نوشته‌های دلا مَح‌سا

۷۸ مطلب با موضوع «تجربه‌ی شاید شخصی» ثبت شده است

چهارشن‌بِ‌لاگ - کتابی که با من گفتگو می‌کند[۱]

از کجا شروع شد؟
خدا تو این دنیا با اسبابش آدم رو هدایت کرده و می‌کنه.
یکی از علایق من اینه که روزانه توی جاهایی که محتوا تولید می‌کنن بگردم: اپ استور، تد، شبکه‌های اجتماعی، برنامه‌های کتاب‌خوان و ... همین گشتن و به طور اتفاقی خوندن مطالب گاهی من رو به چیزهای خیلی خوبی رسونده؛ نمونه‌ش همین مسیریه که می‌خوام توی این پست ازش بنویسم.

۱. توی طاقچه به طور اتفاقی به کتاب موهبت‌های کامل نبودن برخوردم و حس کردم ممکنه ربطی به کمالگرایی(Perfectionism) داشته باشه. در نتیجه کتاب رو گرفتم و خوندمش!
[چون با این کتابی که می‌خوام معرفی و خلاصه کنم مباحث مشترک داره از توضیح مفصل مطالب این کتاب صرفنظر می‌کنم.]

متوجه شدم که ریشه‌ی کمالگرایی شرم‌ه. شرم از دوست داشتنی نبودن. در واقع کمالگرایی به معنی نهایت سعی خود رو کردن نیست.(کلمه‌ی مناسب این جمله کمال‌طلبی‌ه) کمال‌گرایی یعنی باور به این‌که زندگی‌مون، ظاهرمون، رفتارمون بی‌عیب و نقص‌ه و می‌تونیم از قضاوت، انتقاد و احساس شرم مصون بمونیم. کمالگراها توی مقطعی از زندگی‌شون برای عملکرد و موفقیت‌هاشون تشویق شدند و این فکر خطرناک، ملکه‌ی ذهن‌شون شده که من یعنی موفقیت‌هام، کارهای بزرگم. کمالگرایی خارج از دسترس و کاملا ویرانگره چون ۱. هیچ چیز بی‌عیب و نقص نیست و ۲. نظر دیگران مهم‌ه و نظر دیگران خارج از کنترل ماست.

اگه الان دچار کمالگرایی شدید که اول باید این کتاب رو بخونید و بعد کتابی که می‌خوام بهتون معرفی کنم، با توجه به این‌که هر دو تا کتاب و یکی دو تا کتاب مرتبط دیگه به این موضوع رو خوندم، بهتون پیشنهاد می‌کنم که با دلی آرام و قلبی مطمئن از این کتاب صرفنظر کنید و کتابی که معرفی می‌کنم رو با عمق بیشتری بخونید. چون نویسنده‌ی کتاب یه محقق‌ه و مطالب رو به صورت کامل‌تر نسبت به این کتاب، توی کتاب daring greatly بررسی کرده.

این کتاب مشوق من بود تا به ترس درونی‌م تا حدودی غلبه کنم و ۱۰۰ روز نوشتن متوالی رو شروع کنم.

۲. این لیست از ویدئوهای تد، پربازدیدترین ویدئوهای تد هستند که پیشنهاد می‌کنم اگر ندیدید حتما ببینید. [زیرنویس فارسی/انگلیسی هم داره.]

۳. به دوستی این کتاب موهبت‌های کامل نبودن رو معرفی کردم و اون چراغ رو روشن کرد!!! : نویسنده‌ی این کتابه همونی نیست که یکی از سخنرانی‌های پر بازدید تد رو ارائه داده؟! [قدرت آسیب پذیری، برنه براون]
این سخنرانی ارائه‌ی خیلی خوب و جذابی داره، پیشنهاد می‌کنم حتی اگه موضوعش براتون جذاب نیست[که بعید می‌دونم] سخنرانی رو ببینید.


مرحوم استیو جابز می‌گفت که خلاقیت، مرتبط کردن چیزهاست.[اون زمونا که باهم تو سیلیکون ولی کار می‌کردیم :)) ] الان که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم که اگر من این کتاب رو به دوست‌م معرفی نمی‌کردم و اون دوست‌م این ارتباط بین نویسنده‌ی کتاب و سخنران تد رو برقرار نمی‌کرد، این روند ادامه پیدا نمی‌کرد و کلی اتفاقای خوب نمی‌افتاد و این پست نوشته نمی‌شد!

