نوشته‌های دلا مَح‌سا

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقد» ثبت شده است

روز ۳۹ - روزگار؛ این مادرِ قلبْ اتمی!

سهم نوشتن امشب رو گذاشته بودم برای نوشتن درباره‌ی فیلم مادر قلب اتمی. ساعتی پیش دیدم. ساخت جذابی داشت و تصمیم گرفتم یه بار دیگه ببینم و بعدا درباره‌اش بنویسم. اون چیزی که از جذابیت ساختار فیلم می‌گم مربوط به فضاسازی تخیلی در فیلمه که توی سینمای ایران کمتر دیده می‌شه. فیلم دیگه‌ای که به این سبک فضاسازی خاص نزدیک بود، «اژدها وارد می‌شود» بود. خلاصه بعدا کامل‌تر درباره‌ش می‌نویسم. ارزش دیدن داره. آدمای خیلی مذهبی معمولا سینما نمی‌رن که بگم ممکنه خوششون نیاد.

پام رو دراز کردم که توی دمپایی دستشویی کنم و در عین حال داشتم فکر می‌کردم که درباره‌ی حلوا پختن امشب بنویسم و پام رو توی اون یکی دمپایی کردم که حس کردم یه چیزی از روی پام رد شد. فوبیای رد شدن سوسک از روی پام باعث شد نگاه کنم تا مطمئن بشم که سوسکی نیست! ولی بود! و ساعت ۱ شب چنان از ته گلو جیغ کشیدم که انگار سر بریده توی دستشویی دیدم. یعنی بعدا که با خودم راجع به شدت جیغ فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که اگر سر بریده هم توی دستشویی می‌دیدم به همین شدت جیغ می‌زدم. قدیما بابام به دادم می‌رسید و حالا شوهرْآقا! این نقش کلیدی آقایون در حفاظت از کیان خانواده که می‌گن همینه‌ها! من هیچ وقت فمینیست نمی‌شم؛ بله! :))
امشب که داشتم قبل از اذون ، حلوا درست می‌کردم به ذهنم اومد که چند بار حلوا درست کردم و خوب نشد. یه بار آردش رو کم تفت دادم، حلوا زرد روشن شد. یه بار زیاد تفت دادم مزه‌ی سوختگی گرفت. یه بار شکرش کم بود. یه بار یادم رفت هل بریزم توش و قص علی هذا! اما چند بار انجام دادم و مهارت شد. برای خودم تکرار و یادآوری کردم که باید کم و بیش تجربه کرد تا بلد شد و هیچ کس از شکم مادرش استاد بیرون نیومده. یادم باشه که به اطرافیانم، به بچه‌م فرصت تجربه کردن بدم... یه قاشق از حلوا رو از قابلمه آوردم بالا و چشیدم. از یادآوری این نکته و مزه‌ی حلوا به وجد اومدم و چند قاشقی حلوا خوردم! انصافا بین حلواهای خودم این یکی خیلی خوب شده بود. تلویزیون روی شبکه‌ی ۳ روشن بود و برنامه‌ی ماه عسل رو می‌شنیدم. داستان دو طایفه در روستایی که با پادرمیونی کلی آدم هنوز باهم دعوا داشتن و حالا توی ماه عسل بدون شنیدن حرفاشون، قرار شد روی هم رو ببوشن و آشتی کنن. برگشتم که بگم چقدر کلیشه و شعاری شده که دیدم ۱۵ دقیقه به اذون مغرب مونده! از این فراموشی خوشایند لذت بردم و یادم اومد که من تا ۱۰ ۱۲ سال همین‌طوری روزه می‌گرفتم! توی خونمون یه عده نمی‌تونستن روزه بگیرن و بساط صبحانه و ناهار و شام مهیا بود و من صبح بیدار می‌شدم یه دل سیر صبحانه می‌خوردم و بعد یادم می‌اومد روزه‌م! یا برای مهمونی افطاری خونمون هر چیزی رو مهیا می‌کردم یه ناخونکی می‌زدم. یه بار که پنیر پیتزا رنده می‌کردم انقدر پنیر پیتزا خوردم که تا افطار که هیچ، روزه‌ی فردا رو هم با شکم سیر از پنیر پیتزا گرفتم. برای آب که دو سه بار در روز یادم می‌رفت روزه‌م.

