نوشته‌های دلا مَح‌سا

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پنکه

در قسمت خواهران(دینی!) مساجد، معمولا زنان میانسال و پیرى هستند که فرزندان‌شان را به خانه‌ی بخت فرستادند، احیانا همسرشان فوت کرده و حالا تنها زندگی می‌کنند. آن‌ها سعی می‌کنند تمام نمازهای یومیه را در مسجد بخوانند؛ علاوه بر ثواب بیشتر نماز جماعت، مدتی را با هم‌سن و سالان خود اختلاط می‌کنند، سرشان گرم و روحیه‌شان عوض می‌شود. هر روز زودتر از اذان می‌آیند، سجاده‌ها را پهن و حتی مقنعه‌ها را که اغلب قدی کوتاه‌تر از شانه دارند، سرشان می‌کنند و کش آن را از روی مقنعه، دور سرشان می‌اندازند و منتظر شروع نماز می‌شوند.

گاه‌گداری جوان‌ها نیز به مسجد می‌آیند. مشغله‌های خانه‌داری و بچه‌داری به خانم‌های جوان فرصت کمتری می‌دهد تا در نمازهای جماعت مسجد حاضر شوند.
در قسمت برادران(دینی!) هم احتمالا رفتارهای ثابتی وجود دارد که جنسیت نگارنده امکان حضور در این قسمت را از او سلب کرده است و توضیحی برای آن ندارد.

...

آن روز 
در مسجد برای اقامه‌ی نماز ظهر و عصر امام جماعت دیر کرده بود. خانم‌ها مقنعه‌هایشان را سر کرده بودند و چادرهایشان را بعضی‌ها روی دست گرفته و بعضی‌ها کنار سجاده‌هایشان گذاشته بودند. فرصتی به وجود آمده بود تا بدون دغدغه‌ی هیس، هیس کردن آقایان با هم گفتگو کنند.
- خانم حسینی چند روز بود نمی‌اومدی. ناسلامتی اتفاقی افتاده؟
- والا درد معده راحتم نمی‌ذاشت. آخر سر بچه‌ها بردنم دکتر؛ گفت باید اون آزمایشه رو بدى که لوله مى‌فرستن تو شکمت. چند تا آزمایش 
دیگه هم نوشت. 

- پس اول اون آزمایشاى دیگه رو بده اگه معلوم نکرد برو اون آزمایش لوله رو بده. آخه درد داره. تا یه مدت هم نمى‌تونى چیزى بخورى!
یکى از خانم‌ها از راه رسید و در حالى که بساط نمازش را پهن می‌کرد، گفت: اِ منتظر من بودید؟
جو مسجد آمادگى پاسخگویى به چنین مزاحى را نداشت. او که فهمیده بود ممکن است شوخى‌اش را جدى گرفته باشند ادامه داد: نه بابا اونقدرا هم خودخواه نیستم.
در همین حین یکى از خانم‌هاى میانسال مسجد که ظاهر فربهى داشت، از راه رسید و گفت: واه اینجا چقدر گرمه! اون پنکه رو بزنید.

پنکه‌ى قسمت خانم‌ها توسط یک دکمه هدایت مى‌شد. این دکمه فقط دو حالت خاموش و روشن در حالت تند داشت. دختر جوانى روبروى این دکمه نشسته بود. بلند شد و پنکه را روشن کرد. پنکه در حالت تندى شروع به گردش کرد. دخترک نشست.
پیرزن خمیده‌اى گفت: ننه خاموشش کن. من از پنکه فرارى‌ام. تموم بدنم درد مى گیره.
دختر جوان روبروى پنکه بلند شد و پنکه را خاموش کرد.
خانمى که دستور روشن کردن پنکه را صادر کرده بود در حالى که چادرش را عوض مى‌کرد به گلوى لختش اشاره کرد و گفت: به خدا اینجا که نماز مى‌خونم گردنم عرق‌سوز مى‌شه، روشنش کنید تو رو خدا.
گردن چاق و چین چینش از شدت گرما سرخ شده بود.

امام جماعت رسید و مشغول خواندن اقامه شد.

دختر پنکه‌چى بلند شد و دستش را به سمت کلید پنکه دراز کرد که حاجیه خانم دیگرى گفت: واى من تازه از حموم اومدم الان مى چّام. اون روز هم پنکه رو روشن کردید من سرما خوردم!

مکبّر قد قامت الصّلاة را گفت.

دختر پنکه‌چى ایستاده مانده بود بالاخره چه کار کند.

امام جماعت نماز را شروع کرد. بسم الله الرحمن الرحیم...

خانم دیگرى گفت: براى نماز روشن کنید، بعد نماز خاموش کنید.
دخترک کنار دکمه‌ى پنکه منتظر ایستاده بود و دلش شور مى‌زد. نمى‌دانست با این وضعیت به رکوع امام جماعت مى‌رسد یا خیر.
پیرزن دیگرى گفت: من باد به زانوام مى‌خوره مثل چوب خشک مى‌شه و در حالى که اداى خشک شدن بدنش را درمى‌آورد ادامه داد: نمى‌تونم نماز رو به جا بیارم.
خانمى که گردنش عرق سوز شده بود گفت: حاج خانم یکم عقب‌تر وایسا باد بهت نخوره.