اولین کاری که کردم این بود که اسمش رو به انگلیسی سرچ کردم تا لیست کتاب‌هاش رو ببینم. با توجه به اینکه من ترجمه‌ی موهبت‌های کامل نبودن رو خونده بودم داشتم وسوسه می‌شدم که نسخه‌ی انگلیسی‌ش رو هم بخونم که متاسفانه/خوشبختانه از این کار صرفنظر کردم و سراغ کتاب بعدی رفتم.




Daring Greatly by Brene Brown 
[نسخه‌ی انگلیسی کتاب توی اینترنت هست، به اسم کتاب لینکش کردم. من بعد از خوندن یه فصل از کتاب، انقدر ازش راضی بودم که برای حفظ حقوق مولف رفتم خریدمش؛ ۱۲ دلار]

اون موقع انقدر محو مطالب کتاب بودم که دنبال ترجمه‌ش نرفتم ولی این کتاب سه تا ترجمه داره:
زندگی شجاعانه
جرئت بسیار
زندگی با تمام وجود

/* TODO */
اینکه کدوم بهتره رو فعلا به خودتون می‌سپارم؛ هنوز فرصت نکردم برم و از نزدیک متن‌شون رو بخونم و با کتاب انگلیسی مقایسه کنم ولی چون می‌خوام برای کسی بخرم، می‌رم بررسی می‌کنم و این قسمت رو کامل می‌کنم.

معرفی کتاب Daring Greatly
این کتاب با توجه به اینکه نویسنده محقق حوزه‌ی اجتماعی‌ه و روی شرم کار می‌کنه، به صورت مشروح درباره‌ی شرم در جامعه، مفهوم شرم، روش‌های مقابله با شرم، موانع مقابله با شرم، تاثیر شرم در سازمان و در خانواده صحبت می‌کنه.

نکته‌ی با ارزش کتاب اینه که نویسنده چون محقق کیفی‌ه و با استفاده از مصاحبه، تحقیقاتش رو جلو می‌بره، با کلی از مردم عادی و کلی جماعت مشهور، کارآفرین‌ها، مشاورها و روان‌شناس‌ها مصاحبه کرده و بارها در حین خوندن کتاب با این مواجه شدم که چه عجیب! یه رفتارهایی اصلا ربطی به شرق و غرب، جامعه‌ی ایران نداره و علتش هم توی کتاب توضیح داده شده. بارها با مطالبی توی کتاب‌های زندگی‌نامه یا کسب و کار مواجه شدم که نویسنده‌ها نمی‌دونستن علتش چیه و این کتاب توضیح داده بود. این کتاب دست روی موضوع حیاتی‌ای گذاشته.

و از همه عجیب‌تر اینکه گاهی انقدر دقیق حس من رو توی اون موقعیت توضیح داده بود که تصمیم گرفتم عنوان این پست رو بذارم کتابی که با من گفتگو می‌کند! وقتی توی گودریدز نظرات ذیل این کتاب رو خوندم واقعا ذوق‌زده شدم! یکی نوشته بود این کتاب منو بغل کرد! هربار سراغ کتاب می‌رفتم انقدر خوب درکم می‌کرد که آروم می‌شدم. حتی یاد گرفتم که بدون دادن راه‌حل یا حل شدن ماجرا چقدر درک کردن مهم و تاثیرگذاره!
همیشه کتاب‌های غیر داستانی یا بعضا داستانی هم، حرف خودشون رو می‌زنن و در صورت لزوم خواننده مجبوره فهم و درکش کنه اما این کتاب درست برعکسه! این کتابی‌ه که خواننده رو درک و فهم کرده!

سخت‌تر بودن خوندن نسخه‌ی انگلیسی کتاب کمک کرد آروم‌تر کتاب رو بخونم و بهش فکر کنم. مجبورم کرد برای کلماتی که گوگل ترنزلیت خیلی پرت و پلا می‌گفت، کلمه‌ی مناسب‌تر پیدا کنم. برای پیدا کردن کلمه‌ی مناسب باید مصداق اون کلمه رو توی خودم پیدا می‌کردم[موضوع کتاب راجع آدم‌هاست!] و همین تاثیرش رو بیشتر کرد.