خلاصه خدا این نسیان در ماه رمضون رو بیشتر نصیبمون کنه، الهی آمین! :))

۲ نظر

روز ۳۵ - ویلایی‌ها

ویلایی‌ها


امشب دیرتر نوشتم که فیلم ویلایی‌ها رو ببینم و درباره‌ش بنویسم.

اخطار! خطر لو رفتن فیلم در این نوشته وجود داره!

هنوز نرفتم نقدهای این فیلم رو بخونم. معمولا بعد از اینکه نقدهای خودمو تو ذهنم/کاغذ جمع می‌کنم، می‌رم نقد بقیه رو می‌خونم.

کلیات نظرم نسبت به فیلم مثل نظراتی‌ه که زیر صفحه‌ی برنامه‌های کافه بازار می‌نویسن‌ه: می‌تونست بهتر باشه! :))
یعنی دوست داشتم فیلم بهتری ببینم ولی متاسفانه خام و نپخته اومد به نظرم. کلیشه‌ها و کلی‌گویی‌هایی که توی این فیلم بود، این حس رو به من القا می‌کرد که موضوع برای نویسنده هم همین‌قدر سطحی‌ه و سعی نکرده توی اون عمیق شه.

ابتدای فیلم داره خوب شروع می‌شه و پیرزنی(ثریا قاسمی) و دو تا بچه به جایی می‌رسن که بهش ویلا می‌گن، وقتی می‌رسن اولین جایی‌ه که تو ذوق می‌خوره. اونجا یه فرمانده‌طور به نام خانم خیری داره! انتخاب اسم هم از مرحله‌ی کلیشه فراتر نمی‌ره. حالا خانم خیری کیه؟ پریناز ایزدیار با اون قیافه‌ی منفعلش و اون مقنعه‌های کلیشه‌ای که سعی داره حال و هوای اون موقع رو نشون بده ولی درنیومده! وصله‌ی ناجور شده. انگار یکی همین الان یکی از این مقنعه‌ها رو سرش کنه و بیاد تو خیابون. در واقع ما رو خوب به اون دوران نبرده. اول فیلم صرفا ما رو برده توی بیابون و می‌گه فک کنید این فلان‌جا فلان زمانه!
مشکل دیگه‌ی این فیلم و امثال فیلم‌های ابد و یک روز شاید بشه گفت فیلم اولی، اینه که یه سری دیالوگ دارن که هم کلیشه‌ست و هم نشون می‌ده که نویسنده حال نداشته یکم بیشتر فضاسازی کنه یا خلاقیت به خرج بده. در همون اوایل رسیدن این آدم‌ها به ویلا، مادر این بچه‌ها، با همون مقنعه‌ی نچسب با یه صحنه‌ی حماسی که توی تبلیغات هم نشون داده می‌شه میاد و می‌گه چرا بچه‌هامو آوردی اینجا! همین الان فکر کنید می‌تونید به دیالوگش برسید:
- تو می‌خواستی بچه‌ها رو بدزدی!
+ من؟ بچه‌های خودمو بدزدم؟!

در ادامه‌ی دیالوگ‌های کلیشه‌ای فیلم قصد داره نشون بده این خانم خیری همه رو به خودش و خانواده‌ش ترجیح می‌ده در نتیجه موقع غذا دادن/ هندونه دادن به همه، همیشه یه بچه هست که می‌گه مامان مامان به من ندادی، خیری(پریناز ایزدیار) می‌گه صبر کن مامان جان به بقیه بدم بعد به تو می‌دم!

و باز هم کلیشه‌ای، وقتی که خبر شهادت همسر خیری(پریناز ایزدیار) رو میارن، خیلی مصنوعی گریه نمی‌کنه و به بچه‌هاش که باز هم خیلی الکی دارن گریه می‌کنن می‌گه که خدا بابا رو دوست داره، بابا رفته پیش خدا و داره از اون بالا نگامون می‌کنه!

همه‌ی این مشکلات رو هم بپذیریم، طناز طباطبایی(مادر اون دو تا بچه که توسط ثریا قاسمی به این منطقه آورده شدن و با موندن خودش و بچه‌ها پشت جبهه‌ها مشکل داره و می‌خواد بره خارج!) با دیدن چند تا صحنه‌ی آوردن خبر شهادت آدما،‌ رفتن به بیمارستان مجروحین و غسال‌خونه‌ی بیمارستان متقاعد می‌شه بمونه! من به عنوان کسی که باهاش موافق بودم و همذات‌پنداری می‌کردم، نفهمیدم از دیدن اون صحنه‌ها چطور متقاعد شد بمونه!

