نوشته‌های دلا مَح‌سا

۱۰۱ مطلب با موضوع «چالش صد روز متوالی، نوشتن» ثبت شده است

آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[قسمت پایانی]

مخاطب

به طور معمول که می‌نویسیم همیشه یه مخاطبی رو به صورت ناخودآگاه در نظر می‌گیریم، حالا نه خیلی دقیق ولی فرض می‌کنیم که یه چیزهای حداقلی رو می‌دونه و بر اون اساس یه سری حرف می‌زنیم. در شروع کار همین روند رو ادامه بدید. سعی نکنید که یه چیزی بنویسید که همه رو راضی کنه. در درجه‌ی اول چیزی بنویسید که خودتون رو راضی می‌کنه ولی مخاطب می‌تونه بهتون بازخوردهای خوبی بده.

فکر می‌کنم توی هر کاری که مخاطب داره(و خصوصی نیست) یه مرز باریک و متعادلی هست بین این که نتیجه‌ی نهایی عین چیزی بشه که بقیه می‌خوان یا تماما چیزی که خودتون می‌خواید. سختی کار اون‌جایی که مخاطب داره نقد درستی رو با لحن منفی ارائه می‌کنه و شما باید در عین اینکه اون نقد درست رو در کارتون اعمال می‌کنید اون انرژی منفی حاصل از لحن‌ش رو هم نادیده بگیرید که انصافا کار سختیه. کاری که خودم سعی کردم انجام بدم این بود که حواسم رو به هدف یا اون چرایی چالش بدم و نقدی که هم‌راستا با اون هدف بود رو در نظر بگیرم. مثلا نقدهایی که در راستای دلسرد کردن و تموم کردن چالش قبل از ۱۰۰ روز بود، کاملا با هدف من مغایرت داشت. پس علیرغم تحمل انرژی منفی‌شون نادیده‌شون گرفتم ولی نظرات دیگه رو سعی کردم در نظر بگیرم. در نظر گرفتن نظر مخاطب این نیست که شما دقیقا همون رو پیاده کنید. یه جور تلنگره برای اینکه حواس‌تون رو به اون موضوع بیشتر جمع کنید.

من همیشه به مخاطب خوش‌بین‌م و فکر می‌کنم اگه سعی‌تون رو بکنید در نهایت از مخاطب انرژی مثبت می‌گیرید. 

بعد از این چی می‌شه؟

من با توجه به کارهای روزانه در محل کار و خونه به سمت این سوق پیدا کردم که شب‌ها بنویسم. از ساعت حدود ۱۰ و بعضا ۱۱ شروع به نوشتن می‌کردم و شب‌ها بین ساعت ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ می‌خوابیدم. این مسئله اذیتم می‌کرد چون از لحاظ فیزیکی به خواب وابسته‌م و ضعیف شدم. [می‌دونید که خواب در ساعات ۲۲ تا ۲ نیمه‌شب مفیده و هورمون جوانی اون موقع در خواب ترشح می‌شه.] علاوه بر اینکه هر روز ساعت ۱۲ سر کار رفتم! :|
چند بار سعی کردم این وضعیت رو تغییر بدم ولی نشد. بعد از این برای تنظیم برنامه‌ی خوابم سعی می‌کنم و چالش صبح زود بیدار شدن رو پیگیری می‌کنم. مشکلی که با این چالش[صبح زود بیدار شدن] دارم اینه که بدن من به ۹ تا ۱۰ ساعت خواب مفید نیاز داره و اگه بخوام ساعت ۶ صبح بیدار شم، با توجه به اینکه در طول روز فرصت خوابیدن ندارم، باید بین ساعت ۲۰ تا ۲۱ بخوابم و با ساعت زندگی‌مون نمی‌خوره! خلاصه چالش یعنی همین دیگه! چیزی که باهاش درگیر شید و نهایتا براتون یه نتیجه و یه تجربه بمونه!

علاوه بر این به نوشتن ادامه می‌دم ولی به صورت خصوصی و عمومی؛ بعضی‌هاش رو منتشر می‌کنم. سعی می‌کنم هدف اصلی‌م از این چالش رو دنبال کنم و درباره‌ی تجربیات نزدیکا و تعامل با آدم‌ها بیشتر بنویسم. هرچند می‌دونم که تا مدت‌ها نمی‌تونم این مطالب رو جایی منتشر کنم.

تقدیر و تشکر

در پایان لازم می‌دونم که از همسر گرام و تمام کسانی که توی این مدت با نظرات‌شون منو همراهی کردن تشکر کنم.

آقای امیرحسین

محدثه جان

مریم جان 

خانم/آقای Unknown

ف. ع. جان

آقای محسن خطیبی‌فر

سعیده جان [مطمئن نیستم]

آقای علی شبانه

آقا میرزا ژوزف

مینا جان [مطمئن نیستم]

آقای مجتبی :)

آقای مهیار حریری

لادن جان

آقای سر به هوا

آقای مهدی صالح‌پور

آقای سین جیم

آقای من الله التوفیق! 

آقای میلاد جلیلیان

رومینا جان

ملودی جان

نگار جان

خانم/آقای مامبیز

خاکستری روشن جان

آقا سینا

پری جان

آقا آرمان

زهرا جان

آقای هانی هستم

سایه جان

الهه جان

آقای مهدی پاشازاده

مائده جان

آقای علی حق‌جو

صورتی جان

المیرا جان

آقای مهندس رضا عباسی

آقا/خانم من

Z جان

آقای یک نویسنده

شبنم جان

نسترن جان

مهربانو جان

آقای عمو فرهنگ

آقا مصطفی

اگه نظر گذاشتید و اسم‌تون توی این لیست نیست، کاملا سهوی بوده. دوست داشتید بگید که بنویسم، اگه اسم‌تون لینک نشده هم دقیق نمی‌دونستم کی هستید، بگید، لینکش رو می‌ذارم.


۱۶ نظر

روز ۱۰۰ - آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[۲]

قسمت اول این نوشته رو تو اینجا بخونید. با توجه به نظرات دوستان در انتهای بخش لزوم چالش(بخش اول) و تعهد به چالش(بخش دوم) تجربیاتی رو اضافه کردم.

مواد لازم!

یکی از مهم‌ترین اقدام اول هر کاری، فراهم کردن محیط آروم و راحت برای اینه که حواس‌تون پرت نشه. اگه روی یه کار، یعنی نوشتن متمرکز باشید زودتر به نتیجه می‌رسید. یعنی مغز در شرایط جدید، زمانی رو مشغول درک موقعیت جدیده و اگه قرار باشه هربار که می‌نویسید همچین سرباری داشته باشید، نمی‌تونید همه‌ی انرژی‌تون رو روی نوشتن متمرکز کنید. در نتیجه سعی کنید مکان و زمان ثابتی رو انتخاب کنید؛ صندلی‌تون راحت باشه و به طور کلی شرایط نشستن‌تون طوری باشه که خسته نشید. به طور کلی اگه حاشیه‌ی مسائل رو ازشون تفکیک کنید، اون وقت می‌بینید که راحت‌تر از قبل می‌تونید با مسائل برخورد کنید. 

نوشتن یا تایپ، مسئله این نیست!

اوایل چالش و قبل از اون، همیشه با این مسئله که کل‌ش رو بنویسیم یا تایپ کنم یا چی؟ درگیر بودم. اما زمان کوتاه یه روزه شما رو مجبور می‌کنه خیلی سریع، از این موضوع بگذرید. اون هم ناخودآگاه.
هروقت می‌دونستم چی بنویسیم مستقیم تایپ می‌کردم و هر وقت نمی‌دونستم یا تایپ کردن برام سخت بود با قلم می‌نوشتم. معمولا گرفتن قلم توی دست حتی اگه چیزی ننویسید یا صرفا نقاشی کنید هم بهتون ایده می‌ده.

مهم‌تر از همه، ایده از کجا بیاریم؟

چرخیدن تو فضای موضوع، چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی همیشه بهتون ایده می‌ده. اگه دنبال موضوعاتی برای نوشتن به طور کلی هستید، لینک‌های این جستجو به صورت مفصل می‌تونن ایده بدن، و برای بلاگ‌نویسی هم این لینک‌ها به صورت مشروح کمک‌تون می‌کنه. این مواردی‌ه که نوشتم رو برای خودم لیست کردم و بعضی‌هاش رو استفاده کردم:

۱. درباره‌ی خانواده‌تون، اوضاع روابط فعلی شما با بقیه‌ی افراد یا پیشینه‌ی خانوادگی‌تون بنویسید. می‌تونه خاطره‌ی گذشته باشه یا چیزی که الان داره اتفاق می‌افته و در هر سطحی از اطلاعات که دوست دارید بقیه بدونن.

