نوشته‌های دلا مَح‌سا

۳ مطلب با موضوع «درباره‌ی یک کتاب» ثبت شده است

چهارشن‌بِ‌لاگ - روح اسفنجی من

وقتی من توی لحظات احساسی فیلم‌ها که بعضا شاد هستن هم گریه می‌کنم، حسین قبلا این رو به حساب احساساتی بودن من به عنوان یه خانم می‌ذاشت و حال اینکه من در مواقع دیگه به نظر آدم در این حد احساسی‌ای نمیام. برداشت خودم این‌ه که خودم رو ناخودآگاه در موقعیت می‌ذارم و احساسات موقعیت رو دریافت می‌کنم. توانایی من در همدلی کردن با آدم‌ها رو حسین وقتی فهمید که به طور اتفاقی تلویزیون روشن بود و یه فیلمی نشون می‌داد که یه زنی توی یه ماشین بدون ترمز گیر افتاده بود و پلیس می‌خواست که زن از شیشه‌ی ماشین بپره روی ماشین پلیس و اینطوری نجاتش بده! توی اون لحظاتی که این صحنه‌ها رو می‌دیدم قلبم انقدر تند و بلند می‌زد که فکر می‌کردم حسین هم می‌شنوه! چشمام گرد شده بود و دسته‌ی مبل رو گرفته بودم و تمام عضلات بدنم سفت شده بود. وقتی فیلم به خاطر پیام بازرگانی قطع شد، چنان بهت زده بودم که حسین گفت فک کنم تو توی فیلم داشتی می‌پریدی روی ماشین!!

من با این گیرنده‌ی حساس مجبورم کمتر آهنگ گوش بدم، کمتر فیلم ببینم. البته خیلی علاقه‌مند به آهنگ نیستم و سعی می‌کنم فیلم‌هایی رو ببینم که ارزش این‌طور لرزه وارد کردن بهم رو داشته باشه. مثلا وقتی مستند «رویاهای دم صبح» ِ «مهرداد اسکویی» رو دیدم که درباره‌ی دختران نوجوان بزهکار بود، تا یه هفته احساس افسردگی و گناه بابت کشتن پدر/مادر شخصیت‌های فیلم رو داشتم.

/* دارم حاشیه می‌رم! */
بابام و یکی از همکارانم شاید به همین خاطر که از فیلم بیش از حد تاثیر می‌گیرند، از دیدن فیلم‌های غمناک خودداری می‌کنند. من اما از غم فرار نمی‌کنم، چون تصورم اینه که غم آدم رو رشد می‌ده و بخصوص توی فیلم مستند به آدم، تاب‌آوری و تحمل لحظات واقعی زندگی رو یاد می‌ده. البته من از صحنه‌های کشت و کشتار فرار می‌کنم. یعنی اصلا نگاه نمی‌کنم! حتی کتک زدن رو. دیدن این لحظات ممکنه تاب‌آوری آدم رو بالا ببره ولی به نظرم لزومی نداره آدم نسبت به صحنه‌های خشونت‌آمیز سِر بشه! اتفاقا باید حساس باشه!
گاهی توی برنامه‌های موبایل می‌چرخم و تبلیغ نشون می‌دن، کلی بازی جنگی و حمله به دیگران، غارت دیگران وجود داره که به طور ناخودآگاه داره آدم‌ها رو نسبت به این مسائل سِر و بی‌تفاوت می‌کنه و بدتر از همه‌ی این‌ها بازی اول شخصی بود که بازیکن نقش تک‌تیراندازی رو داشت که توی شهر می‌گشت و سر آدم‌های معمولی رو هدف می‌گرفت، می‌کشت می‌رفت مرحله‌ی بعد!! این تبلیغ واقعا حالم رو بهم می‌زنه!
/* حاشیه تموم شد! */

این مدت به طور خاص روی دو تا کتاب متمرکز بودم. یکی از کتاب‌ها «انسان در جستجوی خویشتن» نوشته‌ی «رولومی» بود که درباره‌ی مسائل دنیای امروز، پوچی، تنهایی و اضطراب نوشته و این‌که چطور از این مسائل گذر کنیم و چطور خودمون رو پیدا کنیم. البته این امروزی که می‌گم مربوط به ۱۹۵۰ و خورده‌ای و هم عصر روانشناس‌هایی مثل اریک فروم‌ه.
کتاب دیگه‌ای که می‌خوندم، کتاب «گزینه‌ی ب» بود که «شریل سندبرگ» یکی از مدیران فیس‌بوک نوشته و به بهانه‌ی از دست دادن همسرش درباره‌ی چگونه گذراندن این دورانی‌ه که غم و افسردگی شدید حاصل از یه اتفاق ناگوار مثل از دست دادن عزیزی،‌ ابتلا به بیماری‌های صعب العلاج، تجاوز و ... به آدم مسلط شده و حالا آدم باید طی مراحلی این دوران رو بگذرونه.


