نوشته‌های دلا مَح‌سا

۲ مطلب با موضوع «چهارشن‌ب‌ِلاگ» ثبت شده است

چهارشن‌بِ‌لاگ - کتابی که با من گفتگو می‌کند[۱]

از کجا شروع شد؟
خدا تو این دنیا با اسبابش آدم رو هدایت کرده و می‌کنه.
یکی از علایق من اینه که روزانه توی جاهایی که محتوا تولید می‌کنن بگردم: اپ استور، تد، شبکه‌های اجتماعی، برنامه‌های کتاب‌خوان و ... همین گشتن و به طور اتفاقی خوندن مطالب گاهی من رو به چیزهای خیلی خوبی رسونده؛ نمونه‌ش همین مسیریه که می‌خوام توی این پست ازش بنویسم.

۱. توی طاقچه به طور اتفاقی به کتاب موهبت‌های کامل نبودن برخوردم و حس کردم ممکنه ربطی به کمالگرایی(Perfectionism) داشته باشه. در نتیجه کتاب رو گرفتم و خوندمش!
[چون با این کتابی که می‌خوام معرفی و خلاصه کنم مباحث مشترک داره از توضیح مفصل مطالب این کتاب صرفنظر می‌کنم.]

متوجه شدم که ریشه‌ی کمالگرایی شرم‌ه. شرم از دوست داشتنی نبودن. در واقع کمالگرایی به معنی نهایت سعی خود رو کردن نیست.(کلمه‌ی مناسب این جمله کمال‌طلبی‌ه) کمال‌گرایی یعنی باور به این‌که زندگی‌مون، ظاهرمون، رفتارمون بی‌عیب و نقص‌ه و می‌تونیم از قضاوت، انتقاد و احساس شرم مصون بمونیم. کمالگراها توی مقطعی از زندگی‌شون برای عملکرد و موفقیت‌هاشون تشویق شدند و این فکر خطرناک، ملکه‌ی ذهن‌شون شده که من یعنی موفقیت‌هام، کارهای بزرگم. کمالگرایی خارج از دسترس و کاملا ویرانگره چون ۱. هیچ چیز بی‌عیب و نقص نیست و ۲. نظر دیگران مهم‌ه و نظر دیگران خارج از کنترل ماست.

اگه الان دچار کمالگرایی شدید که اول باید این کتاب رو بخونید و بعد کتابی که می‌خوام بهتون معرفی کنم، با توجه به این‌که هر دو تا کتاب و یکی دو تا کتاب مرتبط دیگه به این موضوع رو خوندم، بهتون پیشنهاد می‌کنم که با دلی آرام و قلبی مطمئن از این کتاب صرفنظر کنید و کتابی که معرفی می‌کنم رو با عمق بیشتری بخونید. چون نویسنده‌ی کتاب یه محقق‌ه و مطالب رو به صورت کامل‌تر نسبت به این کتاب، توی کتاب daring greatly بررسی کرده.

این کتاب مشوق من بود تا به ترس درونی‌م تا حدودی غلبه کنم و ۱۰۰ روز نوشتن متوالی رو شروع کنم.

۲. این لیست از ویدئوهای تد، پربازدیدترین ویدئوهای تد هستند که پیشنهاد می‌کنم اگر ندیدید حتما ببینید. [زیرنویس فارسی/انگلیسی هم داره.]

۳. به دوستی این کتاب موهبت‌های کامل نبودن رو معرفی کردم و اون چراغ رو روشن کرد!!! : نویسنده‌ی این کتابه همونی نیست که یکی از سخنرانی‌های پر بازدید تد رو ارائه داده؟! [قدرت آسیب پذیری، برنه براون]
این سخنرانی ارائه‌ی خیلی خوب و جذابی داره، پیشنهاد می‌کنم حتی اگه موضوعش براتون جذاب نیست[که بعید می‌دونم] سخنرانی رو ببینید.


مرحوم استیو جابز می‌گفت که خلاقیت، مرتبط کردن چیزهاست.[اون زمونا که باهم تو سیلیکون ولی کار می‌کردیم :)) ] الان که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم که اگر من این کتاب رو به دوست‌م معرفی نمی‌کردم و اون دوست‌م این ارتباط بین نویسنده‌ی کتاب و سخنران تد رو برقرار نمی‌کرد، این روند ادامه پیدا نمی‌کرد و کلی اتفاقای خوب نمی‌افتاد و این پست نوشته نمی‌شد!