۲. درباره‌ی چیزهایی که دوست دارید و دوست ندارید بنویسید. مثل فیلم‌هایی که می‌بینید، کتاب‌هایی که می‌خونید، رستوران‌هایی که می‌رید و ... . این کار کمک می‌کنه برای بهتر شدن نوشتن‌تون سعی کنید نظر دیگران رو بیشتر بخونید. علاوه بر این کمک می‌کنه تا به صورت غیر مستقیم از بقیه راجع به موضوع نظرخواهی کنید. وقتی شما درباره‌ی موضوعی می‌نویسید بقیه هم ترغیب می‌شن نظرشون رو بگن.

۳. درباره‌ی دغدغه‌ها و مسائلی که در حال حاضر ذهن‌تون رو مشغول کردن، بنویسید. نوشتن دو راهی‌های ذهنی یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی‌ه که آدم‌ها دوست دارن و در مورد زندگی خودشون هم به شما بازخورد می‌دن. علاوه بر این، همونطوری که توی نوشته‌ی قبل گفتم، بهتون کمک می‌کنن که توی دام موضوعات نیفتید و بتونید گسترش‌شون بدید.

۴. درباره‌ی نگاه‌تون به مسائل زندگی بنویسید. مثل ازدواج کردن، کار کردن، بچه‌دار شدن و ... . شاید چالشی‌ترین موضوع همین باشه. علت اصلی‌ش هم متاسفانه نوع برخورد بعضی‌ها با تفاوت نگاه آدم‌هاست. اون‌ها شما رو نمی‌پذیرن و بعد نظرشون رو اعلام کنن، یه جور می‌خوان نظرشون رو روی شما اعمال کنن و تغییرتون بدن. اما توجهی به این بخش از کارشون نکنید و نکته‌های خوبی که از حرف‌هاشون، صرفنظر از لحن‌شون می‌شه پیدا کرد رو در نظر بگیرید. در طول زمان، نوشتن درباره‌ی این موضوع(مثل حرف زدن راجع بهش) نگاه‌تون رو عمیق می‌کنه.

۵. درباره‌ی عقاید مذهبی خودتون یا بقیه بنویسید. می‌دونم که می‌دونید به سخره کشیدن عقاید بقیه کار درستی نیست. عقاید بقیه ممکنه اشتباه باشه همونطوری که ممکنه عقاید ما و برداشت ما حتی از دین واحد اشتباه و با بقیه متفاوت باشه. اگه عقیده‌ای اذیت‌تون کرده سعی کنید طوری موضوع رو باز کنید که بقیه باهاتون همدلی کنن و حتی اگه معتقدن که کاری درسته اما حواس‌شون به این شرایط هم باشه.
می‌دونم که گفتن این مسئله توی تئوری راحته و در عمل سخته و نمی‌کنیم اما من فکر می‌کنم اگه این موضوع رو تکرار کنیم و توی ذهن‌مون باشه، ناخودآگاه تاثیری که باید رو می‌ذاره.

۶. درباره‌ی اتفاق‌های روزمره بنویسید. منتها اگه به صورت عمومی نوشته‌هاتون منتشر می‌کنید سعی کنید از گفتن روزمرگی‌ها پرهیز کنید و به نکته‌های متفاوت/جالب/آموزنده و زمینه‌های که اون نکته رو به وجود آورده بپردازید.

یکی از ثمرات این چالش اینه که عمیقا درک می‌کنید که ایده‌ها تموم نمی‌شن! حتی زمانی که فکر می‌کنید راجع به همه چیز نوشتید، چون ذهن‌تون آماده‌ی دریافت ایده شده، حس می‌کنید موضوعات جدید خودشون رو به شما نشون می‌دن! پس سعی کنید دفترچه یادداشت یا برنامه‌ی نوت‌برداری توی مبایل‌تون رو دم دست بذارید و همون موقع با تمام احساسات و جزئیاتی که می‌بینید بنویسید! اینطوری هر موقعی سراغش برید می‌تونید اون ایده رو پرورش بدید. لازم نیست با قواعد نگارشی نوشته شده باشه. گاهی ردیف کلماتِ مناسب، کاملا گویای اون موقعیت‌ه.

اگه چیزی به ذهن‌تون نمی‌رسه می‌تونید برید و ببینید بقیه درباره‌ی چه موضوعاتی نوشتن و نظرتون رو راجع به اون موضوعات بنویسید.

یکی دیگه از روش‌هایی که بهتون کمک می‌کنه سریع به نتیجه برسید و موضوع انتخاب کنید، روش ساده‌ی ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ه! تا ۵ بشمرید و درباره‌ی اولین چیزی که به ذهن‌تون میاد بنویسید. 

ارزش این تمرین به نظر من به قدری‌ه که حتی وقتی چیزی به ذهن‌تون نمی‌رسه، یه فرد، مکان یا هر چیزی رو توصیف کنید ولی بنویسید! حتی اگه از موضوعی خوشتون نمیاد هم بنویسید. در حین نوشتن ایده‌های جدید سراغ‌تون میاد، می‌تونید سراغ اون‌ها برید. اما دقت کنید: در حین نوشتن!

چقدر بنویسیم؟

نمی‌دونم والا! توی این ۱۰۰ شب من نتونستم کوتاه بنویسم. علتش هم اینه که اگه بخواید مختصر و مفید بنویسید نه تنها کار راحتی نیست که اتفاقا خیلی سخته! می‌شه تمرین کرد ولی اگه یه روزی بخوام تمرین کوتاه‌نویسی کنم حتما تعداد روزها رو کم می‌کنم!

توی نوشته‌ی بعدی درباره‌ی مخاطب نوشته‌ها و جمع‌بندی نهایی این ۱۰۰ روز می‌نویسم.

۱۰ نظر

روز ۹۹ - آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[۱]

اول قصد داشتم توی پست فردا درباره‌ی تجربه‌های این چالش بنویسم، امشب که گفتنی‌ها رو کنار هم گذاشتم، حس کردم برای یه پست طولانی می‌شه. در نتیجه از امشب شروع کردم. :))

مهم‌ترین سوال شاید این باشه که چه لزومی به چنین چالشی هست؟ یا نوشتن متوالی چه تاثیری داره؟

وقتی می‌خوایم شروع به نوشتن کنیم، اغلب مواقع نسبت به نوشتن مقاومت داریم. معمولا ترس از بد شدن نوشته‌ی نهایی باعث می‌شه که همه‌ش فکر کنیم چطور به بهترین نحو راجع به فلان موضوع بنویسم؟ و چون معمولا برای کارهامون مهلت تعیین نمی‌کنیم، نوشتن درباره‌ی موضوع مدنظر، هفته‌ها و گاهی ماه‌ها طول می‌کشه تا نوشته بشه. این کش‌دار شدن کارها (از جمله نوشتن) به این خاطره که فکر می‌کنیم اگه زمان بگذره، موضوع پخته‌تر می‌شه و ما نوشته‌ی بهتری ارائه می‌دیم. اما در واقع موضوعی که بدون نوشته شدن توی ذهن رها شده، راکد می‌مونه و به جای پخته شدن، می‌گَنده! چون ظرفیت ذهن آدم محدوده و تا زمانی که به روشی مثل نوشتن اون رو خالی نکنیم، نمی‌تونه به ابعاد بیشتر موضوع فکر کنه. پس وقتی می‌نویسیم به ابعاد مختلف موضوع، به بخش‌هایی که لازمه در موردش تحقیق کنیم، واقف می‌شیم.