Photo by Sweet Ice Cream Photography

من تقریبا دو هفته حالم بد بود! در عین انجام چند پروژه‌ی مورد علاقه‌م اول به پوچی رسیدم، کم کم دچار اضطراب و تنهایی شدم. من که خیلی راحت می‌خوابیدم شب‌ها خوابم نمی‌برد و هرچی توی خودم غواصی می‌کردم، به علت مشخصی نمی‌رسیدم.

همزمان برای یه تشخیص پزشکی سی‌تی‌آنژیو دادم و خب تزریق ماده‌ی حاجب اوضاع بدنم رو بهم ریخت. این در حالی بود که ماده‌ی حاجب ترکیبات یددار توی آب خوراکیه که در حین تصویربرداری توی رگ تزریق می‌شه و کنتراست ایجاد می‌کنه تا رگ‌ها بهتر مشخص باشن، همین! جواب تصویربرداری‌ها رو خوندم و در موردشون توی اینترنت جستجو کردم. محل مدنظر توی بدنم که قبل از این درد نمی‌کرد چند روزی اذیتم کرد. تشخیص دکتر بیش از حد انتظارم از خودم، من رو بهم ریخت و محرم شروع شد. در این بین از برخورد یه بنده خدایی واقعا دلگیر شدم، چندین بار توی ذهنم مرور شد و کم کم حس کسی رو داشتم که عزیزی رو از دست داده، تنها شده و به بیماری مهلکی دچار شده! این در حالی بود که خدا رو شکر اطرافیانم سالم و سلامت زیر گوشم بودن(و هستن) و مسئله‌ی من در عین اینکه جدی‌ه و دارم از طریق پزشک دنبالش می‌کنم، اصلا هم مهلک نیست! (موجب هلاک آدم نمی‌شه!)

متاسفانه یا خوشبختانه پریشب دیگه طاقتم تموم شد و کاملا عمدی و آگاهانه، خوندن هر دو تا کتاب رو متوقف کردم!
برای بار دوم سراغ کتاب مورد علاقه‌ام «شهامت بسیار نشان دادن/Daring Greatly» از «برنه براون/Brene Brown» رفتم و طبق عادت قبلی که اول کتاب‌ها رو می‌خونم و بعد اگر خوشم اومد نوت‌برداری می‌کنم، شروع کردم به نوت‌برداری.
بله حدس‌تون درسته! حال من در عرض یه ساعتی که کتاب برنه رو خلاصه‌نویسی کردم، کاملا بهتر شد!!! 

هر ویژگی آدم اعم از توانایی یا ضعف، دو رو داره. یه رو که آدم رو ممکنه آزار بده _حتی وقتی آدم بهش واقفه_ و یه رو داره که کاملا به کار آدم میاد. وقتی آدم بتونه تا حد زیادی با بقیه همدلی کنه، می‌تونه درک‌شون کنه و اگر هم قراره توی مشکلات راه حلی بده، از منظر اون‌ها به مسئله نگاه کنه و ضمن پذیرفتن ناتوانی‌هاشون، از توانایی‌هاشون استفاده کنه و مشکل رو تا حد زیادی حل کنه.
البته این جملات، ایده‌آلی‌‌ه که من( ِ نوعی) مدعی داشتن یا انجام‌شون نیستم ولی به نظرم میاد که می‌تونم تلاش کنم، توانایی‌هام رو گسترش بدم و در حد ظرفیت خودم، بهش برسم.

۲ نظر

روز ۵۹ - عاشقانه‌ی از یاد رفته

توی مسیر برگشت از شمال، قبل از کرج ترافیک بود. بوی لنت و دود خیلی ریز و مرموز توی ماشین می‌پیچید؛ مثلا دریچه‌ی ورود هوای بیرون بسته بود. سرم داشت گیج می‌رفت. شیشه رو یکم کشیدم پایین. هُرم گرما خورد توی صورتم، بعد از دو سه روز هوای خنکِ تر و تازه. دقیق یادم نیست توی ماشین چه موسیقی‌ای داشت پخش می‌شد اما هرچی بود مال دهه‌ی ۸۰ بود. داشتم بیرون رو تماشا می‌کردم که یه تصویر عاشقانه با تک تک کلمات متن‌ش سراغم اومد. توی ذهنم یکم پرداختم‌ش حتی ولی ننوشتم‌ش.

