید نوشته‌های دیگرانو می‌خونید، گل درشتاشو جدا می‌کنید، زیر پست‌هاتون توی نزدیکا و غیره paste می‌کنید. شمایی که از زندگی‌تون نمی‌نویسید! تجربه‌هاتونو سفت چسبیدید! بعد هی عکس گل و موی بافته و روسری در باد و زانوی در بغل منتشر می‌کنید، زیرش می‌نویسید:

«سکوت...
رساترین فریاد یک زن است
وقتی سکوت می‌کند...
وقتی بحث نمی‌کند...
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمی‌کند...
بفهم که واقعا آسیب دیده است...»

دفعه‌ی بعد که رفتید پشتیبانی نزدیکا بابت برگزیده نشدن عکس‌تون توی صفحه‌ی اول برنامه و چوقولی بقیه، داد و فریاد کردید، می‌گم تو جوابتون بنویسن:

«کاربر محترم سلام!
سکوت...
رساترین فریاد یک زن است!
وقتی سکوت می کنید...
وقتی بحث نمی کنید...
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمی‌کنید...
می‌فهمیم که واقعا آسیب دیده‌اید...!
پشتیبانی نزدیکا!»

والا!

مدت‌هاست هرچی روایت مستند از زندگی آدما می‌خونم یا خارجی‌اند یا ایرانیِ «دستْ از دنیا کوتاه»! حالا دارم غر می‌زنم یه چیزی می‌گم؛ ایرانیِ «دستْ دورِ دنیا پیچان» هم داریم ولی انقدر بزرگ و اسطوره شدن که آدم تا میاد هم‌ذات‌پنداری کنه، ایشون رفته مرحله‌ی بعد!

خب غُرم تموم شد!

ما آدما از دوران غارنشینی، توی جمع که هستیم - واقعی یا مجازی - عادت داریم به شباهت‌هامون بیش از تفاوت‌هامون توجه کنیم؛ چون برای زنده موندن در زمان غارنشینی نیاز داشتیم با جمع بمونیم و پذیرفته بشیم. نه فقط این مسئله، حتی الگوی اضطراب‌مون هم هنوز به همون شکله. - برای اون دوستی که می‌خواد بیاد نظر بذاره اینا تصورات خودته و از این حرفا، باید بگم اینا یه سری نظریه‌ی روانشناسیه! ولی واقعا خوشحال می‌شدم اگه در این حد نظریه‌پرداز بودم! -
توجه بیش از حد به شباهت باعث می‌شه همه می‌خوان عکاس شن، همه می‌خوان فلان، بیسار، بوق! در نتیجه، زندگی که کسل‌کننده می‌شه، به جهنّم! مُحرّک‌های بیرونی، به جای محرّک‌ّهای درونی، آدما رو هدایت می‌کنن. حرف‌های آدما، عکس‌العمل‌شون تعیین می‌کنه بعد از این باید چی کار کرد؛ به جای اینکه خود آدم، تحلیل کنه و تصمیم بگیره بعدش چی بشه. نمی‌گم به تفاوت‌هاتون بیش از حد توجه کنید. تعادل چیز خوبیه کلا. بیشتر از قبل به تفاوت‌هاتون توجه کنید و درباره‌اش بنویسید! سایه و مصطفی این کارو می‌کنن گاهی. چیزای به ظاهر ساده از خودشون و تعامل‌شون با اطرافشون رو می‌نویسن که آدم می‌تونه تفاوت برخوردها رو تو موقعیت‌های مشابه ببینه و به خودش آگاه‌تر باشه.


پ.ن.۱. برای آشنایی بیشتر با نزدیکا، برنامه را از کافه بازار نصب کنید.

پ.ن.۲. نویسنده: دلیِ کمالگرا زاده‌ی اصل

پ.ن.۳. دلی مخفف دل‌آرام‌ه. قبلا چندین نفر پرسیدن دلی چیه!(چیه، نه کی‌ه تازه!)