توی پست بعدی تصمیم دارم خلاصه‌ای از خلاصه‌ی کتاب رو بنویسم.

۳ نظر

اهل کاشانم[۲]

مهم‌ترین تاثیری که صد روز نوشتن متوالی توی زندگی من داشت این بود که لمس کردم پیوسته و متوالی انجام دادن کارها چقدر خوبه. هر روز بخشی از کار رو انجام می‌دی و بعد از چند روز خیلی خوب تموم می‌شه. بعد از اون تجربه، کارهای خونه، خوندن کتاب‌ها و هر کاری که در وهله‌ی اول به نظرم سخت و زیاد می‌آد رو به واحدهای کوچک روزانه تقسیم می‌کنم و بدون نگرانی و فکر کردن به اینکه از کی و کجای عالم عقب افتادم انجام می‌دم. دقیقا مثل نوشتن، وقتی چند روز می‌گذره و تموم می‌شه می‌گم ای ول کار انجام شد و اصلا نفهمیدم چطور گذشت! معجزه‌ی مرور زمان!

این تجربه در کنار کتاب‌هایی که این مدت توی موضوعاتی مثل شرم، کمالگرایی و محبت به همین شکل ذره ذره خوندم و ذره ذره نوت برداری کردم و ذره ذره تمرین کردم و اجازه دادم محتوا توی وجودم ته‌نشین بشه، بعد از عمل خیلی کمکم کرد.

پشت در اتاق عمل که بودم اذان می‌گفتن. حس خاصی نداشتم یعنی نمی‌دونستم قراره چی بشه. فقط می‌دونستم بعدش سِرُم می‌زنن! و بابت ناراحتی از این مسئله، داشتم اینایی که برای زیبایی، عمل می‌کنن رو قضاوت می‌کردم! واقعیتش این بود که یکم هیجان داشتم بدونم وقتی بیهوش می‌شم چی می‌شه! مثل خوابه؟ یا تاثیر دیگه‌ای هم داره.

Photo By: John Towner

ساعت‌های بعد از عمل با آرامش عجیبی سپری شد. برای من گذشت زمان بدون اینکه کار خاصی انجام بدم حس بهبودی می‌داد. نسبت به بدنم حس خاصی داشتم. سال‌ها بود که با بدنم مثل ابزار برخورد کرده بودم. یه من ِ راننده درون بدنم بودم که فقط گاز می‌دادم! اما حالا تمام حواسم به خودم بود و بدنی که تلاش می‌کرد هر ساعت بهتر بشه. اینکه ضعیف بودم و انرژی‌م فقط صرف بدنم می‌شد کمک می‌کرد متمرکز و آروم بمونم. گاهی که با دست راستم آروم آروم دست چپ‌م رو ماساژ می‌دادم ناخودآگاه مطلبی راجع به Self Compassion یادم می‌اومد و خودم رو درک می‌کردم و برای خودم آرزوی سلامتی می‌کردم. راستش وقتی اولین بار راجع به این موضوع خوندم یکم برام عجیب و ناملموس بود اما واقعیت این بود که تاثیر مثبت عجیبی داشت. حداقل تاثیرش، آرامش ذهنی من بود که حس می‌کردم درک شدم ولی مطمئنم در روند بهبودم هم موثر بوده. گاهی دست‌هام رو بهم می‌دادم و این حس قدردانی رو از طریق دست چپ‌م به دست راست‌م می‌رسوندم.

گفتگوی درونی، حرف‌هایی که خودآگاه یا ناخودآگاه به خودمون می‌زنیم خیلی مهمه. هنوز دقیق نمی‌دونم چطور می‌شه فهمید چی به خودمون می‌گیم ولی توی این مورد خاص، قبلا گفتگوی درونی‌م موقع بیماری، متوقعانه تقاضای بهبودی سریع‌تر داشت و آمرانه خواهان کاهش درد بود.

/* در حاشیه */

یه سری کلمات انگلیسی به خاطر اینکه آدم توی کتاب یا فیلم راجع بهشون اطلاع پیدا کرده بار معنایی بیشتری برای آدم داره. مثلا الان من grateful رو بیشتر حس می‌کنم تا قدردانی! باید کلمات فارسی رو توی زمینه‌ی مربتط بیشتر ببینم تا برام ملموس‌تر بشه. 