با صداى بلند خواندن بسم الله الرحمن الرحیم دوم، امام جماعت خواندن سوره‌ى دوم را شروع کرد.
از قسمت آقایان صداى بلند الله اکبر گفتن یکى از آقایان آمد که معلوم نبود تازه از راه رسیده و نمازش را به امام متصل کرده یا منظورش این است که بس کنید و از سن‌تان خجالت بکشید.

دختر پنکه‌چى پنکه را روشن کرد و سریع نمازش را قامت بست.
چند تا از خانم‌هاى مسن به صف‌هاى عقب و دور از پنکه رفتند و جایشان در صف‌هاى جلو خالى شد.
یکى از خانم‌ها گفت: اِ صف نماز خالى شد!

خانم‌هایى که هنور نمازشان را نبسته بودند هول شدند و به سمت جاهاى خالى دویدند و به این و آن مى‌خوردند.

مکبّر رکوع را اعلام کرد و همه نماز را به امام متصل کردند هرچند هنوز بعضى از جاها بین خانم‌ها خالى بود.
یکى از خانم‌ها که همه او را به نام صدیقه خانم صدا مى‌کردند با وسواس خاصى کلمات نماز را دوباره و سه باره ادا مى‌کرد تا مطمئن باشد کلمات را درست تلفظ کرده است. همین کار باعث شده بود تا یک رکعتى از امام جماعت عقب بیفتد. نمازش که تمام شد با صداى نسبتا بلندى گفت: خانم شریفى نمازت رو دوباره بخون به رکوع امام نرسیدى.

مکبّر بعد از اتمام نماز صلوات شعبانیه را مى‌خواند.

خانم شریفى که احساس کرد بعد از یک عمر رفت و آمد در این مسجد نه تنها در میان جمع خانم‌ها تحقیر شده که برادران هم نام فامیلى او را شنیدند رو به صدیقه خانم کرد و با صداى نسبتا بلندى گفت: صدیقه خانم پس حواست به نماز بقیه‌س که هر قسمت نمازت رو چندین بار مى‌خونى حواس ما رو هم پرت مى‌کنى.
از طرف دیگر یکى از خانم‌ها گفت: صدیقه خانم انقدر فاصله بین این خانماست نمازشون درسته؟
صدیقه خانم که انتظار چنین برخوردى را از خانم شریفى نداشت با حالت غیظی گفت: من چه بدونم والا!

امام جماعت به مناسبت میلاد امام حسین(ع) بین دو نماز از زندگى امام بزرگوار سخنرانی کرد.

بعد از سخنرانى امام جماعت، صدیقه خانم سراغ خانم شریفى رفت و گفت: حلال کن خانم شریفى، به خدا منظورى نداشتم! خانم شریفى هم در حالى که هنوز راضی نشده بود، گفت: خواهش مى‌کنم شما هم همینطور!
خانمى که گردنش عرق‌سوز شده بود در حالى که با سرعت زیاد مقنعه‌ى خود را باد مى ‌داد، گفت: نمى‌خواد پنکه رو روشن کنید.
خانم‌ هایى که عقب‌تر رفته بودند تا از باد پنکه در امان باشند، جلو آمدند و صف‌هاى نماز را پر کردند.

یکى از آقایان در حالى که یاالله مى‌گفت پرده‌ى قسمت خانم‌ها را کنار زد و جعبه‌ى شیرینى را به یکى از خانم‌ها داد که بین خودشان پخش کنند.

خانمى که جعبه را مى‌گرفت با صدای نسبتا بلندی که آقایان هم می‌شنیدند، گفت: ما همیشه باید ته مونده‌ى جعبه‌ى مردا رو بخوریم؟!


۱ نظر

کنج

وقتى بچه بودم بیشتر وقت‌ها در اتاق براى خودم یک جاى بازى مى‌ساختم و داخلش بازى مى‌کردم. پشتى‌هاى مادربزرگم را به گوشه‌اى مى‌بردم، مثل دیوار دور هم مى‌چیدم و بهم تکیه می‌دادم. چادر مادرم را هم به عنوان سقف روى آن‌ها مى‌کشیدم. پشتى‌ها یک بار دیوار خانه‌ی من بودند و با عروسک‌هایم مامان بازى مى‌کردم؛ بار دیگر دیوار مدرسه بودند و من معلم عروسک‌هایم شده بودم. البته معلم‌بازی را بیشتر دوست داشتم. این اتاق جدید فضاى کوچکی بود که احساسى از امنیت و تمرکز به من مى‌داد و این احساس هنوز هم ادامه دارد.

...