اولین کاری که کردم این بود که اسمش رو به انگلیسی سرچ کردم تا لیست کتاب‌هاش رو ببینم. با توجه به اینکه من ترجمه‌ی موهبت‌های کامل نبودن رو خونده بودم داشتم وسوسه می‌شدم که نسخه‌ی انگلیسی‌ش رو هم بخونم که متاسفانه/خوشبختانه از این کار صرفنظر کردم و سراغ کتاب بعدی رفتم.




Daring Greatly by Brene Brown 
[نسخه‌ی انگلیسی کتاب توی اینترنت هست، به اسم کتاب لینکش کردم. من بعد از خوندن یه فصل از کتاب، انقدر ازش راضی بودم که برای حفظ حقوق مولف رفتم خریدمش؛ ۱۲ دلار]

اون موقع انقدر محو مطالب کتاب بودم که دنبال ترجمه‌ش نرفتم ولی این کتاب سه تا ترجمه داره:
زندگی شجاعانه
جرئت بسیار
زندگی با تمام وجود

/* TODO */
اینکه کدوم بهتره رو فعلا به خودتون می‌سپارم؛ هنوز فرصت نکردم برم و از نزدیک متن‌شون رو بخونم و با کتاب انگلیسی مقایسه کنم ولی چون می‌خوام برای کسی بخرم، می‌رم بررسی می‌کنم و این قسمت رو کامل می‌کنم.

معرفی کتاب Daring Greatly
این کتاب با توجه به اینکه نویسنده محقق حوزه‌ی اجتماعی‌ه و روی شرم کار می‌کنه، به صورت مشروح درباره‌ی شرم در جامعه، مفهوم شرم، روش‌های مقابله با شرم، موانع مقابله با شرم، تاثیر شرم در سازمان و در خانواده صحبت می‌کنه.

نکته‌ی با ارزش کتاب اینه که نویسنده چون محقق کیفی‌ه و با استفاده از مصاحبه، تحقیقاتش رو جلو می‌بره، با کلی از مردم عادی و کلی جماعت مشهور، کارآفرین‌ها، مشاورها و روان‌شناس‌ها مصاحبه کرده و بارها در حین خوندن کتاب با این مواجه شدم که چه عجیب! یه رفتارهایی اصلا ربطی به شرق و غرب، جامعه‌ی ایران نداره و علتش هم توی کتاب توضیح داده شده. بارها با مطالبی توی کتاب‌های زندگی‌نامه یا کسب و کار مواجه شدم که نویسنده‌ها نمی‌دونستن علتش چیه و این کتاب توضیح داده بود. این کتاب دست روی موضوع حیاتی‌ای گذاشته.

و از همه عجیب‌تر اینکه گاهی انقدر دقیق حس من رو توی اون موقعیت توضیح داده بود که تصمیم گرفتم عنوان این پست رو بذارم کتابی که با من گفتگو می‌کند! وقتی توی گودریدز نظرات ذیل این کتاب رو خوندم واقعا ذوق‌زده شدم! یکی نوشته بود این کتاب منو بغل کرد! هربار سراغ کتاب می‌رفتم انقدر خوب درکم می‌کرد که آروم می‌شدم. حتی یاد گرفتم که بدون دادن راه‌حل یا حل شدن ماجرا چقدر درک کردن مهم و تاثیرگذاره!
همیشه کتاب‌های غیر داستانی یا بعضا داستانی هم، حرف خودشون رو می‌زنن و در صورت لزوم خواننده مجبوره فهم و درکش کنه اما این کتاب درست برعکسه! این کتابی‌ه که خواننده رو درک و فهم کرده!

سخت‌تر بودن خوندن نسخه‌ی انگلیسی کتاب کمک کرد آروم‌تر کتاب رو بخونم و بهش فکر کنم. مجبورم کرد برای کلماتی که گوگل ترنزلیت خیلی پرت و پلا می‌گفت، کلمه‌ی مناسب‌تر پیدا کنم. برای پیدا کردن کلمه‌ی مناسب باید مصداق اون کلمه رو توی خودم پیدا می‌کردم[موضوع کتاب راجع آدم‌هاست!] و همین تاثیرش رو بیشتر کرد.


