نوشته‌های دلا مَح‌سا

۶ مطلب با موضوع «درباره‌ی تکنولوژی» ثبت شده است

امروز، یکی از بدترین روزهای تولدم، در جدال با خودم!

امسال پر جشن تولدترین سال زندگیم و در عین حال یکی از بدترین روزهای تولدم هم بود.

تولد من و آقا سید، عقد، عروسی، شروع فعالیت کاری من، همه‌شون توی شهریور اتفاق افتادن. چهارشنبه با دوستان دانشگاه جمع شدیم یکی از دوستانِ از غربت برگشته رو ببینیم، برامون تولد گرفتن؛ پنج‌شنبه صبح، شرکتِ آقا سید توی توچال برای شهریوری‌های شرکت؛ پنج‌شنبه عصر، خونه‌ی مامانم اینا؛ امروز هم توی شرکتی که من کار می‌کنم برام تولد گرفتن.

/* از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که تولد وبلاگم هم توی شهریور بوده! :دی */

دیروز عید غدیر بود و به رسمِ این روز دایی‌ها و مامان‌بزرگم اومدن خونه‌مون. روز جمعه و شنبه تا عصر که مهمون‌ها اومدن، من سخت مشغول کار خونه، خرید هدیه‌های شخصی‌سازی شده بودم. /* برای بچه‌ها مناسب سن‌شون یه هدیه‌ی خاص می‌گیرم */
وقتی مهمون‌ها رفتن متوجه شدم بچه‌ها انقدر دکمه‌ی هوم آیفون‌م رو زدن که ورود توسط تاچ‌آی‌دی از کار افتاده و رفته توی فازی که هر بار رمز اشتباه بزنی مدت زمان بیشتری قفل می‌مونه. من هم چند روز قبل رمز جدیدی برای آیفون‌م گذاشته بودم که شامل چندین حروف(و نه ۴ عدد) بود و بخشی از رمز رو یادم نمی‌اومد.

/* درس زندگی! */

نگران داده‌های گوشی‌م نبودم، یادتون باشه تو این مواقع که گوشی می‌ره تو فاز قفل شدن و رمز رو یادتون نمیاد، همچنان می‌تونید توسط آی‌تیونز(از روی کامپیوتر) از گوشی‌تون بک‌آپ بگیرید و بعد این بک‌آپ رو دوباره روی گوشی بریزید. این روند، قفل رو پاک می‌کنه و شما داده‌های قبل از قفل شدن رو خواهید داشت.

خب همین چند تا جمله نزدیک به ۳ ساعت از من وقت گرفت. یعنی اول برای اینکه مطمئن شم عکس‌ها توی بک‌آپ هست رفتم سراغ برنامه‌هایی که در واقع به طور غیرقانونی این بک‌آپ‌ها رو باز می‌کنن و بعد هم مرحله‌ی برگردوندن داده‌ها(restore) روی گوشی یک ساعت و ده دقیقه طول می‌کشه!
توی فرآیند بک‌آپ گیری معمولا فقط داده‌های برنامه‌ها رو نگه می‌دارن، هم حجم کمتری می‌گیره و هم فایل برنامه‌ها روی اپ‌استور هست. پس مرحله‌ی بعد از برگردوندن داده‌ها اینه که گوشی برنامه‌ها رو دانلود کنه ولی دانلود نمی‌شد!
این نمی‌شدِ من، با عوض کردن اینترنت از وای‌فای به داده‌ی موبایل، انواع اتصال udp,tcp به فیلترشکن بود.
/* شاید مشکل از نسخه‌ی بتای ios 11 روی گوشی‌م بود */
تنها راهی که انجام می‌شد این بود که برنامه‌ها رو پاک کنم، دوباره بریزم و این یعنی از بین رفتن داده‌های برنامه‌ها و این یعنی از بین رفتن تمام تنظیماتی که من توی Setting آیفون‌م اعمال کرده بودم.

چرا موبایلم جلوی دست بچه‌ها بود؟ چون ملت دقیق خونه‌مون رو بلد نبودن و زنگ می‌زدن و به این ترتیب قرار بود جلوی دست من باشه.

دیشب ساعت ۳ صبح خوابیدم.