علاوه بر اینکه در مورد نوشتنِ متمرکز حول یه موضوع، با نوشتن و خالی کردن ذهن به توسعه‌ی موضوع کمک می‌کنیم، توی نوشتن پراکنده‌ی روزانه هم این خالی شدن ذهن می‌تونه ایجاد آرامش کنه و خاصیت درمانی داشته باشه. گاهی اوقات بخصوص زمانی که از دست بقیه عصبانی می‌شیم، صحنه‌ی درگیر شدن‌مون رو توی ذهن دوباره تصور می‌کنیم و توی ذهن‌مون با فرد یا وضعیت مورد نظر درگیر می‌شیم و این موقعیت بارها و بارها تکرار می‌شه. نوشتن و تعریف تمام و کمال از این وضعیت به راحتی دور باطل ذهن رو باز می‌کنه و سریع‌تر از اونی که تصورش رو می‌کنید از دستش راحت می‌شید! کاری که بعضی‌ها با تعریف کردن اتفاقات برای دیگران انجام می‌دن رو با نوشتن و دردسر کمتر می‌تونید تجربه کنید. اتفاقات حاصل از تعریف کردن ریز به ریز مسائل زندگی برای دیگران همیشه با دردسرهایی همراه بوده ولی نوشته توی دفتر شخصی‌مون، لوح محفوظ‌تری از سینه‌ی دیگرانه.

با این اوصاف نوشتن متوالی از چند جهت می‌تونه کمک کنه:

یکی اینکه شما برای هر بار نوشتن فقط یه روز فرصت دارید. پس سعی خودتون رو می‌کنید که هرچی توی چنته دارید رو کنید! مقاله‌های زیادی هم درباره‌ی اینکه با مقدار اطلاعات مشخص، مغز در زمان کمتر و تحت فشار متناسب(نه زیاد)، بازدهی بهتری داره. از طرف دیگه مغز در اجبار فرضی یاد می‌گیره برای پیدا کردن ایده به اطرافش(بیرون یا درونش) بیشتر دقت کنه!

دوم اینکه می‌تونید با ایجاد عادت روزانه/شبانه نوشتن متوالی از اثرات آرامش‌بخشی اون استفاده می‌کنید.

سوم اینکه وقتی به نوشتن متوالی عادت کردید و چالش به اتمام می‌رسه، به این فکر می‌کنید که قبلا هر روز یه تولید یا ثمره داشتید و حالا چطور می‌تونید همچنان برای هر روزتون برنامه بریزید یا از اوضاع درهم یه چیزی به عنوان دست‌یافت/ذهن‌یافت/نتیجه‌ی روز(هرچند کوچک) برای خودتون تعریف کنید و روزها خالی و بی‌نتیجه نگذرن.

چهارمین کمکی که نوشتن متوالی به آدم می‌کنه و بیشتر به لحاظ حجم نوشتاره، نه توالی اون، اینه که روون‌تر می‌نویسید. کلمات زودتر به ذهن‌تون میاد، چون از کلمات بیشتری یا بیشتر از کلمات استفاده کردید. 

قبل از این چالش تصمیم گرفتم که از تجربیات نزدیکا بنویسم و برای نوشتن  مقاومت می‌کردم و می‌ترسیدم انگار؛ نوشتن هر روز به فردا می‌افتاد. هنوز ته مونده‌ی کمالگرایی رو توی خودم حس می‌کردم. این چالش رو انتخاب کردم تا ذهنم دیگه بهونه‌ای نداشته باشه و خوشحالم که بهم کمک کرده تا حدودی هم مقاومتم نسبت به نوشتن رفع شه و هم کمالگرایی. البته کمالگرایی با دقت و سخت‌کوشی متفاوته و اگه به این موضوع علاقه‌مندید می‌تونید نوشته‌ها یا سخنرانی‌های دکتر برنه براون(Brene Brown) رو دنبال کنید.


چطور به چالش متعهد می‌شیم؟

اینکه بدونید می‌خواید خاطره بنویسید یا وبلاگ می‌تونه کمک‌تون کنه، به عبارت بهتر می‌خواید برای خودتون و خصوصی بنویسید یا در جایی عمومی منتشرش کنید. تعهدهای عمومی می‌تونن شما رو بیشتر ترغیب کنن که به چالش وفادار باشید. حواس‌تون باشه که اگه به تعهدتون عمل نکنید ممکنه این‌طور به نظر برسه که خود این کارها براتون اهمیت نداشته و جو گیر شدید یا شوآف دادید. البته حالت بدتری هم وجود داره که بعضیا ذهنی یا زبانی بهتون برچسب بی‌مسئولیتی بزنن.
پس اگه خیلی محتاط هستید سعی کنید اول به صورت خصوصی این چالش رو برگزار کنید ولی حتما چالش عمومی رو هم تجربه کنید.

در مورد این‌طور چالش‌های متوالی یادتون باشه که اینطور نیست که شما بتونید زندگی عادی خودتون رو که قبل از این چالش داشتید ادامه بدید! و فقط یه کاری هم هر روز اضافه شده باشه! نه. من وقتی خواستم واقعا متعهد باشم مجبور شدم که به جای دو مدل کتاب داستانی و آموزشی خوندن و خلاصه‌ی کتاب آموزشی رو نوشتن، فقط به کتاب داستانی کفایت کنم تا عادت کتاب خوندنم رو از دست ندم. معمولا بین ۳ تا ۴ ساعت هر نوشته طول می‌کشید و ساعت خواب من از ۱۱ تا ۱۲ شب به ۲ تا ۳ نیمه‌شب تغییر کرد. صبح‌ها عملا دیرتر بیدار می‌شدم و توی دو ماه اولِ این چالش، کمتر سر کار بودم. چون عادت داشتم شب‌ها بنویسم. سعی می‌کردم شب‌ها زودتر خونه بیام و یه سری از تفریحات جانبی‌م کم شد. در این بین، دو سری سفر رفتم و توی سفر دسته‌جمعی پایبند بودن به چالش‌های متوالی خیلی سخته؛ از خواب و گشت و گذار آدم توی سفر زده می‌شه و اون‌طور که باید و شاید بعد از سفر، خستگی‌م در نرفت که خسته‌تر شدم. به عبارت بهتر شاید لازم باشه برای متعهد بودن، لازمه دست کم نصف زمان چالش، این موضوع رو اولویت اول‌تون زندگی‌تون بکنید. 

چالش چند روز باشه؟

واقعیت‌ش اینه که من کاملا حسی ۱۰۰ روز رو انتخاب کردم ولی بعدا دیدم که این تعداد به هر اندازه‌ای می‌تواند باشد. برای بالا رفتن اعتماد به نفس می‌شه از یه هفته‌ی متوالی شروع کرد و کم کم به یه ماه، دو ماه و بیشتر رسوند. توی این تجربه، من بعد از روز چهلم حس کردم که ذهنم خالی شده و کم کم موضوعات جدید به ذهنم میاد که قبل از نوشتن، به مدت طولانی بهشون فکر نکردم و بعد از حدود دو ماه(۶۰ روز) مقاومتی که در ابتدای نوشتن داشتم تقریبا از بین رفت.
امروز مطلبی توی مدیوم می‌خوندم که نوشته بود از لحاظ علمی حداقل ۱۲۰ روز لازمه تا عادتی در آدم نهادینه بشه! :ماماااان

اگه عمری بود فردا راجع به اینکه چقدر بنویسیم و مواد اولیه‌ی نوشتن از جمله اینکه ایده از کجا میاد، می‌نویسم.

۸ نظر

روز ۹۸ - طلاق عاقلی[بر وزن عاطفی!]

از اولش هم باهم خوب نبودیم. گاهی مجبور شدم تحملش کنم ولی هرچی می‌گذره بیشتر از هم فاصله می‌گیریم. با این روندی که من در پیش گرفتم ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم.

وقتی توی نوجوونی با مامانم آرایشگاه می‌رفتم، حس می‌کردم از در و دیوار آرایشگاه، تا قیچی و سشوآر قراره بهم هجوم بیارن! آرایشگاه از مکانش گرفته تا آرایشگر و بقیه‌ی کارکنانش طوری با جنس زن و زیبایی برخورد می‌کردن که انگار آرایشگاه نه جای آرایش و پیرایش که خلقت دوباره‌ست! درک نمی‌کردم چرا یه خانم باید انقدر خود طبیعی‌ش رو تغییر بده. اون زمان ما هم رسم نبود دختر تا قبل از ازدواج ابروهاش رو برداره یا موهاش رو رنگ کنه. در نتیجه به خودم وعده دادم که بالاخره یه روزی این کارها رو درک می‌کنم.