توی پست بعدی تصمیم دارم خلاصه‌ای از خلاصه‌ی کتاب رو بنویسم.

۳ نظر

چهارشن‌بِ‌لاگ - روح اسفنجی من

وقتی من توی لحظات احساسی فیلم‌ها که بعضا شاد هستن هم گریه می‌کنم، حسین قبلا این رو به حساب احساساتی بودن من به عنوان یه خانم می‌ذاشت و حال اینکه من در مواقع دیگه به نظر آدم در این حد احساسی‌ای نمیام. برداشت خودم این‌ه که خودم رو ناخودآگاه در موقعیت می‌ذارم و احساسات موقعیت رو دریافت می‌کنم. توانایی من در همدلی کردن با آدم‌ها رو حسین وقتی فهمید که به طور اتفاقی تلویزیون روشن بود و یه فیلمی نشون می‌داد که یه زنی توی یه ماشین بدون ترمز گیر افتاده بود و پلیس می‌خواست که زن از شیشه‌ی ماشین بپره روی ماشین پلیس و اینطوری نجاتش بده! توی اون لحظاتی که این صحنه‌ها رو می‌دیدم قلبم انقدر تند و بلند می‌زد که فکر می‌کردم حسین هم می‌شنوه! چشمام گرد شده بود و دسته‌ی مبل رو گرفته بودم و تمام عضلات بدنم سفت شده بود. وقتی فیلم به خاطر پیام بازرگانی قطع شد، چنان بهت زده بودم که حسین گفت فک کنم تو توی فیلم داشتی می‌پریدی روی ماشین!!

من با این گیرنده‌ی حساس مجبورم کمتر آهنگ گوش بدم، کمتر فیلم ببینم. البته خیلی علاقه‌مند به آهنگ نیستم و سعی می‌کنم فیلم‌هایی رو ببینم که ارزش این‌طور لرزه وارد کردن بهم رو داشته باشه. مثلا وقتی مستند «رویاهای دم صبح» ِ «مهرداد اسکویی» رو دیدم که درباره‌ی دختران نوجوان بزهکار بود، تا یه هفته احساس افسردگی و گناه بابت کشتن پدر/مادر شخصیت‌های فیلم رو داشتم.

/* دارم حاشیه می‌رم! */
بابام و یکی از همکارانم شاید به همین خاطر که از فیلم بیش از حد تاثیر می‌گیرند، از دیدن فیلم‌های غمناک خودداری می‌کنند. من اما از غم فرار نمی‌کنم، چون تصورم اینه که غم آدم رو رشد می‌ده و بخصوص توی فیلم مستند به آدم، تاب‌آوری و تحمل لحظات واقعی زندگی رو یاد می‌ده. البته من از صحنه‌های کشت و کشتار فرار می‌کنم. یعنی اصلا نگاه نمی‌کنم! حتی کتک زدن رو. دیدن این لحظات ممکنه تاب‌آوری آدم رو بالا ببره ولی به نظرم لزومی نداره آدم نسبت به صحنه‌های خشونت‌آمیز سِر بشه! اتفاقا باید حساس باشه!
گاهی توی برنامه‌های موبایل می‌چرخم و تبلیغ نشون می‌دن، کلی بازی جنگی و حمله به دیگران، غارت دیگران وجود داره که به طور ناخودآگاه داره آدم‌ها رو نسبت به این مسائل سِر و بی‌تفاوت می‌کنه و بدتر از همه‌ی این‌ها بازی اول شخصی بود که بازیکن نقش تک‌تیراندازی رو داشت که توی شهر می‌گشت و سر آدم‌های معمولی رو هدف می‌گرفت، می‌کشت می‌رفت مرحله‌ی بعد!! این تبلیغ واقعا حالم رو بهم می‌زنه!
/* حاشیه تموم شد! */