امروز صبح حس خیلی بدی داشتم، تازه ملت هم راه به راه پیام تبریک می‌دادن و من بین دو حال متضاد در رفت و برگشت بودم. هنوز دقیقا نمی‌دونستم از تنظیم دوباره Settingمه که انقدر ناراحتم یا چی؟

حسی که داشتم من رو یاد این تد تاک قدیمی انداخت. توی این تاک از دو جنبه به بحث انگیزه نگاه شده:
توی این تاک می‌گه یه آدمی توی اسطوره‌های یونان به اسم سیسیفیوس از سوی خدایان محکوم شده بود که یه سنگ رو از یه تپه با هر زحمتی بالا ببره، وقتی به بالا می‌رسیده، سنگ غل می‌خورده و می‌اومده پایین. دوباره این کار رو تکرار می‌کرده؛ تا ابد! وقتی شبیه به این اتفاق توی زندگی روزمره یا کاری آدم‌ها اتفاق می‌افته، بهش می‌گه پدیده‌ی سیسیفیک؛ یعنی وقتی کسی برای کاری زحمتی کشیده، به سرانجام نرسه(توسط کسی لغو یا خراب بشه) آدم‌ها به شدت غمگین و افسرده می‌شن.

یه آزمایش انجام دادن، برای سری اول آدم‌ها لگو گذاشتن و در ازای مقداری پول از آدم‌ها می‌خواستن یه سری مجسمه باهاشون بسازن. هربار که مجسمه ساخته می‌شد، مجسمه رو می‌گرفتن و می‌ذاشتن کنار. سری بعد در ازای پول کمتری آدم‌ها باید مجسمه می‌ساختن تا جایی که براشون صرف نمی‌کرده و انجام نمی‌دادن.
برای سری دوم هم همین کار رو کردن، با این تفاوت که وقتی مجسمه رو تحویل می‌داده، به جای اینکه بذارن یه کناری، جلوی چشمش خرابش می‌کردن و سری بعد رو بهش می‌دادن.
دیدن که آدم‌ها سری اول ۱۱ بار و سری دوم ۷ بار حاضر شدن این کار رو دوباره انجام بدن. هرچند این کار خیلی ساده و بی‌اهمیته ولی تفاوت نتیجه کاملا محسوس‌ه.
حتی در شرایطی که آدم‌ها کار مورد علاقه‌شون رو هم انجام می‌دن، پدیده‌ی سیسیفیک نتیجه‌ی کاملا تخریب‌کننده‌ و عجیبی داره.

توی آزمایش بعدی اثر نادیده گرفتن زحمت بقیه رو بررسی کردن و دیدن که نادیده گرفتن زحمت دیگران هم تقریبا اثری شبیه به خراب کردن زحمت اون‌ها رو داره. علاوه بر اینکه آدم‌ها وقتی برای کاری زحمت می‌کشن، نتیجه‌ی اون رو خیلی بیشتر از بقیه دوست دارن.
/* اگه دوست دارید، کاملِ این تاک رو اینجا ببینید */

وقتی خوب فکر و بررسی کردم، دیدم:

- من حدود دو ساعت وقت گذاشتم برای ۹ نفر کادوی مناسب سن و علاقه‌شون بگیرم ولی به جز یه نفرشون که با دقت بررسی کرد، فقط یه مرسی سرد شنیدم.

- علاوه بر کلی وقت تدارکات قبلی، تمام مدت مهمونی در حال پذیرایی بودم و حداقل حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد برای من بار اطلاعاتی، معنایی و خلاصه اتفاق مفیدی نبود.

- من روی اسباب و اثاثیه‌ی منزلم حساسم، بعدا دیدم چند جای اثاثیه‌ی چوبی‌م رو با بی‌توجهی خراب کردن.

- وضعیت عالی و شخصی‌سازی شده‌ی موبایلم رو هم بر باد داده بودن و من داشتم بی‌خود و بی‌جهت کلی وقت صرف بازسازی/نادیده گرفتن خرابی‌هایی که بقیه ایجاد کرده بودن، می‌ذاشتم.

وقتی داشتم به نوشته‌ی امشب فکر می‌کردم چند تا مسئله به ذهنم اومد:

- من روی دیگران کنترلی ندارم پس بهتره برای دفعات بعدی علاوه بر گذاشتن رمز شکل‌دار برای خودم، یه قصه هم براش بسازم که از یادم نره.

- دفعات بعدی موبایلم رو توی جیبم بذارم یا با تمهیداتی هرچند به شیوه‌ی سنتی و زشت(!) همراه خودم نگه دارم تا دست هیچ مریضی بهش نرسه!

- خدا همه‌ی مریض‌های عالم رو شفا بده؛ الهی آمین.