توی دوران دانشگاه وقتی چند نفر ازدواج کردند و ابروهاشون رو مرتب کردند، انقدر تغییر کرده بودن که باور نمی‌شد! تصمیم گرفتم تا اون وعده وعیدها رو تجربه کنم. من ابروی نسبتا مرتبی دارم. قسمت نامرتب‌ش فقط چندتا موی پراکنده‌ی خاکستری‌ه که معمولا به چشم نمیاد! بار اول، رفتم آرایشگاه و برای آرایشگر محترم توضیح دادم که ابروهای پراکنده رو اگه زیاد دست ببری توش مثل نخ باریک می‌شه و من خوشم نمیاد. چند تا موی اضافه این اطراف هست، بِکَن ببینیم! گفت: حلّه! بخواب!
یکی، دو تا، سه تا، پنج تا، ده تا کَند،‌ گفتم باریک نشه‌ها! گفت نه حله! یکی، دو تا، سه تا، پنج تا کَند گفتم: بسه! بلند شدم نشستم دیدم نازک شده! گفت: ابروهات پراکنده‌ست اگه بخوای مرتب باشه نازک می‌شه!
با چشم‌هام بهش فحش دادم و این گذشت.

دفعه‌ی بعد هم با اینکه سراغ آرایشگر دیگه‌ای رفتم و بیشتر پول دادم همون سناریو تکرار شد! تا اینکه برای عروسی یکی رو پیدا کردم که اطلاعات زیبایی‌شناسانه‌ش یکم بیشتر بود و نتیجه‌ی کارهاش هم این رو نشون می‌داد. ابروهام رو برای عروسی دقیقا همون مدلی که می‌خواستم برداشت؛ طبیعی و پهن! وقتی برگشتم خونه، مامانم گفت: چه خوب شدی! چقدر گرفت؟
گفتم: ۱۰۰ تومان(۴ سال پیش)
گفت: صَـ        د هِـ        زار تومن دادی که چی کار کنه؟
گفتم: که ابروهامو بر نداره!

بعد از عروسی دیگه هیچ وقت به خاطر برداشتن ابروهام، آرایشگاه نرفتم. با خودم گفتم خب آدم حسابی، خودت همون چهار تا تار مو رو بردار!

کم کم از ابرو شروع شد! متوجه شدم توی YouTube پر از ویدئوهایی از کارهای مختلف آرایشگری‌ه که آدم‌ها روی سر و صورت خودشون آموزش می‌دن. اوایل با وسواس بیشتری کار می‌کردم. با خط کش و علامت گذاشتن، محاسبه می‌کردم کدوم تار موها رو باید بردارم و کم کم چشمی پیش رفتم. 

موهام رو بیشتر وقت‌ها آرایشگاه کوتاه می‌کردم اما بعد از ماجرای ابرو با اعتماد به نفس سراغ موهام هم رفتم! چون فهمیده بودم مو رشد می‌کنه، خیلی زود! [و خوشبختانه ما خیلی مهمونی زنونه و دوستانه و ... نداریم!]

اولین بار سرم رو دولا کردم و یه خط صاف قیچی کردم. در نتیجه موهای جلو کوتاه‌تر و هرچی به سمت عقب می‌رفتی لایه لایه بلندتر می‌شد! توی ویدئو دیده بودم که وقتی سرم رو بلند می‌کنم هم باید چند جا رو کوتاه کنم. نتیجه خیلی قابل قبول‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! از این تجربه و ریسکی که کرده بودم، خیلی خوشحال بودم. تنها دلیلی که بعد از اون کوتاهی موهام رو به آرایشگاه سپردم قسمت تمیزکاری‌ش بود. کوتاهی مو با کلی خرده مو همراهه که واقعا تمیز کردنش از حوصله‌ی من خارج‌ه.

بین ویدئوهایی که می‌دیدم مدلی از رنگ کردن مو بود که بهش بالیاژ می‌گن؛ یه مدل از هایلایت رنگ کردن‌ه که اولین بار توی دهه‌ی ۸۰ میلادی توی فرانسه مد شده و هنوز هم بعضی‌ها انجام می‌دن. توی این مدل موها یک‌دست از ریشه رنگ نمی‌شن. از فواصل مختلف از ریشه‌ی مو به سمت پایین رنگ می‌شن و پایین مو یک‌دست رنگ می‌شه! هم ریشه‌ی مو رنگ نمی‌شه و آسیب نمی‌بینه، هم زیبایی‌ش به این‌ه که به صورت پراکنده رنگ بشه و خب این کاملا مناسب من بود که داشتم تجربه می‌کردم.

اگه بخوام این تجربه‌ها رو خلاصه کنم، از دو جنبه برام مفید بود:

یکم. تجربه‌ی جدید کسب کردم و تجربه کردن همیشه همراه با سختی و البته لذته. وقتی نوشته‌ی روز ۸۰ رو می‌نوشتم به این فکر می‌کردم که من خیلی از چیزها رو از اینترنت یاد گرفتم. به نظرم تسلط نسبی به زبان انگلیسی برای خوندن متون و دونستن اصول اولیه‌ی کار با اینترنت برای یاد گرفتن هر چیزی که دوست داریم و لازم داریم یاد بگیریم، واقعا واجبه!

دوم. علیرغم اینکه فکر می‌کنم زیبایی طبیعی برای صورت من قشنگ‌تره ولی نقطه‌ی مقابلش یعنی دست بردن توی این زیبایی رو هم تجربه کردم و فکر می‌کنم این‌طوری نظرم پخته‌تر شده.

شاید عارفانه این باشه که بگیم همه‌ی آدم‌ها به هر شکلی هستند، خلقت خداوند و زیبا هستند.

زیبایی توی نگاه آدم‌هاست و مد هم بر همین اساس به وجود اومده و هست. انواع مدل‌های لباس وقتی یه جور دیگه بهشون نگاه شده، قشنگ دیده شدن و مردم از اون‌ها استفاده کردن.

۵ نظر

روز ۹۷ - خوش‌بینی؛ از سفاهت تا ضرورت

اوایل ۲۰ سالگی اغلب بدبین بودم و حالا در آستانه‌ی ۳۰ سالگی در مسائل کاری، اغلب مشکوک و در بعضی مناطق نیمه ابری همراه با بارش پراکنده...! و در مسائل روزمره و ارتباط‌های فردی اغلب و نه همیشه، خوش‌بین هستم. پس اگه فکر کردید قراره تو این متن بگم ۱، ۲، ۳، بشکن و با وِردِ «عروس چقدر قشنگه!»، شما از الان به بعد خوش‌بین شدید، زهی خیال باطل! من نه قدرت تغییر شما رو دارم، نه قدرت کشیدن کلاه گشاد از سر مبارک‌تون تا زیر زانوهاتون!

معمولا وقتی آدم یه روش جدیدی رو امتحان می‌کنه، ذوق داره و منتظره خیلی سریع جواب مثبت بگیره. از قضا پیش میاد که ناجور هم تو ذوقش می‌خوره! می‌ره تو فکر و موقعیت رو تحلیل می‌کنه. وقتی با آرامش به اون لحظه‌ی هیجانی فکر می‌کنه با خودش می‌گه عجب آدم ساده و شادی بودما! چرا انقدر خوش‌بینانه فکر می‌کردم.
این سناریو برای من زیاد اتفاق می‌افتاد اما نمی‌فهمیدم کجای کار اشتباهه؟ روش اشتباهه؟ من اشتباه عمل می‌کنم؟ چیزی که توی ذهنم داشت اشتباهی بهم وصل می‌شد، خوش‌بینی و سفاهت و سادگی بود.

وقتی از فضایی که بیشتر آدم‌های اطرافم رو بدبین‌ها تشکیل می‌دادن، فاصله گرفتم و با آدم‌های خوش‌بین مواجه شدم دیدم آدم‌های خوش‌بین واقعی(!) مشورت می‌کنن، فکر می‌کنن، سبک سنگین می‌کنن و در آخر مقداری خوش‌بینی ضمیمه‌اش می‌کنن. با این اوصاف، بعضی وقت‌ها براشون خوب پیش می‌ره و بعضا هم بد! ولی چون آدم‌های خوش‌بین عادت کردند که مثبت ببینن بالاخره یه قسمت مثبتی هم توی اوقات بد پیدا می‌کنن و این می‌شه که انگار همه‌ی هستی دست به دست هم می‌دن که دنیا به کام آدم خوش‌بین باشه! [وگرنه من برای «همه‌ی هستی» و «قانون جذب» و «کتاب راز» توجیه منطقی ندارم! اگه قرار باشه به چشم اعتقاد به این چیزها نگاه کنم شکلِ «خدا و پیامبر و وحی» پایه‌های منطقی و فلسفی قوی‌تری دارن برام.]