این مدت به طور خاص روی دو تا کتاب متمرکز بودم. یکی از کتاب‌ها «انسان در جستجوی خویشتن» نوشته‌ی «رولومی» بود که درباره‌ی مسائل دنیای امروز، پوچی، تنهایی و اضطراب نوشته و این‌که چطور از این مسائل گذر کنیم و چطور خودمون رو پیدا کنیم. البته این امروزی که می‌گم مربوط به ۱۹۵۰ و خورده‌ای و هم عصر روانشناس‌هایی مثل اریک فروم‌ه.
کتاب دیگه‌ای که می‌خوندم، کتاب «گزینه‌ی ب» بود که «شریل سندبرگ» یکی از مدیران فیس‌بوک نوشته و به بهانه‌ی از دست دادن همسرش درباره‌ی چگونه گذراندن این دورانی‌ه که غم و افسردگی شدید حاصل از یه اتفاق ناگوار مثل از دست دادن عزیزی،‌ ابتلا به بیماری‌های صعب العلاج، تجاوز و ... به آدم مسلط شده و حالا آدم باید طی مراحلی این دوران رو بگذرونه.


Photo by Sweet Ice Cream Photography

من تقریبا دو هفته حالم بد بود! در عین انجام چند پروژه‌ی مورد علاقه‌م اول به پوچی رسیدم، کم کم دچار اضطراب و تنهایی شدم. من که خیلی راحت می‌خوابیدم شب‌ها خوابم نمی‌برد و هرچی توی خودم غواصی می‌کردم، به علت مشخصی نمی‌رسیدم.

همزمان برای یه تشخیص پزشکی سی‌تی‌آنژیو دادم و خب تزریق ماده‌ی حاجب اوضاع بدنم رو بهم ریخت. این در حالی بود که ماده‌ی حاجب ترکیبات یددار توی آب خوراکیه که در حین تصویربرداری توی رگ تزریق می‌شه و کنتراست ایجاد می‌کنه تا رگ‌ها بهتر مشخص باشن، همین! جواب تصویربرداری‌ها رو خوندم و در موردشون توی اینترنت جستجو کردم. محل مدنظر توی بدنم که قبل از این درد نمی‌کرد چند روزی اذیتم کرد. تشخیص دکتر بیش از حد انتظارم از خودم، من رو بهم ریخت و محرم شروع شد. در این بین از برخورد یه بنده خدایی واقعا دلگیر شدم، چندین بار توی ذهنم مرور شد و کم کم حس کسی رو داشتم که عزیزی رو از دست داده، تنها شده و به بیماری مهلکی دچار شده! این در حالی بود که خدا رو شکر اطرافیانم سالم و سلامت زیر گوشم بودن(و هستن) و مسئله‌ی من در عین اینکه جدی‌ه و دارم از طریق پزشک دنبالش می‌کنم، اصلا هم مهلک نیست! (موجب هلاک آدم نمی‌شه!)

متاسفانه یا خوشبختانه پریشب دیگه طاقتم تموم شد و کاملا عمدی و آگاهانه، خوندن هر دو تا کتاب رو متوقف کردم!
برای بار دوم سراغ کتاب مورد علاقه‌ام «شهامت بسیار نشان دادن/Daring Greatly» از «برنه براون/Brene Brown» رفتم و طبق عادت قبلی که اول کتاب‌ها رو می‌خونم و بعد اگر خوشم اومد نوت‌برداری می‌کنم، شروع کردم به نوت‌برداری.
بله حدس‌تون درسته! حال من در عرض یه ساعتی که کتاب برنه رو خلاصه‌نویسی کردم، کاملا بهتر شد!!! 

هر ویژگی آدم اعم از توانایی یا ضعف، دو رو داره. یه رو که آدم رو ممکنه آزار بده _حتی وقتی آدم بهش واقفه_ و یه رو داره که کاملا به کار آدم میاد. وقتی آدم بتونه تا حد زیادی با بقیه همدلی کنه، می‌تونه درک‌شون کنه و اگر هم قراره توی مشکلات راه حلی بده، از منظر اون‌ها به مسئله نگاه کنه و ضمن پذیرفتن ناتوانی‌هاشون، از توانایی‌هاشون استفاده کنه و مشکل رو تا حد زیادی حل کنه.
البته این جملات، ایده‌آلی‌‌ه که من( ِ نوعی) مدعی داشتن یا انجام‌شون نیستم ولی به نظرم میاد که می‌تونم تلاش کنم، توانایی‌هام رو گسترش بدم و در حد ظرفیت خودم، بهش برسم.

۴ نظر