/* اتمام حاشیه */

مدتی‌ه که دارم مفهوم استراحت و تفریح رو تمرین می‌کنم. تمرین چی؟ اینکه وقتی استراحت یا تفریح می‌کنم فقط متمرکز روی استراحت یا تفریح باشم و به این فکر نکنم که چقدر کار انجام نداده دارم.(با توجه به اینکه استراحت و تفریح برای احیای نیروی جسمی و ذهنی بهم کمک می‌کنه که بتونم کارهام رو بهتر انجام بدم). چیزی که کمکم کرد این بود که درک کرده بودم ارزش وجودی من به کارهایی که انجام می‌دم یا نمی‌دم نیست. یه آدم وقتی به دنیا می‌آد و زنده است یعنی ارزشمنده. دیگه برای اثبات ارزش وجودی‌م به خودم و دیگران نمی‌جنگم و با این ذهنیت، کاری انجام نمی‌دم. راجع به این مسئله که موضوع یه کتاب فوق العاده‌ست توی یه پست جداگانه می‌نویسم.(قول می‌دم! می‌خوام یه دید جامع بهتون بدم :ابر انسان وجودم در نقش استاد دانشگاه مثلا!)

راستش دلم نمی‌خواد که بگم چقدر ضعیف شدم یا کجام دقیقا چطور شده یا چقدر درد می‌کنه؛ توی اطرافیان و اینترنت راجع به عوارض عمل جراحی شنیدین حتما. برای من عمل جراحی مثل یه خاموشی موقتی بود که با پیش زمینه‌هایی که داشتم ذهنم رو آروم کرد. حس می‌کنم این عمل در کنار همه‌ی تاثیرهای مثبت یا منفی روی بدنم، روابطم رو با خودم و اطرافیان تغییر داده؛ هرچند این تغییر کم باشه یا حتی مدت کمی دوام بیاره اما زندگی به نظر من دقیقا یعنی بالا و پایین‌ها. تجربه کردن، یاد گرفتن، نگهداشتن نقاط مثبت و استفاده از تجربه‌ها و انرژی‌های مثبت توی لحظات سخت و سرازیری زندگی بهترین روشی‌ه که تا حالا یاد گرفتم.


در آخر هم دوست دارم از پدر، مادرم، همسرم و بدنم بابت همراهی و تلاش‌شون برای بهبودی من تشکر کنم و از همه‌ی شمایی که جویای احوالم بودید ممنونم.

۵ نظر

چطور یک عمل جراحی زندگی مرا تغییر داد؟[۱]

این عنوانی‌ه که استاد دانشگاه وجودم پیشنهاد داد و ذیل‌ش تاکید کرد که طوری کامل و جامع از تجربیاتم بنویسم که انگار رساله‌ی دکتری‌م رو حول موضوع انسان، خانواده و تاثیرات عمل جراحی بر روان و روابط افراد می‌نویسم!

ای بابا! ولم کن! عنوان رو همین‌جا عوض می‌کنم به « اهل کاشانم! »

الان در حالی می‌نویسم که یه بادکنک خالی رو با لب‌هام گرفتم و سعی می‌کنم بادش کنم تا ریه‌هام باز بشه. اثر ماده‌ی بیهوشی رو بعد از گذشت ۱۰ روز از عمل روی سطح تنفسم حس می‌کنم و بقیه‌ی غرهای لازم بعد از یه عمل جراحی!
تقریبا راه دیگه‌ای نبود و دکتر حاذق تشخیص داده بود که عمل کنم، شاید مهم‌تر از این‌ها برای من: دلم روشن بود. آخرین مرحله از خیلی از تصمیم‌های مهم زندگیم رو با دلم گرفتم.
یه هفته تا عمل بیشتر فرصت نداشتم و تقریبا وسط یه خونه تکونی‌طور فهمیدم که یه عمل در پیش دارم. غیر از شب قبل از عمل که ناخودآگاه دچار استرس ناشی از ناشناخته‌های در پیش رو شدم، بهش فکر نکردم. البته قبل از این در مورد این سندرم و راه درمانش توی اینترنت خونده بودم.
حسین بیش از من نگران بود و وقتی نتونست مثل من دلش رو به دریا بزنه و به دکتر اعتماد کنه، در موردش توی متن‌های انگلیسی مفصل خوند. کاری که خیلی به من کمک کرد این بود که نگرانی‌ش رو کنترل کرد و سعی کرد به مسئله مثبت نگاه کنه. اگر مثل من بین آدم‌های همیشه خیلی نگران، بزرگ شده باشین درک می‌کنین که این کار چقدر به آدم کمک می‌کنه.
واقعیت‌ش هم اینه که «فقط فکر کردن» به پیامدهای منفی اون هم به طور مداوم هیچ کمکی نمی‌کنه که هیچ، انرژی آدم رو هم هورت می‌کشه و آدم نمی‌تونه مثل جریان طبیعی زندگی با مسائل روبرو شه. این توی یه سیکل منفی دوباره ذهن ترسو رو شارژ می‌کنه که دیدی خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردی و آدم رو از لحاظ روانی ضعیف و ضعیف‌تر می‌کنه.