گاهی توی ذهنم می‌گم روزگار رشته‌ی زندگی رو تاب می‌ده ببینه کی بیشتر تاب می‌خوره؛ تاب دادن آدم‌های خوش‌بین به اندازه‌ی کافی زجرشون نمی‌ده، روزگار کیف نمی‌کنه! ول می‌کنه می‌ره سراغ اونایی که تماشایی زجر می‌کشن!

واقعیت اینه که وضعیت نامناسب توی زندگی همه هست ولی آدم‌های خوش‌بین زجر نمی‌کشن.

یکی از راه‌هایی که برای من موثر بود[و هست] اینه که مدت طولانی سعی کردم ادای خوش‌بینی رو دربیارم و کنایه‌های ذهنم رو بابت این کار نادیده گرفتم.

خوش‌بینی یعنی کنار اومدن با موضوع، به شوخی گرفتن سختی‌ها و حتی نکات مثبت من درآوردی یا تخیلی!

وقتی آدم با وضعیت بدی رو به رو می‌شه، باید باهاش دست و پنجه نرم کنه، چه خوش‌بین باشه و چه بدبین. آدم بدبین بخشی از انرژی‌ش رو صرف کلنجار رفتن با فکرهای منفی تلف می‌کنه، آدم خوش‌بین این انرژی رو مضاف بر انرژی حاصل از خوش‌بینی برای دست و پنجه نرم کردن با موضوع نگه می‌داره. تازه در حین رویارویی با مشکل هم نکته‌های مثبت می‌بینه!

اینطوری هم می‌شه به زندگی نگاه کرد که آدمبزاد همیشه در ازای چیزی که از دست می‌ده، یه چیزی به دست میاره[و نه برعکس!] مثلا نوشته‌ی روز سوم،‌ پشت درِ بسته حاصل یکی از موقعیت‌هایی بود که سعی کردم با خوش‌بینی به ۴ ساعت معطلی پشت مطب یه گوش پزشک نگاه کنم و به جای خود خوری و غر زدن برم تو نخ آدم‌ها و ضمن اینکه یه مطلب می‌نویسم، از اون چینش خاص و اتفاقی آدم‌ها هم لذت ببرم.

امشب وقتی حس کردم غمگینم و رفتم توی خودم، یه صدایی توی ذهنم گفت: غمگینی؟
گفتم: آره!
گفت: چه خوب! پس کمتر حواست پرت می‌شه، برو کتاب بخون!
سعی کردم خوش‌بین باشم و به جای اینکه یه گلوله تو سرم خالی کنم، بشینم مطلب امشب رو درباره‌ی خوش‌بینی بنویسم!

۷ نظر

روز ۹۶ - نظر دادن یا ندادن، مسئله این است![۲]

توی چرایی و چگونگی نظر دادن باید نظر مثبت/تشویقی و منفی/انتقادی رو از هم تفکیک کنیم چون مسائل متفاوت و بعضا متناقضی دارن. برای همین توی دو بخش نوشتم. این نوشته درباره‌ی نظرات منفی‌ یا انتقادی‌ه. نوشته‌ی قبل درباره‌ی نظرات مثبت یا تشویقی بود.


[اندکی چرایی] اولین موردی که همیشه قبل از نظر دادن باید بهش توجه کرد اینه که چه لزومی به نظر دادن هست؟ اینجا باید بگم اصلا لزومی نداره که انتقاد کنیم! اصلا! چرا؟ چون خیلی از ما نمی‌دونیم چطور باید انتقادمون رو مطرح کنیم و بار منفی روانی که مطرح کردن نادرست انتقاد برای مخاطب داره، بیش از اینکه کمک کنه، مانع‌ه. اون آدم توی موضع تدافعی می‌ره[وقتی موضع ما تهاجمی‌ه!] و نمی‌تونه منصفانه و بی‌طرف به موضوع نگاه کنه.

حالا!
اگه کسی اومد یه چیزی جلوی ما گذاشت و نظر ما رو پرسید چی؟
یا اگه فکر می‌کنیم واقعا لازمه بگیم؟

[اندکی چگونگی] اول از همه از خودمون بپرسیم ما چقدر صلاحیت و دانش در مورد موضوعی که می‌خوایم انتقاد کنیم رو داریم؟ اگه از ما نظر خواستن، پس به نظرشون ما صلاحیت لازم رو داریم؛ نیازی نیست به این موضوع فکر کنیم! :)) پس می‌تونیم این مرحله رو به عنوان مرحله‌ی صفرم در نظر بگیریم.

همیشه تغییر از خود ما شروع می‌شه!

اول از همه مطمئن بشیم که با خودمون صادق هستیم. یعنی فقط می‌خوایم به فرد مقابل کمک کنیم؟ فقط! یا قراره در پشت این کار خودمون رو هم مطرح کنیم؟
این ذهنیت بهمون کمک می‌کنه تا کلمات بهتری انتخاب کنیم و طرف مقابل وقتی حس کنه که ما توی بیان این انتقاد منافعی نداریم و صرفا قصدمون بهتر کردن اونه، راحت‌تر قبول می‌کنه.

دوم اینکه مطمئن باشیم حال خودمون خوبه! از کسی عصبانی نیستیم، به اندازه‌ی کافی خوابیدیم، شکم‌مون سیره، خلاصه می‌تونیم به خودمون مسلط باشیم که در مرحله‌ی بعد بتونیم مهربون باشیم و بیشتر همدلی کنیم! وقتی آروم و مهربون باشیم آدم‌ها خودشون رو بیشتر کنترل می‌کنن تا حداقل در ظاهر معقول و آروم به نظر بیان. اما این منوط به این‌ه که ما مرحله‌ی اول رو هم در نظر داشته باشیم تا تاثیرگذار باشه.

سوم اینکه اگه واقعا قصد داریم به طرف مقابل کمک کنیم، انتقاد رو به طور خصوصی مطرح می‌کنیم؛ نه جلوی همه. وقتی کسی رو تحقیر می‌کنیم نباید انتظار داشته باشیم محترمانه باهامون برخورد کنه. 

چهارم اینکه اگه واقعا می‌خوایم انتقاد سازنده انجام بدیم، از زمانی که این انتقاد به ذهن‌مون میاد، یه روز صبر کنیم بعد مطرح کنیم. این یه روز، حساسیت موضوع رو برامون کم می‌کنه و با ذهن آروم‌تری می‌تونیم کلمات لازم برای مطرح کردن انتقادمون رو پیدا کنیم.

پنجم اینکه دقیق و شفاف حرف بزنیم. «این قسمت از این کاری که کردی، اشتباهه، نتیجه‌ی خوبی نداره، درستش اینه!». قسمت جالب این قسمت اینه که درباره‌ی رفتار با بچه‌ها هم این صدق می‌کنه. وقتی با کسی کلی حرف می‌زنیم، نمی‌فهمه که باید چی کار کنه! مثلا وقتی دعوا می‌کنیم مستقیم یا غیرمستقیم می‌گیم تو آدم بدی/مزخرفی هستی! کلماتی مثل بد، خوب، عالی، افتضاح، خوشگل، زشت، کیفی هستن و تو هر دوره‌ی سنی برای آدم‌ها مبهمن. هرکی یه برداشتی داره. حد و مرزش مشخص نیست.
تازه! به فرض که اعتماد به نفس طرف مقابل هم خدشه‌دار نشه، چی کار می‌تونه بکنه؟ نفهمیده چی غلطه که تصحیحش کنه. در نتیجه انتقاد رو کاملا واضح، درباره‌ی یه قسمت مشخص از رفتار مطرح کنیم.

ششم اینکه محدودیت‌های انسانی رو هم درنظر بگیریم. به بیان دیگه منصف باشیم. آرزوهامون رو در قالب انتقاد از دیگران مطرح نکنیم. مخاطب‌مون غول چراغ جادو نیست!