یه سری صحنه‌ها و حرف‌های نچسب به داستان هم داشت. مثلا بعد از آوردن خبر شهادت همسر یکی از زن‌هایی که اونجا بود، توی یه دیالوگی معلوم می‌شه شوهر اول این زن که پدر بچه‌ش بوده به خاطر نشست گاز مرده/خودکشی کرده و دغدغه‌ی این زن اینه که از این به بعد به این می‌گن بچه‌ی شهید و فک می‌کنه پدرش قهرمانه ولی نیست!

یا صحنه‌ی نچسب حمله‌ی هوایی که با هلی‌پاد از بالا فیلم‌برداری شده و صرفا جنبه‌ی داراماتیک می‌خواد به قضیه بده. یه سری خانم چادر رنگی دارن وسط صحرا می‌دون و مورد حمله قرار می‌گیرن. همه می‌خوابن و چادراشونو رو سرشون می‌کشن. از بالا گله به گله سفیدی معلومه! هیچ‌وقت هم هیچ‌کس آسیب نمی‌بینه! انقدر فیلمبرداری هوایی در جاهای مختلف تکرار می‌شه که تاثیرگذاری‌ش رو از دست می‌ده.

دقیقا نقدی که به ابد و یک روز هم داشتم اینجا هم دیده می‌شد. بدون توجه به ریتم و ساختار فیلم، تعدادی صحنه و شخصیت در فیلم هستند فقط برای اینکه باشند و یه سری حرف نچسب به متن فیلم رو مستقیم به مخاطب بگن و اگر این صحنه‌ها رو از فیلم حذف کنیم، اتفاقی نمی‌افته! این‌طور فیلم‌ها انگار با روش مهندسی معکوس و از آخر به اول نوشته شدن و نیاز دارن در روند اول به آخر بهتر بشن.

توی موضوع دفاع مقدس و زنان، به نظرم شیار ۱۴۳ و نفس فیلم‌های پخته‌تر و خوش‌ساخت‌تری نسبت به این فیلم بودند.