وقتی بعد از عمل به هوش اومدم اولین چیزی که متوجه حضورش شدم پرستاری بود که اسمم رو از ته چاه صدا می‌زد... دل‌آرام... دل‌آرام خانم...
صداش شبیه صدای مامانم بود وقتی بعد از ظهرها زیاد می‌خوابیدم و می‌خواست بیدارم کنه؛ در عین اینکه با تون هشدار دهنده‌ای صداش رو بالا می‌برد، می‌خواست مهربون هم باشه!
و وقتی جوابش رو دادم گفت برات یه هیتر گذاشتیم گرم شی.
گفتم خدا خیرت بده.
گفت خواهش می‌کنم و رفت.
حسین قبل از عمل می‌گفت آدما بعد از به هوش اومدن بعضا حرفای زشت می‌زنن. بهش گفتم فکر می‌کنم مثل سوال و جواب شب اول قبر می‌مونه! هرچی توی خودآگاهت تکرار کردی و به ناخودآگاهت رفته همون رو می‌گی. چون خودآگاه آدم رو خاموش می‌کنن! و ما ادراک ناخودآگاه!
وقتی به هوش اومدم انگار از خواب زمستانی بیدار می‌شدم. آروم آروم داشت یادم اومد که من در حالی که از سرمای اتاق عمل مثل بید می‌لرزیدم به خواب رفتم. صدای دستگاهی که بهم وصل بود و ریتم قلبم رو نشون می‌داد توجهم رو جلب کرد ولی چشمام تار بودن و درست نمی‌دیدم.
توی اون لحظات به تنها چیز و کسی که فکر می‌کردم خودم بودم.
ترس من از عمل جراحی خلاصه می‌شد در پرستار و آنژیوکت. بعدا وقتی سر اینکه رگم راحت پیدا نمی‌شد و با دستم ور می‌رفتن آه و ناله‌م می‌کردم مامانم گفت که وقتی سه ساله بودم مسموم شدم و یه ماه و نیم توی بیمارستان کارشون این بود که هر سه روز یه بار رگ من بسته می‌شده و آنژیوکتش رو عوض می‌کردن. مامان من در حالی که ۲۲ سال بیشتر نداشته و خواهرم رو چند ماهه باردار بوده از این ماجرا خیلی اذیت شده و من خاطره‌ی بدی از این موضوع دارم و این باعث می‌شه بیش از حد معمول از آنژیوکت بترسم.
وقتی داشت این رو تعریف می‌کرد من که بخشی از حواسم به این بود که احیانا لوله‌ی سرم تکون نخوره یا خودم تکون نخورم، به این فکر می‌کردم که هرچند این موقعیت واقعا برای من دردناک بود اما این بار شاید از موارد نادری بود که مامانم به جای اینکه جمله‌ی ما خیلی زحمت تو رو کشیدیم رو کاملا بی‌اثر تکرار کنه یا از اینکه حس کنه زحماتش قدر دونسته نمی‌شه حرصش بگیره و در مورد نامربوطی بروز بده، کاملا لخت و عریان، بدون قضاوت نسبت به ترس و درد آدم‌ها از اتفاقات اون موقع و مواجهه‌ی خودش از موضع ضعف، از موضع حس مشترک انسانی، برای من و حسین ماجرا رو تعریف کرد.

راستش قصدم این نبود که این نوشته رو در چندین قسمت بنویسم اما بیش از این نمی‌تونم با دستام تایپ کنم و مابقی رو در روزهای آینده می‌نویسم و منتشر می‌کنم.
۱۰ نظر