خب امیدوارم به اندازه‌ی کافی تونسته باشم از سختیِ انتقاد کردنِ سازنده بگم!


برای کامل کردن موضوع، خوبه که درباره‌ی انتقادها و فیدبک‌هایی که به سرویس‌های اینترنتی می‌دیم  هم چند تا نکته رو بدونیم.

معمولا این انتقادها یا بازخوردهایی که به سرویس‌های مختلف اینترنتی می‌دیم چهره به چهره نیست. علاوه بر این، سرویس‌دهنده‌ها همیشه این امکان رو برای کاربرها ایجاد می‌کنن که نظراتشون رو بگن. پس خوبه که همیشه به این سرویس‌ها فیدبک بدیم. 

مهم‌ترین نکته توی این‌طور فیدبک دادن اینه که منتظر نباشیم همین فردا تاثیر حرف‌مون رو ببینیم. چون معمولا تیم توسعه‌دهنده یه سری اهداف و نظرهایی دارن، کاربرهای دیگه هم نظراتشون رو می‌گن، در نتیجه جمع‌بندی بین نظرات ممکنه طول بکشه و به مذاق ما خوش نیاد.

نکته‌ی مهم دیگه اینه که اینجا هم کلی‌گویی نکنیم!

اگه اشکالی در برنامه هست باید روندی که منجر به بروز مسئله شده رو بگیم. مثلا اول اینجا رفتم، این رو زدم، بعد رفتم اونجا، اون رو زدم و ... بعد بگیم که انتظار داشتیم چه نتیجه‌ای بگیریم و حالا که اشکال داره چه نتیجه‌ای گرفتیم. حتی اگه کمک می‌کنه، از صفحه عکس یا فیلم بگیریم و بفرستیم. روند پیدا کردن و حل مشکل سریع‌تر انجام می‌شه.

اگه درخواست اضافه شدن قابلیتی رو داریم کافیه خود اون قابلیت و لزومش رو توضیح بدیم و نیازی به تهدید و فحش و ... نیست. اگه حجم درخواست‌ها توی مدت طولانی زیاد باشه معمولا اعمال می‌شه. مثل افزایش زمان ویدئوهای اینستاگرام. اما اگه هدف‌تون این باشه که ایده‌ی اصلی سرویس رو تغییر بدیم، احتمالا تاثیرش به عمرمون قد نمی‌ده! مثلا بخوایم تعداد کاراکترهای پست‌های توییتر رو بیشتر کنیم. چون این بخش جزو ایده‌ی محصول بوده و عملا تبدیل به هویتش شده.

۳ نظر

روز ۹۵ - نظر دادن یا ندادن، مسئله این است![۱]

توی چرایی و چگونگی نظر دادن باید نظر مثبت/تشویقی و منفی/انتقادی رو از هم تفکیک کنیم چون مسائل متفاوت و بعضا متناقضی دارن. برای همین توی دو بخش می‌نویسم. این نوشته درباره‌ی نظرات مثبت‌ یا تشویقی‌ه.


[اندکی چرایی] اولین موردی که همیشه قبل از نظر دادن باید بهش توجه کرد اینه که چه لزومی به نظر دادن هست؟ جواب این سوال برای نظرهای مثبت/دوستانه و نظرهای منفی/سازنده متفاوته. در واقع درست برعکس هم‌ه!

بیشتر ما [شاید اکثر ما] نیاز به حمایت و پذیرفته شدن از جامعه‌ی اطراف خودمون رو داریم. این نیاز رو می‌تونیم هم در گرفتن نظر مثبت از دیگران [که اثر تشویقی داره] برای خودمون مرتفع کنیم و هم با دادن نظر مثبت به دیگران! صمیمیت و احترامی که از قِبَلِ این نظر برامون فراهم می‌شه هم همون اثر تشویقی رو داره. می‌دونم که می‌دونید منظورم تملق و چاپلوسی نیست.

در این بین هم هستند کسانی که مدت‌ها در خانواده و اجتماع نادیده گرفته شدن؛ بعضا کاملا ناجوانمردانه! از پدر و مادر بگیر تا صاحب کسب، کارمند اداره‌های مختلف، سرویس‌های اینترنتی اغلب ایرانی که با رفتارشون احساس بی‌ارزش بودن یا نامحترم بودن رو بهشون القا کردن و می‌کنن. البته این توجیهی برای رفتار زشت بعضیا یا کلمات رکیکی که به کار می‌برن، نیست ولی نمی‌شه از همه‌ی جامعه انتظار داشت که حس ارزشمند بودن رو برای خودشون از درون ایجاد کنن و بازیچه‌ی رفتار بقیه نشن. پس بعضیا بیشتر به این احساس حمایت و ارزشمند بودن از طرف دیگران نیاز دارن.

خیلی وقت بود که فکر می‌کردم که چطور باید با این سبک از فحاشی چه در نظرات زیر پست‌ها و چه در بازخوردهایی که مثلا در نزدیکا می‌گیریم برخورد کرد. چرا بعضی از کاربرها وقتی می‌خوان مسائل‌شون رو باهم/با نزدیکا مطرح کنن انقدر بی‌ادبانه و همراه با تهدید و ارعاب می‌گن؟ جواب این سوال خیلی ساده و واضح خودش رو نشون داد. زمانی که پشتیبانی در جواب به همه‌ی کاربران فارغ از حرف و لحن‌شون گفت «کاربر محترم سلام ....» دو تا اتفاق مهم افتاد! یکی اینکه جواب دادن پشتیبانی همیشه از استرس کاربر کم می‌کنه و می‌فهمه که بهش توجه شده، پس کاربر یکم آروم می‌شه. دوم اینکه وقتی به کسی گفتید محترم، سعی می‌کنه محترم باشه! این یه جور انداختن طرف توی رودربایستی با خودشه! یعنی توی دیالوگ بعدی، کاربری که قبلا فحاشی می‌کرده نه تنها تغییر لحن داده و کاملا محترم شده که بعضا نوشتاری هم جواب داده! فرهیخته شده اصلا! یعنی در مرحله‌ی اول، حرف نادرست/ناپسندشون رو به خودتون نمی‌گیرید؛ در واقع اون نقشه/بازی که برای کشوندن شما به ورطه‌ی بی‌ادبی/بی‌احترامی کشیده رو نادیده می‌گیرید در مرحله‌ی دوم، شما نقشه/بازی محترمانه‌تون رو، رو می‌کنید!

[اندکی چگونگی] نکته‌ی مهمی که در مورد نظر مثبت وجود داره اینه که وقتی داریم نظر می‌دیم، خودمون رو با اون فرد مقایسه نکنیم. چون دو تا اتفاق ممکنه بیفته؛
یا دچار خود کم بینی و افسوس بشیم. مثلا بگیم «خوش به حالت ...». با اینکه این نظر مثبتی‌ه ولی بار حسرت‌ناک(!) داره.
یا توی رقابت بیفتیم و بخوایم خودمون رو هم نشون بدیم. مثلا بگیم «احسنتم تو هم به جمعِ ما، این کار انجام دهندگانِ مُتِرَقّی اضافه شدی!» به ظاهر نظر مثبتیه ولی این جمله داره می‌گه که ما زودتر از تو این به فکرمون رسیده و انجام دادیم! هرچند ناخودآگاه و در لفافه می‌گیم ولی مخاطب از آنچه شما فکر می‌کنید باهوش‌تر است!

منابع انرژی فسیلی محدود هستند ولی خلاقیت و انرژی‌ای که با خودش میاره کاملا نامحدوده و برای تحسین کردن یه نفر لازم نیست که خودمون رو تحقیر کنیم و بالعکس. همه‌مون قابل تحسین هستیم؛ هرکی در نوع خودش.

۴ نظر

روز ۹۴ - وقتی با لباس مهمونی دروازه‌بان شدم!

مهمونی امروز هم به خوبی و خوشی تموم شد.

گاهی انقدر فرآیند پیش‌مهمونی برام هزینه‌ی ذهنی و زمانی داره که بی‌خیال مهمونی رفتن می‌شم. منظورم چی بپوشم نیست. توی نوشته‌ی روز ۹۲ کاملا ناخودآگاه اسمی ازش نبردم و دوستی اشاره کرد چرا این سوال همیشگی به ذهنم نمیاد.
شاید اولین جوابم این باشه که ذهنم به چیزهای مهم‌تر مشغوله ولی این جواب برای کسانی که من رو بیشتر می‌شناسن و می‌دونن که چقدر به حوزه‌ی مد و لباس اهمیت می‌دم، شاید خیلی قانع کننده نباشه. حق دارن! چون همه‌ی دلیل این نیست.