امروز وقتی نشستم بنویسم‌ش، دیدم کلمه‌هام دیگه همون کلمه‌ها نیستن و چقدر تو خالی و بی‌روح شدن. می‌خواستم خودم رو سرزنش کنم بگم برای بار چندم باید یه چیز رو تجربه کرد اما سرزنش نکردم. یعنی فقط از ذهنم گذشت و لحن منفی نداشت. اون تجربه اینه که ایده‌ها هر وقت به ذهنت خطور می‌کنن، همون موقع با هرچیزی که بهش مربوطه یادداشت کن و نگه‌دار! بعدا همون مختصر کلماتی که لحظه‌ی نزول ایده یادداشت کردی انقدر قدرت دارن که می‌تونی ایده رو کامل کنی!

دوستانم این جمله که «دنیا دارِ تِرِیْدْ آف‌ه(tradeoff)» رو ازم زیاد شنیدن ولی من کمتر از یه ساله که از متن عبور کردم و در عمل به معنی نزدیک شدم. ترید آف رو شاید بشه گفت مصالحه ولی توی ذهن من، مصالحه همون بار معنایی ترید آف رو نداره.

ترید آف بین اینکه * در لحظه باشی و به قدر کافی حظ و لذت ببری، حتی ممکنه بعدا حافظه‌ات یاری نکنه و فراموش کنی و ** مشغول ثبت لحظه‌ها باشی، حواست به نوشتن و عکس/فیلم گرفتن باشه، اون لحظه رو خیلی کم درک کنی ولی بعدا هرچند بار که بخوای بتونی متن/عکس/فیلم رو بازبینی کنی.

نسخه‌ی قبلی من که بیشتر کمالگرا بود نمی‌تونست ترید آف رو بپذیره و بعضا می‌گفت اینا بهونه‌ست، انقدر تمرین کن تا بشه! تـــــــا بشه! من با تمرین مشکلی ندارم ولی کمالگرایی بهبود در عملکرد رو نمی‌بینه! چشمش به اَبَرْ انسان‌ه و فقط سرکوفت می‌زنه! توی هدف‌گذاری خوبه ولی توی مسیر رسیدن به هدف یک‌سره آدم رو مأیوس می‌کنه! در نتیجه من در آن واحد بین لذت از لحظه و ثبت اون، یکی رو انتخاب کردم؛ مجبورم فردا زمان بیشتری برای به وجود اومدن دوباره‌ی اون حس صرف کنم و اون متن رو بنویسم. دنیا دار ترید آف‌ه. ترید آف بین کمالگرا بودن و نبودن!


پ. ن. کمال‌گرایی حالت ناخوشایندی از وضعیت سالم کمال‌طلبی‌ه. اگه تا حالا از دست کمال‌گرایی کلافه نشدید که خوش به حال‌تون. اگه اذیت‌ید پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو بخونید. نظر منم توی قسمت نظرات‌ش هست! :))