- این مسئله رو کمی هم از بُعد معنوی و غیر منطقی نگاه کنم که این کارهای من برای عید غدیر بوده و هرچند که نمی‌تونه تمام ناراحتی‌م رو رفع کنه ولی از جنبه‌ی مثبت هم به موضوع نگاه کرده باشم. /* چون دوست ندارم حرف‌های مذهبی و شعاری بزنم این قسمت رو توی ذهن خودم ادامه می‌دم. */

سعی می‌کنم از بررسی این اتفاقات، به نکته‌های جدیدی از شناخت موقعیت و خودم برسم و بعد از این هر بچه‌ای که از یه متری گوشی من رد شه، هِد شات‌ش می‌کنم! : چشمک
/* هد شات: سر کسی را با تیر زدن! */

۹ نظر

قدیما بهتر بود! بهتر بود واقعا؟

یکی از مسابقاتی که توی نزدیکا برگزار شد، مسابقه‌ی نویسندگی خاطرات بدون موبایل بود. هرچند که من شرکت نکردم ولی توی ذهنم اومد که درباره‌ی این موضوع بنویسم که چقدر حس می‌کنم اوضاع بهتر شده! مثلا اگه قبلا یه جایی می‌رفتیم که مسیرش رو بلد نبودیم باید هی جلوی آدم‌هایی که نزدیک به خیابون راه می‌رفتن، می‌زدیم رو ترمز، شیشه رو می‌دادیم پایین، داد می‌زدیم چند بار می‌گفتیم آقا، خانم! بعد که طرف مطمئن می‌شد نمی‌خوایم بخوریمش، جواب می‌داد بله؟ و ما ازش آدرس می‌پرسیدیم. تازه معلوم نبود درست آدرس بده و بعضی وقت‌ها هم آدرس اشتباهی می‌داد و ما به خودمون و جد و آباد اون بنده خدا فحش می‌دادیم!

/* در پرانتز اینو می‌گم! 

البته هنوز هم برای بعضی‌ها این‌طوریه! یعنی فک می‌کنند که گوشی هوشمند برای تلگرام اختراع شده. چرا؟ چون خودشون از وقتی مجبور شدن تلگرام داشته باشن، گوشی هوشمند خریدن! روزانه حداقل یه نفر توی مترو در حالی که گوشی هوشمند دست‌شه، نمی‌دونه باید کجا بره و کل کابین مشغول راهنمایی اون بنده خدا می‌شن.
وقتی راهنمایی کردنِ ملت تمون می‌شه، می‌رم به طرف می‌گم مترو یه برنامه هم برای android و هم ios داره که می‌تونه باهاش مسیریابی کنه!
می‌گه از کجا باید دانلود کنم؟
اینجاست که می‌خوام بگم خامی کردم که همچین چیزی رو گفتم اصلا! ولی خودم رو کنترل می‌کنم و اگه گوشی‌ش android ایه می‌گم کافه بازار.
می‌گه کجا؟
می‌گم بازار!  //مردم برنامه‌ی کافه بازار رو به نام بازار می‌شناسن.
می‌گه آهان! */

/*بازگشت به بحث اصلی‌مون! */

می‌خواستم بگم که چقدر اوضاع بهتر شده و اطلاعاتی که می‌تونیم با کمک گوشی هوشمند و اینترنت همراه بگیریم چقدر بهمون آزادی عمل داده که دیدم بلا استثناء همه‌ی متن‌هایی که توی این مسابقه شرکت کرده، درباره‌ی اینه که چقدر قدیما بهتر بود! موبایل نبود، ما با تلفن‌های قدیمی به انگشت‌هامون ورزش می‌دادیم، به مغزمون استراحت می‌دادیم، فامیل‌هامون رو بیشتر می‌دیدیم و ...!

/* اگر حوصله ندارید از این‌جا بخونید! */

اینو توی ذهن‌تون نگه دارید و بذارید کنار میلیون‌ها جمله‌ی «چقدر قدیما بهتر بود!» که روزانه توی مکالمات زیادی از آدم‌های اطراف‌مون می‌شنویم یا خودمون می‌گیم.

راستش برای من خیلی جالب بود که بدونم این جمله مختص ذهن ایرانی‌ه یا نه، عمومیت داره؟ آیا توضیح درستی برای چرایی این موضوع وجود داره؟ واقعیت‌ش اینه که کیفیت زندگی ما با گذر زمان و پیشرفت علم بهتر و راحت‌تر شده. از پیشرفت علم پزشکی و کاهش مرگ و میر ناشی از بیماری‌ها گرفته تا آسانسور و ماشین و ... .
وقتی به انگلیسی این مطلب رو جستجو کردم به توضیحات جالبی در این زمینه رسیدم.