۶ نظر

روز ۶۰ - بازی

بعضی از آدما یه جور خوبی منعطف‌ن یا حداقل توی یه دوره‌ای اینطوری شدن؛ برای هر کاری لازم نیست صغری کبری بچینی؛ هدفت از این کار چیه؟ چطوری به این ایده رسیدی؟ چرا به من گفتی؟ خلاصه نیازی به دونستن مقدمه و مؤخّره ندارن. گاهی اصلا لازم نیست حرف بزنی؛ انگار خودشون می‌دونن. حتی قبلا بهش فکر کردن انگار. این جور آدما نقش‌پذیری‌شون بالاست. یه جور بازیگرن که می‌تونن با عمق وجودشون درگیر نقش‌شون بشن. هر نقشی با هر احساسی که لازمه داشته باشن. پدرِ دخترِ شجاع، مادرِ پسرِ شجاع، حتی عاشق یا معشوقِ دخترِ / پسرِ شجاع! این شجاع فقط یادآور اون کارتون معروف نیست. این بازی یه شجاعت و ریسک‌پذیری‌ای لازم داره که ممکنه از بیرون، شبیه حماقت به نظر بیاد.
این آدما وقتی قراره بازی کنن، خودشون می‌رن لباس نقش‌شون رو می‌پوشن. میان روی سِن بهم تعظیم می‌کنن. این آدما می‌دونن کی قراره لیلی رو بازی کنه و کی فرهاد. لیلی سِن رو ترک می‌کنه چون الان فرهاد باید با حرکت و چرخیدن دور خودش آفاق رو سیر کنه. از این سو به اون سو. یه جای بازی، لیلی باید وارد صحنه بشه؛ با دستانی باز و دامنی کلوش در حالی که بی‌وقفه دور خودش چرخ می‌زنه و فرهاد رو متوقف کنه. لیلی گاهی با گرفتن دست فرهاد می چرخه و گاهی رهاش می‌کنه و ازش دور می‌شه. انقدر این کار رو می‌کنه تا فرهاد گرفتار بشه. بعد از اون، ما فرهاد رو در جاهای مختلف می‌بینیم که گاهی دستش رو به سوی لیلی دراز کرده و گاهی به سوی خدا التماس. انقدر لیلی چرخ می‌زنه که هوش رو از سرِ فرهاد می‌بره و فرهاد با بیچارگی به زمین پناه می‌بره. اما بالاخره این لیلی آروم آروم از اوج به سمت زمین میاد و یه جا بالای سر فرهاد آروم می‌گیره. همین که فرهاد به هوش بیاد، کافیه و لیلی بعد از این نباید گرفتار فرهاد و زمین بشه؛ کم کم در حالی که فرهاد حاضر نیست دست لیلی رو رها کنه، لیلی چرخ بزنه و اوج بگیره، دستش رو از دست فرهاد بیرون بکشه و از فرهاد دور شه تا صحنه رو ترک کنه.

بازی تموم و پرده‌ها بسته می‌شه. لیلی و فرهاد از نقش‌شون بیرون میان، لباسای عادی خودشون رو می‌پوشن و دوباره می‌شن همون آدمای قبلی، منتها با تجربه‌ی عاشقی روی صحنه. دیگه خود اون آدما برای هم موضوعیت ندارن و تجربه براشون موندگار شده.

با بقیه‌ی آدما نمی‌شه از این بازیا کرد. بقیه‌ی آدما انگار چرخ دنده دارن. برای اینکه راه بیفتن باید یه چرخ دنده‌ی هم مدول باهاشون بشی. به قول ویکی‌پدیا نسبت قطر دایره‌ی گام‌ت رو باید با تعداد دنده‌هات یه طوری تنظیم کنی که دنده‌هاتون بیفتن بین هم و تازه راه بیفته! حالا که خودت رو چکش‌کاری کردی برای اینکه باهاشون هم مدول بشی و چرخ بزنید، حالا نمی‌تونی خودتو از بین دنده‌هاش بکشی بیرون! وقتی می‌فهمه داره بازی تموم می‌شه و داری خودتو می‌کشی بیرون، شروع می‌کنن به چرخش با سرعت بی‌نهایت! اول دنده‌هات رو زخمی می‌کنه، بعد هم وقتی می‌خوای حرف بزنی باهاشون، لکنت می‌گیری بس که دنده پشت دنده رو می‌کوبه توی صورتت، آخر هم با اون سرعت بی‌نهایت یا خودش یا تو رو، پرت می‌کنه به دورا!

برای پیدا کردن هم‌بازی فقط لازمه دو کَلوم با طرف حرف زد! البته این دو کَلوم بسته به ظرفیت گیرنده‌ی آدما ممکنه به چند کَلوم منجر بشه.

۴ نظر