از وقتى ازدواج کردیم با همسرم در خانه‌اى کوچک زندگى مى‌کنیم با یک اتاق خواب که تخت خواب‌مان دو سوم فضاى اتاق را گرفته و وسایل دیگرى مثل جارو برقى، میز اتو و غیره نیز بخشى از فضاى باقى مانده را اشغال کرده است. در نتیجه فقط از بین آن‌ها عبور می‌کنم و به کارهایم می‌رسم. هال و پذیرایى را هم یک نیم‌ست مبل راحتى و یک میز ناهارخوری جمع و جور و دو کتابخانه آراسته است.

...


یکی از تفریحات من که بیشتر وقتم را پر می‌کند کتاب خواندن است. روى تخت به حالت نشسته یا دراز کشیده کتاب مى خوانم. بعضى وقت‌ها پشت میز ناهارخورى یا میز کامپیوتر در هال. بعضی وقت‌ها هم روی زمین دراز می‌کشم یا روی مبل در پذیرایی می‌نشینم. خلاصه همه جاى این خانه جاى من هست و جاى من نیست.

خانه‌مان سرد است در واقع من بیش از معمول سرمایی‌ام و از سرما هم خوشم نمى‌آید. دست و پاهایم حسابی یخ مى‌کند و باید کلى لباس بپوشم تا به دماى راحتی برسم. اوایل فصل سرما که هنوز شوفاژهایمان را روشن نکردند، علاوه بر پوشیدن لباس‌های فراوان، شب‌ها یک بخارى برقى نیز روشن می‌کنیم.

دو سه سالى است به بهانه‌ى سرما دلم مى‌خواهد کرسى راه بیندازم. پرس‌وجو کردم، خیابان پل چوبی بدنه‌ی کرسی را دارد. بخاری برقی مخصوص کرسی هم هست. بارها غرق در تخیل شدم؛ در هال بساط کرسی را پهن کردم و دورش تشک چیدم. رویش نیز لحافی با ملحفه‌ی گل گلی کشیدم. سماور و قوری و استکان و نلعبکی و کشمش و شکلات و انار و ... خودم را پشت کرسی فرض کردم که پاهایم را زیر لحاف کرسی بردم و نشستم. وسایلم را دورم چیدم. یک چایی برای خودم می‌ریزم و فکر می‌کنم این همان جایی است که من در این خانه به دنبال آن می‌گردم.

هر بار در همین کیف‌ها هستم که فکری در را آهسته باز می‌کند و می‌گوید ببخشید مزاحم شدم ولی اگر بساط کرسى را در هال پهن کنیم باید برای رفت و آمد از روی کرسی بپریم و جایمان تنگ می‌شود و فلان. دو سه سالى است به بهانه‌ى سرما دلم مى‌خواهد کرسى راه بیندازم. دو سه سالی همین تخیلات می‌آید یک کیفی می‌دهد و یک حالی نیز می‌گیرد و می‌رود.

...

دیروز زودتر از معمول از محل کار به خانه آمدم. خیلی خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی؛ از کشاکش افکار مختلفی که ذهنم را چون زمین مسابقه، صحنه‌ى نبرد پایان ناپذیر خودشان کردند و لحظه‌اى مرا به حال خود رها نمى‌کنند. در این مواقع نمى‌توانم چراغ سالن مسابقه‌ی مغزم را خاموش کنم و بخوابم. کار دیگری می‌کنم تا آن‌قدر انرژی‌ام کم شود که برق سالن برود! تصمیم گرفتم به اتاق بروم و روی تخت دراز بکشم، کتاب بخوانم تا خوابم ببردبخارى برقى را روشن کردم و جلویش ایستادم.

آه گرمااا... فکری به ذهنم رسید. یک فرش کوچک همان پاى تخت انداختم، رو به روی بخاری. مى‌توانستم به تخت تکیه بدهم. یک جای کوچکی بود که بدنه‌ی تخت و بخاری و دیوار مرا احاطه کرده بودند. هنوز تا رسیدن به یک لذت کامل فاصله بود؛ روی زمین، سوز سرما می‌آید و احتمالا بعد از نشستن طولانی، کمر درد و پادرد می‌گیرم و از دماغم در می‌آید. نگاهم به لحافی که شب‌ها رویم می‌کشم، افتاد. آن را از روى تخت آنقدر کشیدم تا یک طرف آن روی فرش آمد. حالا هم می‌توانستم روى آن بنشینم، هم روی بدنه‌ی تخت کشیده شده بود و می‌توانستم راحت تکیه دهم؛ تازه باقی‌مانده‌ی آن را نیز دورم بگیرم. یک حالت تخت پادشاهی‌طور! یک حال خوشی بر من نشست؛ انگار به مراد دلم رسیده بودم. کمی که کیف کردم کتاب‌هایم را آورم و دورم چیدم. قلم و کاغذهایم را نیز آوردم. حالا من یک کنج گرم داشتم. مکانی فقط برای خودم که می‌توانستم زمانی را برای خودم سپری کنم و حالا در خانه‌ى کوچک ما جاى من معلوم شده بود.

۵ نظر