تجربه‌ی شخصی من از هفته‌ی قبل از یه مراسمی همیشه همراه با استرس بی‌خود و بی‌جهتی بوده، در نتیجه کاملا ناخودآگاه این سوال چی بپوشم، طور دیگه‌ای مطرح می‌شه و به جواب می‌رسه؛ یه برداشت کلی از آدم‌ها و فضایی که توی مهمونی ایجاد می‌کنن توی ذهنم دارم که کمک می‌کنه فضای مهمونی رو حدس بزنم. در نتیجه مهمونی‌ها چند دسته‌بندی کلی و ذهنی پیدا می‌کنن که بعضا تفاوت‌شون یه آدم‌ه! :))
زمانی که لباسی رو می‌خرم، توی ذهنم، لباس رو همراه با رنگ‌هایی که باهاش می‌شه ست کرد به دسته‌بندی مناسب مهمونی نگاشت می‌کنم! این اتفاق کاملا ذهنی‌ه و جزو معدود دفعاتی‌ه که دارم بهش فکر می‌کنم، به همین خاطر ثقیل به نظر میاد!
در نتیجه وقتی به یه مهمونی‌ای دعوت می‌شم معمولا انتخاب‌های محدودی دارم؛ یعنی هزینه‌ی جستجو رو قبلا پرداخت کردم و خیلی زود به لباس مورد نظر می‌رسم.

آقا سید از ابتدای آشنایی‌مون همیشه این موضوع رو دستاویز شوخی قرار داده و در حالی که به یه لباسی اشاره می‌کنه می‌گه: «این لباس مناسبِ مهمونیِ دسته‌ی ۷۴۶ اُم‌ه! مهمونی خونه‌ی مامان‌ت اینا. مهمونی خونه‌ی مامان‌ت اینا که مامان بزرگ‌ت هم هست. مهمونی خونه‌ی مامان‌ت اینا که دایی دومی‌ت تنها اومده. مهمونی خونه‌ی مامان‌ت اینا که دایی دومی‌ت با خانوم‌ش اومده! مهمونی خونه‌ی مامان‌ت اینا که مامان‌ت مریض‌ه! مهمونی صبحِ خونه‌ی مامان‌ت اینا. فقط خونه‌ی مامان‌ت اینا چند ده هزار دسته‌بندی داره!»
منم وقتی روز مهمونی می‌گه چی بپوشم، می‌گم لباس‌هایی که به مهمونی دسته‌ی ۷۴۶ اُم نگاشت می‌شن! :D #والا
این کار کاملا ناخودآگاهه و یه جور مدل ذهنی‌ه؛ شاید خیلی سخت و گیج‌کننده به نظر بیاد ولی خیلی وقت‌ها از مرگ حتمی نجاتم داده! می‌دونید که؟ می‌گن اگه آدم دو تا غذا رو دقیقا به اندازه‌ی هم دوست داشته باشه ممکنه انقدر انتخابش طول بکشه که از گرسنگی بمیره! خود من یه بار تو نوجوونی انقدر بین دو تا لباس شک کردم که کدوم‌شون رو بپوشم که بی‌خیال مهمونی شدم!

خلاصه!

مهمونی به مناسبت تولد پسر دایی‌م بود که زنونه برگزار شد. چی گفتم! :)) پسر دایی‌م ۶ سالشه و زن‌دایی‌م تعدادی از مامان‌های فامیل و بچه‌هاشون رو دعوت کرده بود. بچه‌ها که می‌گم یعنی حدود ۱۵ تا بچه‌ی ۶ ماهه تا ۱۰ ساله!
یکی دلش درد می‌کرد و یه جوری با دهان باز فریاد می‌کشید که انگار داشت میزان باز شدن آرواره‌هاشو تست می‌کرد، اون یکی استثنائا ساکت بود که بچه‌هایی که می‌دویدن، پرتش کردن زمین! اونم به جمع تست‌کننده‌ها اضافه شد! اون یکی با اون یکی دعواش شده بود و دوتایی جیغ می‌کشیدن ببینن صدای کدوم بلندتره، اون یکی وقتی مامانش بچه‌ی کس دیگری رو بغل کرد، تارهای صوتی‌ش رو امتحان می‌کرد. خلاصه همه‌شون سالم بودن، جای نگرانی نیست!

انقدر بچه‌ها سر و صدا کردن که به جای اینکه بحث بره به این سمت که من چرا بچه ندارم، رفت به این سمت که چقدر بچه میارید بابا، سرمون رفت! [اکثر مامان‌ها با دو سال بالا و پایین از سن من، دو تا بچه داشتند!]
نتیجه‌ی اخلاقی اینکه وقتی می‌خواید توی مهمونی بحث نکنید، زن‌دایی من رو با دختر خاله‌هاش دعوت کنید!

من معمولا وقتی حرفی برای گفتن ندارم، خودم رو با عکاسی و فیلم‌برداری از بچه‌ها سرگرم می‌کنم. امروز فصل جدیدی از عکاسی کودک رو تجربه کردم که بی‌شباهت به عکاسی جنگ نبود! یعنی نه تنها فرصت تنظیمات نبود که هر لحظه ممکن بود صحنه‌ی مورد نظر توسط سر، دست، پا و یا حتی ماتحت یه بچه‌ی دیگه از دست بره! مثلا نمونه‌ش این عکس! به ترتیب جلوی من، دو تا بچه بودن که جلوی یه نوزاد ادا و اطوار در می‌آوردن و این دوست سوژه‌مون هم پشت نوزاد نشسته بود! اون توپ رو می‌بینید؟ هر آن امکان داشت بخوره تو سرمون! خلاصه فضا جوری نبود که ابتدا مثلث iso، shutter، aperture را به نحوی تنظیم کنید که نور مناسب فراهم شود، سپس با مقوای خاکستری رنگ مناسب عکس فراهم شود، سپس ترکیب‌بندی مناسب با در نظر گرفتن سوژه فراهم شود و آخر هم ۱۰ ثانیه برای نوردهی طولانی طول بکشه تا عکس ثبت بشه!
همین فضا باعث شد یه مفهوم جدیدی از عکاس توی ذهنم شکل بگیره که بیش از اینکه به مفهوم سنتی شکار شباهت داشته باشه، به دروازه‌بانی شباهت داشت! برای ثبت سوژه باید شیرجه بزنی وگرنه لحظات ناب بچه‌ها رو فقط می‌تونی به خاطر بسپری!

[زمان آپلود عکس خیلی طولانی شد، کم کردن حجم عکس و عوض کردن اینترنت هم فایده نداشت. بعدا در این‌جا عکسی قرار خواهد گرفت.]

۸ نظر

روز ۹۳ - مینا و بهروز [۱]

[این نوشته برای تمرین داستان‌نویسی نوشته شده. باید برای این موضوعی که در ادامه می‌گم یه شروع داستانی می‌نوشتیم که حالت معرفی فضا و شخصیت‌ها رو داشته باشه: مینا و بهروز باهم ازدواج کردند، بهروز آدم به غایت بدی‌ه، هر کار بدی که فکرش رو بکنید می‌تونه انجام بده، مینا برای انتقام از بهروز دست به دامن شیطان می‌شه!]


دیگر رمقی در پاهایش نمانده بود. با آخرین توان، خودش را پشت درِ خانه‌ی عمه کلثوم رساند و کلون را محکم به در کوبید. دیگر نمی‌توانست روی پاهاش بایستد، همان‌طور که کلون در را گرفته بود، با زانوهایش روی زمین نشست. پیشانی‌اش را به در تکیه داد و بی‌وقفه به در کوبید.