۴ نظر

درباره‌ی شوهر آهو خانم

کتاب شوهر آهو خانم نوشته‌ی علی محمد افغانی، درباره‌ی خانواده‌ی سرشناسی در کرمانشاه است که حوالی سال‌های ۱۳۱۳ با ورود زن دیگری به خانواده، دستخوش اتفاقاتی می‌شود. نویسنده، این رخداد را در ۸۰۰ و اندی صفحه با جزئیات کامل شرح می‌دهد.
فارغ از خط روایی داستان بیشتر صفحات به توصیف حالات درونی افراد در مواجهه با اتفاقات می‌گذرد. توصیفاتی خیال‌انگیز که نشان از وسعت دایره‌ی لغات، تمثیل‌ها و اصطلاحات زبانی نویسنده و رایج در روزگار اوست. این توصیفات که گاه به درک داستان و آشنایى بیشتر با شخصیت‌های آن کمک می‌کند در بقیه‌ی موارد از حوصله‌ی خواننده‌ی عام این زمان تا حدودی خارج است. علاوه بر این،‌ موضوع کتاب برای این زمان، جذابیت خود را از دست داده است؛ چرا که نه تنها به دفعات در کتاب‌ها، فیلم‌ها و دیگر شکل‌های روایت، این قصه دیده شده است که از نزدیک در اطراف خود دیده و حالات افراد، اتفاقات و نتیجه‌ی آن را لمس کرده است.
مطلب دیگری که از ابتدای کتاب به چشم می‌خورد حضور پر رنگ نویسنده در روایت داستان است. در کتاب‌های دیگر داستانی، نویسنده شخصی است که پشت روایت داستان و شخصیت‌ها پنهان است اما در این کتاب، تحلیل‌هایی در حین روایت داستان مطرح می‌شود که نه جایی در خط داستان دارد و نه می‌تواند به عنوان افکار شخصیت‌‌ها به کار رود. اندرز‌هایی از ارسطو، پاسکال، الهه‌های یونان و حتی احادیث مذهبی نتوانسته است جای خود را در داستان پیدا کنند. شخصیت‌های عامی و بازاری نمی‌توانند از این مطالب در گفتگوها و ذهنیات خود استفاده کنند و نویسنده در حین نوشتن این مطالب بی‌مقدمه یادی از گفتارهای فیلسوفانه می‌کند که هرچند در رساندن بهتر منظور نویسنده کمک می‌کند ولی جایی در داستان ندارد. در حین مطالعه‌ی کتاب بارها این احساس را داشتم که نویسنده به عنوان یک تحلیل‌گر که محفوظات و مطالعات خوبی دارد و نه یک قصه‌گو، اتفاقات اطراف خود را تحلیل می‌کند.
در بعضی موارد چنان در درونیات یکی از شخصیت‌ها فرو می‌رود که حتی از اشاره به دیگر شخصیت‌ها و حضور آن‌ها نیز امتناع می‌کند. در نتیجه بدون آن‌که غیبت شخصیت‌ها امکان داشته باشد در جمعی که تمام اعضای خانواده دور هم جمع شدند و موضوع مهمی مطرح است، حتى اشاره‌ اى به حضور بعضى شخصیت‌ها نمى‌کند؛ گویى همچون سینما، خواننده مى‌تواند او را ببیند. به عبارت بهتر، شخصیت‌ها در هنگام سکوت، چنان در روایت داستان گم می‌شوند که انگار در آن موقع حضور ندارند؛ در حالی که چنین امکانی با توجه به منطق داستان وجود ندارد.
چیزی که من خواننده را در این داستان گیج می‌کرد تعریف نویسنده از فرد مذهبی است. مذهبی اسلامی را اگر حداقل عمل به واجب و دوری از حرام بدانیم با توجه به اینکه واجب و حرام مشخص است می‌توان از روی عمل فرد آن را مذهبی یا غیر مذهبی دانست. هرچند قضاوت دیگران در امر دین، کاری است که خارج از توانایی انسان‌های معمولی و در نتیجه نهی شده است؛(چرا که انسان‌ها را راهى به درونیات یکدیگر نیست.) حال آن‌که نویسنده، خالق شخصیت‌هاست و بیرون و درون آن‌ها را خود رقم زده است می‌تواند به طور مستقیم با لفظ مذهبی یا به طور غیر مستقیم با شرح رفتارهای مذهبی، مخاطب را با شخصیت‌ها آشناتر کند. نویسنده بارها در داستان به مذهبی بودن سیدمیران شخصیت اصلی داستان اشاره کرده است و در مقاطع مختلف از کنار کارهایی چون تماس با نامحرم، حجاب مو و گردن، رقص مختلط محرم و نامحرم به راحتی عبور کرده است. این اشکال چیزی جز اصل تدریج در گناه است؛ به عبارت دیگر این فرد مذهبی به مرور با انجام گناه‌های صغیره مرتکب گناه کبیره نمی‌شود بلکه یک‌باره عقل و دل و دین را به کسی می‌بازد که به نظر معقول نمی‌آید. این امکان وجود دارد که منظور نویسنده از مذهبی با تعریف حداقلی ارائه شده متفاوت باشد.
از دیگر نکاتی که گاه در حین داستان موجب تعجب است تغییر حالات ناگهانی در شخصیت یا خط روایی داستان است. هرچند ممکن است این کار برای غافلگیر کردن مخاطب استفاده شود ولی هنگامی که به طور مناسب مقدمه‌چینی نشود یا بیش از حد تکرار شود، بی‌اثر و گاه نتیجه‌ی مناسبی ندارد. برای مثال شخصیت سیدمیران در داستان در بعضی از موارد چنان ناگهانی و انقلابی دچار تغییرات می‌شود که عجیب است. در چنین کتابی که بیشتر داستان در حالات درونی افراد می‌گذرد، مقدمه‌چینی برای این تغییرات ناگهانی، امکان‌پذیر و لازم است. این تغییر رویه‌ی ناگهانی در داستان، چنان یکنواخت می‌شود که در بارهای بعد خواننده می‌داند که این وضعیت یک فریب است و بعد از آن قرار است اوضاع کاملا منقلب شود و همینطور هم می‌شود!
در نهایت فارغ از خط روایى داستان، که در انتها با پایانی کاملا معمولی خواننده را از مطالعه‌ی کتاب دلسرد می‌کند، متن کتاب در توصیفات و استفاده از تمثیل‌ها چنان قوى نوشته شده که آن را خواندنى کرده است ولى حوصله مى‌طلبد.

۳ نظر