یکی از این توضیحات اینه که مغز آدم سعی می‌کنه اتفاقات ناخوشایند رو کم‌رنگ یا فراموش کنه و اتفاقات خوشایند رو جایگزین کنه یا پر رنگ نگهداره. ترجمه‌ی عبارتی که برای این وضعیت حافظه به کار می‌ره رو من بهش می‌گم «حافظه‌ی خوش رنگ و لعاب!»
هرچند که بیشتر از این توضیح نداده بود، من بهش اضافه می‌کنم که این مدل حافظه بهمون کمک می‌کنه که بتونیم زندگی کنیم! اگه قرار بود خاطرات منفی انقدری که اتفاق افتاده پر رنگ توی ذهن ما بمونن، به نظرم یا ناامید می‌شدیم یا فلج ذهنی!
محققین اومدن از تعداد زیادی آدم درباره‌ی خاطرات گذشته‌شون مصاحبه کردند و دیدن که حدود ۸۰ درصد یا بیشتر آدم‌ها، خاطراتی که توی اون تحقیق تعریف کردن، خاطرات خوشی بوده.
پس در نتیجه دید آدم‌ها اینه که وضعیت حالا به خوبی وضعیت گذشته نیست!

علاوه بر این ارزش‌گذاری که مغز برای اتفاقات منفی انجام می‌ده با اتفاقات مثبت یکسان نیست. مثلا اگه ۱۰ هزار تومن‌تون رو گم کنید میزان حس منفی بیشتری از حس مثبت به دست آوردن ۱۰ هزار تومن خواهید داشت. خریدن گوشی رو با گم کردن یا دزدیده شدن‌ش مقایسه کنید و الی آخر.

از مجموع این دو تا اثر ذهنی اینطور برمی‌آد که آدم‌ها فکر می‌کنن که زندگی/کار/نزدیکا داره به سمت بدتر شدن می‌ره!


پ.ن. علامت /* */ و // برای گذاشتن قسمت‌های توضیحی در برنامه‌نویسی به کار می‌ره و به نظرم استفاده از این قرارداد توی متن‌های معمولی هم رویکرد جالبیه، به همین خاطر استفاده کردم.


/* قبل از بستن این صفحه! */
اگه این مطلب رو دوست داشتید به دوستان‌تون معرفی کنید!
مچکرم!

۵ نظر

روز ۹۸ - طلاق عاقلی[بر وزن عاطفی!]

از اولش هم باهم خوب نبودیم. گاهی مجبور شدم تحملش کنم ولی هرچی می‌گذره بیشتر از هم فاصله می‌گیریم. با این روندی که من در پیش گرفتم ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم.

وقتی توی نوجوونی با مامانم آرایشگاه می‌رفتم، حس می‌کردم از در و دیوار آرایشگاه، تا قیچی و سشوآر قراره بهم هجوم بیارن! آرایشگاه از مکانش گرفته تا آرایشگر و بقیه‌ی کارکنانش طوری با جنس زن و زیبایی برخورد می‌کردن که انگار آرایشگاه نه جای آرایش و پیرایش که خلقت دوباره‌ست! درک نمی‌کردم چرا یه خانم باید انقدر خود طبیعی‌ش رو تغییر بده. اون زمان ما هم رسم نبود دختر تا قبل از ازدواج ابروهاش رو برداره یا موهاش رو رنگ کنه. در نتیجه به خودم وعده دادم که بالاخره یه روزی این کارها رو درک می‌کنم.

توی دوران دانشگاه وقتی چند نفر ازدواج کردند و ابروهاشون رو مرتب کردند، انقدر تغییر کرده بودن که باور نمی‌شد! تصمیم گرفتم تا اون وعده وعیدها رو تجربه کنم. من ابروی نسبتا مرتبی دارم. قسمت نامرتب‌ش فقط چندتا موی پراکنده‌ی خاکستری‌ه که معمولا به چشم نمیاد! بار اول، رفتم آرایشگاه و برای آرایشگر محترم توضیح دادم که ابروهای پراکنده رو اگه زیاد دست ببری توش مثل نخ باریک می‌شه و من خوشم نمیاد. چند تا موی اضافه این اطراف هست، بِکَن ببینیم! گفت: حلّه! بخواب!
یکی، دو تا، سه تا، پنج تا، ده تا کَند،‌ گفتم باریک نشه‌ها! گفت نه حله! یکی، دو تا، سه تا، پنج تا کَند گفتم: بسه! بلند شدم نشستم دیدم نازک شده! گفت: ابروهات پراکنده‌ست اگه بخوای مرتب باشه نازک می‌شه!
با چشم‌هام بهش فحش دادم و این گذشت.