صدای «آمدم، آمدم» هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. عمه با تردید در را باز کرد. قد کوتاهش در گذر زمان کوتاه‌تر نیز به نظر می‌آمد. پیراهن بلند سیاهی پوشیده بود و شال سیاهی را به رسم زنان جنوبی دور سرش پیچیده بود.
زنی را دید که چون زائری که مستأصل به ضریح آویزان می‌شود، به درِ خانه‌ی او پناه آورده ولی چادر روی صورتش مانع از آن می‌شود که او را بشناسد. دو طرف کوچه را نگاه کرد، زیر کتف زن را گرفت و او را داخل خانه برد. زن را روی تخت چوبی حیاط نشاند. دوان دوان به سمت آشپزخانه رفت و در حالی که لیوانی به دست داشت و با قاشق، محتویات آن را هم می‌زد به سوی زن برگشت.

لیوان را به دست زن داد و چادرش را کمی عقب کشید. با تعجب صدا زد: «مینا!»

مینا با صدای ضعیفی که از ته چاه وجودش شنیده می‌شد، گفت: «عمه دستم به دامنت!»

- اگه پدرت بفهمه تو اینجا اومدی، دیگه به خونه‌ش راهت نمی‌ده!

+ من دیگه تحمل ندارم عمه، تحمل سرنوشت شما برام، آسون‌تر از بلاهایی‌ه که هر روز سرم می‌آد!

- پدرت که مرد خوبی‌ه!

+ عمه، عمه، عمه! سه سال‌ه که ازدواج کردم؛ با پسر خالد. یادت می‌آد؟ همون که اول شریک پدر بود، یهو نفهمیدیم چطور ورشکسته شد؟

- تو از اون عنتر، چی بود اسمش؟ خوشت می‌آمد که زنش شدی؟

+ بزرگای شهر زیر پای پدر نشستن، بهش گفتن خالد، عمری شریکش بوده و حالا روا نیست توی فقر و فلاکت رها بشه. زیر گوشش خوندن که دخترت رو به عقد پسرش دربیار و زیر پر و بالشون رو بگیر. 

- حالا چی شده که حاضر شدی نیش و کنایه‌های مردم رو تحمل کنی، اینجا بیای؟

+ عمه دستم به دامنت! به مولا قسم که این بهروز، نه پسر خالده که از همون طایفه‌ی شوهرت غلام‌ه! از وقتی که بیدار می‌شه و چشم نحس‌ش رو باز می‌کنه برای این و اون نقشه داره. منم شدم کنیز آقا و عامل نقشه‌هاش! اگه حرفی بزنم یا کاری که بهم می‌گه رو درست انجام ندم، منو تا حد مرگ زجرکش می‌کنه بعد نمی‌ذاره بمیرم! بار اولی که سعی کردم از این کارها منصرفش کنم چنان توی سرم زد که تا دو روز بیهوش بودم، بعد هم یه هفته توی یه جایی حبس‌م کرد که هرچی داد می‌زدم و به در و دیوار می‌کوبیدم، انگار کسی صدام رو نمی‌شنید. وقتی بعد از یه هفته داشتم می‌مردم اومد سراغم.
مینا بغضش ترکید و در حالی که گریه می‌کرد گفت: «عمه، اگه فقط یه بار دیگه اون کار رو انجام بدی...»

- افسار دهنت رو محکم‌تر بگیر دختر! همون یه بار برای همه‌ی عمرم بس بود.

+ راحت شدی عمه، نمی‌دونی من چی می‌کشم...

- از اون غلام منحوس که بدتر نیست، هر وقت دیگه تو ذهنش نقشه‌ای نداشت، من رو به آتش می‌کشید، دورم می‌چرخید و دست می‌زد و زیر لب یه چیزایی می‌خوند. بعد هم منتظر می‌موند تا ببینه من به آتش فائق می‌آم یا آتش به من!

+ بهروز بدتره به خدا! غلام اگه فقط برای شما و خانواده‌تون نقشه می‌کشید، این بهروز برای همه‌ی شهر نقشه می‌کشه و وقتی زندگی‌شون رو به آتش می‌کشه، قاه قاه می‌خنده. چشم نداره ببینه یکی سالم و صالح و با آبرو زندگی می‌کنه. اگه زورش به مرد خونواده نرسه، واسه‌ی زنش نقشه می‌کشه، اگه نه، برای بچه‌هاشون.
مینا دوباره بغض کرد و ادامه داد: همش رو هم من باید انجام بدم عمه...

مینا چادرش را جلوی صورتش گرفت و با صدای بلند گریست. عمه همانطور که پشت مینا را می‌مالید تا او را تسلی بدهد، خیره به دیوار به فکر فرو رفت.

۷ نظر

روز ۹۲ - شیطونک

یه جوری با دل‌خوشی این قاشقِ در نوتلا زده شده رو لیس می‌زنم که انگار ۵ سالمه ولی واقعیتش اینه که این هفته درست نخوابیدم و هر روز برام بار استرسی داشته. استرس، یه واقعه‌ی کاملا درونی‌ه. نه فقط ذهنی که شرایط جسمی هم می‌تونه بیشتر یا کمترش کنه.

آخر هفته یه تولد دعوتم که از اول هفته به دلایل مختلف چندین بار توی ذهنم مرور شده. کادو چی بگیرم، کی برم کادو بگیرم، چه حرفایی ممکنه بشنوم، برای عکس، کدوم زاویه توی خونه‌شون بهتره.
در واقع این مهمونی انقدر اهمیت نداره، حس می‌کنم ذهنم این هفته داره زیادی فکر می‌کنه که به یه چیزی فکر نکنه. نشونه‌ش هم اینه که امروز صبح که معلوم شد بعد از کار می‌رم خونه‌ی مامان اینا و دختر خاله‌هاش هم هستن، ذهنم سوئیچ کرد روی این موضوع و مدل رفتاری‌شون، حرف‌هایی که دفعه‌ی پیش خاله‌ی مامانم در باب بچه‌دار شدن روی منبر گفت و ... .

وقتی حس می‌کنم طول موج ذهن طرف با طول موج ذهنم هم‌خوانی نداره، بحث نمی‌کنم، حتی در حد چند کلمه. می‌گم اوهوم، اوهوم. یا باشه. چون این بحث فایده‌ای نداره، فقط انرژی آدم رو تلف می‌کنه. ولی همیشه یه کسی توی ذهنم که اسمش رو می‌ذارم شیطونک بهم می‌گه: «دلی! چرا جوابش رو ندادی؟ چرا به پوچی نرسوندی‌ش؟ چرا خودت رو نشون ندادی؟»

امروز صبح دوباره این شیطونک قوت گرفت، حرف‌های دفعه‌ی قبل اون‌ها رو با فضاسازی مهمونی امروز توی حافظه‌م لود کرد. گفت: «انقدر میارم تا کلافه بشی براشون جواب جور کنی!»
همین کار رو هم کرد. توی ذهن من یکی یکی شون حرف می‌زدن، بعد هم شیطونک مثل مربی ورزش‌های رزمی منو تشویق می‌کرد بزنم تو فک‌شون!
می‌گفت: «اگه دوباره اینو گفتن تو چی می‌گی؟» گفتم: «همونی که به خیلی‌ها می‌گم؛ نظرتون محترمه!» یه چند بار که تکرار کرد، بهش گفتم: «عزیز من، دیر می‌رم که فرصت این حرف‌ها نباشه.» دوباره می‌خواست تکرار کنه بهش گفتم: «ببین اگه باز هم تکرار کنی می‌رم سراغ روش‌های غیر دارویی وسواس فکری! می‌دونی که دست به گوگل کردنم خوبه.»
حس کردم غمگین شد. دست‌هام رو مثل دست به سینه از لای هم رد کردم و خودم رو بغل کردم. این یکی از موثرترین راه‌های رهایی از غم برای من‌ه. بهش گفتم: «می‌دونم که سعی داری از غرور من حفاظت کنی، از شخصیت من؛ ولی برای بعضی‌ها که توی مدت کوتاه و با فواصل زمانی بلند، آدم باهاشون ارتباط داره، این حرف‌ها فایده‌ای نداره.

اصلا این حرف‌ها برای بعضی‌ها یاسین تو گوش خر خوندنه، دلت خنک شد؟»

پ. ن. ۱۰ مرتبه ذکر روزانه‌ی «بسم الله الرّحمن الرّحیم، لا حول و لا قوة اِلّا بِالله العلیِّ العظیم» هم به آرامش ذهنی کمک می‌کنه. ذکر خیلی خاصیه، ۱۰۰ مرتبه خوندن روزانه‌ش(بدون بسم الله) باعث روشنی دل و شادی درونیه.

۷ نظر