۱ نظر

درباره‌ی شوهر آهو خانم

کتاب شوهر آهو خانم نوشته‌ی علی محمد افغانی، درباره‌ی خانواده‌ی سرشناسی در کرمانشاه است که حوالی سال‌های ۱۳۱۳ با ورود زن دیگری به خانواده، دستخوش اتفاقاتی می‌شود. نویسنده، این رخداد را در ۸۰۰ و اندی صفحه با جزئیات کامل شرح می‌دهد.
فارغ از خط روایی داستان بیشتر صفحات به توصیف حالات درونی افراد در مواجهه با اتفاقات می‌گذرد. توصیفاتی خیال‌انگیز که نشان از وسعت دایره‌ی لغات، تمثیل‌ها و اصطلاحات زبانی نویسنده و رایج در روزگار اوست. این توصیفات که گاه به درک داستان و آشنایى بیشتر با شخصیت‌های آن کمک می‌کند در بقیه‌ی موارد از حوصله‌ی خواننده‌ی عام این زمان تا حدودی خارج است. علاوه بر این،‌ موضوع کتاب برای این زمان، جذابیت خود را از دست داده است؛ چرا که نه تنها به دفعات در کتاب‌ها، فیلم‌ها و دیگر شکل‌های روایت، این قصه دیده شده است که از نزدیک در اطراف خود دیده و حالات افراد، اتفاقات و نتیجه‌ی آن را لمس کرده است.
مطلب دیگری که از ابتدای کتاب به چشم می‌خورد حضور پر رنگ نویسنده در روایت داستان است. در کتاب‌های دیگر داستانی، نویسنده شخصی است که پشت روایت داستان و شخصیت‌ها پنهان است اما در این کتاب، تحلیل‌هایی در حین روایت داستان مطرح می‌شود که نه جایی در خط داستان دارد و نه می‌تواند به عنوان افکار شخصیت‌‌ها به کار رود. اندرز‌هایی از ارسطو، پاسکال، الهه‌های یونان و حتی احادیث مذهبی نتوانسته است جای خود را در داستان پیدا کنند. شخصیت‌های عامی و بازاری نمی‌توانند از این مطالب در گفتگوها و ذهنیات خود استفاده کنند و نویسنده در حین نوشتن این مطالب بی‌مقدمه یادی از گفتارهای فیلسوفانه می‌کند که هرچند در رساندن بهتر منظور نویسنده کمک می‌کند ولی جایی در داستان ندارد. در حین مطالعه‌ی کتاب بارها این احساس را داشتم که نویسنده به عنوان یک تحلیل‌گر که محفوظات و مطالعات خوبی دارد و نه یک قصه‌گو، اتفاقات اطراف خود را تحلیل می‌کند.
در بعضی موارد چنان در درونیات یکی از شخصیت‌ها فرو می‌رود که حتی از اشاره به دیگر شخصیت‌ها و حضور آن‌ها نیز امتناع می‌کند. در نتیجه بدون آن‌که غیبت شخصیت‌ها امکان داشته باشد در جمعی که تمام اعضای خانواده دور هم جمع شدند و موضوع مهمی مطرح است، حتى اشاره‌ اى به حضور بعضى شخصیت‌ها نمى‌کند؛ گویى همچون سینما، خواننده مى‌تواند او را ببیند. به عبارت بهتر، شخصیت‌ها در هنگام سکوت، چنان در روایت داستان گم می‌شوند که انگار در آن موقع حضور ندارند؛ در حالی که چنین امکانی با توجه به منطق داستان وجود ندارد.
چیزی که من خواننده را در این داستان گیج می‌کرد تعریف نویسنده از فرد مذهبی است. مذهبی اسلامی را اگر حداقل عمل به واجب و دوری از حرام بدانیم با توجه به اینکه واجب و حرام مشخص است می‌توان از روی عمل فرد آن را مذهبی یا غیر مذهبی دانست. هرچند قضاوت دیگران در امر دین، کاری است که خارج از توانایی انسان‌های معمولی و در نتیجه نهی شده است؛(چرا که انسان‌ها را راهى به درونیات یکدیگر نیست.) حال آن‌که نویسنده، خالق شخصیت‌هاست و بیرون و درون آن‌ها را خود رقم زده است می‌تواند به طور مستقیم با لفظ مذهبی یا به طور غیر مستقیم با شرح رفتارهای مذهبی، مخاطب را با شخصیت‌ها آشناتر کند. نویسنده بارها در داستان به مذهبی بودن سیدمیران شخصیت اصلی داستان اشاره کرده است و در مقاطع مختلف از کنار کارهایی چون تماس با نامحرم، حجاب مو و گردن، رقص مختلط محرم و نامحرم به راحتی عبور کرده است. این اشکال چیزی جز اصل تدریج در گناه است؛ به عبارت دیگر این فرد مذهبی به مرور با انجام گناه‌های صغیره مرتکب گناه کبیره نمی‌شود بلکه یک‌باره عقل و دل و دین را به کسی می‌بازد که به نظر معقول نمی‌آید. این امکان وجود دارد که منظور نویسنده از مذهبی با تعریف حداقلی ارائه شده متفاوت باشد.
از دیگر نکاتی که گاه در حین داستان موجب تعجب است تغییر حالات ناگهانی در شخصیت یا خط روایی داستان است. هرچند ممکن است این کار برای غافلگیر کردن مخاطب استفاده شود ولی هنگامی که به طور مناسب مقدمه‌چینی نشود یا بیش از حد تکرار شود، بی‌اثر و گاه نتیجه‌ی مناسبی ندارد. برای مثال شخصیت سیدمیران در داستان در بعضی از موارد چنان ناگهانی و انقلابی دچار تغییرات می‌شود که عجیب است. در چنین کتابی که بیشتر داستان در حالات درونی افراد می‌گذرد، مقدمه‌چینی برای این تغییرات ناگهانی، امکان‌پذیر و لازم است. این تغییر رویه‌ی ناگهانی در داستان، چنان یکنواخت می‌شود که در بارهای بعد خواننده می‌داند که این وضعیت یک فریب است و بعد از آن قرار است اوضاع کاملا منقلب شود و همینطور هم می‌شود!
در نهایت فارغ از خط روایى داستان، که در انتها با پایانی کاملا معمولی خواننده را از مطالعه‌ی کتاب دلسرد می‌کند، متن کتاب در توصیفات و استفاده از تمثیل‌ها چنان قوى نوشته شده که آن را خواندنى کرده است ولى حوصله مى‌طلبد.

۳ نظر