دفعه‌ی بعد هم با اینکه سراغ آرایشگر دیگه‌ای رفتم و بیشتر پول دادم همون سناریو تکرار شد! تا اینکه برای عروسی یکی رو پیدا کردم که اطلاعات زیبایی‌شناسانه‌ش یکم بیشتر بود و نتیجه‌ی کارهاش هم این رو نشون می‌داد. ابروهام رو برای عروسی دقیقا همون مدلی که می‌خواستم برداشت؛ طبیعی و پهن! وقتی برگشتم خونه، مامانم گفت: چه خوب شدی! چقدر گرفت؟
گفتم: ۱۰۰ تومان(۴ سال پیش)
گفت: صَـ        د هِـ        زار تومن دادی که چی کار کنه؟
گفتم: که ابروهامو بر نداره!

بعد از عروسی دیگه هیچ وقت به خاطر برداشتن ابروهام، آرایشگاه نرفتم. با خودم گفتم خب آدم حسابی، خودت همون چهار تا تار مو رو بردار!

کم کم از ابرو شروع شد! متوجه شدم توی YouTube پر از ویدئوهایی از کارهای مختلف آرایشگری‌ه که آدم‌ها روی سر و صورت خودشون آموزش می‌دن. اوایل با وسواس بیشتری کار می‌کردم. با خط کش و علامت گذاشتن، محاسبه می‌کردم کدوم تار موها رو باید بردارم و کم کم چشمی پیش رفتم. 

موهام رو بیشتر وقت‌ها آرایشگاه کوتاه می‌کردم اما بعد از ماجرای ابرو با اعتماد به نفس سراغ موهام هم رفتم! چون فهمیده بودم مو رشد می‌کنه، خیلی زود! [و خوشبختانه ما خیلی مهمونی زنونه و دوستانه و ... نداریم!]

اولین بار سرم رو دولا کردم و یه خط صاف قیچی کردم. در نتیجه موهای جلو کوتاه‌تر و هرچی به سمت عقب می‌رفتی لایه لایه بلندتر می‌شد! توی ویدئو دیده بودم که وقتی سرم رو بلند می‌کنم هم باید چند جا رو کوتاه کنم. نتیجه خیلی قابل قبول‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! از این تجربه و ریسکی که کرده بودم، خیلی خوشحال بودم. تنها دلیلی که بعد از اون کوتاهی موهام رو به آرایشگاه سپردم قسمت تمیزکاری‌ش بود. کوتاهی مو با کلی خرده مو همراهه که واقعا تمیز کردنش از حوصله‌ی من خارج‌ه.

بین ویدئوهایی که می‌دیدم مدلی از رنگ کردن مو بود که بهش بالیاژ می‌گن؛ یه مدل از هایلایت رنگ کردن‌ه که اولین بار توی دهه‌ی ۸۰ میلادی توی فرانسه مد شده و هنوز هم بعضی‌ها انجام می‌دن. توی این مدل موها یک‌دست از ریشه رنگ نمی‌شن. از فواصل مختلف از ریشه‌ی مو به سمت پایین رنگ می‌شن و پایین مو یک‌دست رنگ می‌شه! هم ریشه‌ی مو رنگ نمی‌شه و آسیب نمی‌بینه، هم زیبایی‌ش به این‌ه که به صورت پراکنده رنگ بشه و خب این کاملا مناسب من بود که داشتم تجربه می‌کردم.

اگه بخوام این تجربه‌ها رو خلاصه کنم، از دو جنبه برام مفید بود:

یکم. تجربه‌ی جدید کسب کردم و تجربه کردن همیشه همراه با سختی و البته لذته. وقتی نوشته‌ی روز ۸۰ رو می‌نوشتم به این فکر می‌کردم که من خیلی از چیزها رو از اینترنت یاد گرفتم. به نظرم تسلط نسبی به زبان انگلیسی برای خوندن متون و دونستن اصول اولیه‌ی کار با اینترنت برای یاد گرفتن هر چیزی که دوست داریم و لازم داریم یاد بگیریم، واقعا واجبه!

دوم. علیرغم اینکه فکر می‌کنم زیبایی طبیعی برای صورت من قشنگ‌تره ولی نقطه‌ی مقابلش یعنی دست بردن توی این زیبایی رو هم تجربه کردم و فکر می‌کنم این‌طوری نظرم پخته‌تر شده.

شاید عارفانه این باشه که بگیم همه‌ی آدم‌ها به هر شکلی هستند، خلقت خداوند و زیبا هستند.

زیبایی توی نگاه آدم‌هاست و مد هم بر همین اساس به وجود اومده و هست. انواع مدل‌های لباس وقتی یه جور دیگه بهشون نگاه شده، قشنگ دیده شدن و مردم از اون‌ها استفاده کردن.

۵ نظر