نوشته‌های دلا مَح‌سا

روز ۸۱ - علت مرگ: نامعلوم!

زبانم لال، که شکوه نگویم ولی چشم‌هایم نیز کور و گوش‌هایم نیز کر باد از نیش روزگار... همین دیروز را یادت می‌آید؟ آزمون روزگار را خوب نگذراندم. آخر چون کودکان سر به هوا از این بالا بالا رفتن‌ها و پایین پایین آمدن‌ها لذّت بردم. فقط. وقتی فرصت تمام شد برایم پرتگاهی ساختند تا پایین بیایم؛ هیچ نمی‌دانستم باید می‌آموختم و پریدم. من سراب دیدم. آغوش تو آن سرابی بود که از گذشتم و بر زمین کوفتم.
و من منتفرم از آدم‌های پشت نام روزگار. متنفرم از علاقه‌ای که باید به آن آدم‌ها باشد. متنفرم از نامیدن برخی به روزگار.
نعشم روی زمین است هنوز و روحم کَند از کالبد و بالابالا رفت و پایین‌پایین آمد و برای تو راز آلود نوشت تا نامحرمان خسته شوند ازین بالا‌بالا رفتن‌ها و پایین‌پایین آمدن‌ها. و تو به یاد آوری لحظات را.
باز هم دستان من یخ کرده است و از سرما سرخ شده است تا تو دستانم را در دستت بگیری و ها کنی. باز هم من ترسیده‌ام از صدای واق واق‌شان، تا مرا به آغوش بکشی. باز هم می‌خواهم جلو جلو راه بروم و تو پشتیبانم شوی. و باز هم من نقش بر زمین شده‌ام تا سراسیمه مرا از جایم بلند کنی و حلاوت در دهانم گذاری. هی! کجا می‌روی...؟ من این بالا گیر افتاده‌ام باز، تا تو از رفتن بایستی و به سوی من بیایی. باز هم من تشنه‌ام...
امّا من بار دیگر نمی‌توانم این درس را تمام کنم و به آزمون بنشینم.
بیا بنشین کنارم... بیا. می‌خواهم در ِ گوشی با تو حرف بزنم. می‌خواهم در ِگوشت بگویم که مرا از آن بالا به پایین هول داده‌اند.

۲ نظر

روز ۸۰ - تاچْسی یا راهنمای استفاده از گوشی هوشمند

از گوشی هوشمند چه استفاده‌ای می‌کنین؟
برخورد عملی اکثر افراد اینطوریه که گوشی هوشمند و اینترنتِ همراه اختراع شده که تلگرام چک کنن!
وقتی چک کردن تلگرام تموم می‌شه، رو می‌کنن به فلانی می‌گن من اگه بخوام برم مترو حسن‌آباد/ خیابان زرتشت/ سینما فلسطین /... باید از کجا برم؟

به نظرم اولین چیزی که هر صاحب گوشی هوشمندی باید بدونه اینه که اساسا سرنخ جواب هرچیزی توی گوگل هست، در مرحله‌ی بعد باید بلد باشه توی گوگل جستجو کنه.
برای جستجو توی گوگل باید کلمات اساسی رو از کلی به جزئی بنویسه! جمله‌ی سوالی شامل فعل و مفعول و علامت سوال لازم نیست! اصلا بده! مثلا می‌خواید برنامه‌ی نقشه‌ی متروی تهران رو دانلود کنید، می‌تونید توی گوگل جستجو کنید و از اون‌جا به صفحه‌ی نصب برنامه برید. با توجه به نوع سیستم عامل گوشی‌تون android/ios بنویسید: google play/app store نقشه مترو تهران یا معادل انگلیسی‌ش رو. معمولا کلمات انگلیسی نتیجه‌ی بهتری دارن! مهم نیست بلد نیستید، هرطور بلدید بنویسید، خود گوگل درستش رو پیشنهاد می‌ده! از این قابلیت وقتی می‌خواید املای درست یه کلمه[فارسی یا انگلیسی] رو هم بدونید، استفاده کنید. دیگه هیچ‌جوره داشتن غلط املایی توی متن توجیه نداره. 

با توجه به قسمت قبل الان باید هرکس بتونه روی گوشی‌ش برنامه نصب و حذف کنه! google play/ کافه بازار/ app store مخزن برنامه هستند که بسته به این‌که سیستم عامل گوشی‌تون androidه یا ios حداقل یکی از این‌ها روی گوشی‌تون نصبه. از این طریق می‌تونید اسم برنامه‌ها رو توی این‌ها جستجو کنید و نصب کنید. 

بعد از این،‌ هرکسی که گوشی هوشمند داره باید بدونه که نقشه اختراع شده! و گوگل جان زحمت کشیده و یه نقشه‌ی خوبی رو ارائه داده.
استفاده از google maps محدودیت خاصی نداره. هم می‌تونید اسم مکان خاص مثل سینما، پارک و ... رو جستجو کنید[حتی به فارسی] و هم اسم خیابان و کوچه رو. برای پیدا کردن خیابان بهتره اسم شهر و محله رو هم قبلش بزنید تا درست به همون جایی که می‌خواید ببردتون.
علاوه بر استفاده از کل نقشه، چند تا کار مهم هم می‌تونید با google maps انجام بدید. یکی اینکه روی جایی که می‌خواید برید یا ذخیره کنید لمس طولانی(long touch) کنید.
وقتی می‌خواید به کسی آدرس بدید به جای گرفتن screenshot، بعد از لمس طولانی، گزینه‌ی share رو انتخاب کنید و همین‌طور جایی که می خواید لینک رو بفرستید انتخاب کنید؛ مثلا تلگرام. بعد از فرستادن لینک یک بار خودتون اون رو باز کنید و ببینید آیا همون جایی از نقشه‌ست که می‌خواید؟ مثلا مدتی بود که google maps توی این نقشه‌ی به اشتراک گذاشته شده، پین یا علامت رو نشون نمی‌داد و فاجعه بود!
کار مهم دیگه‌ای که بعد از لمس طولانی می‌تونید انجام بدید، اینه که مکان مورد نظرتون رو با استفاده از گزینه‌ی save ذخیره کنید و با استفاده از گزینه‌ی label اگه اسم خاصی نداره، بهش نام یا عنوانی اختصاص بدید که بعدا بدونید کجا بود؛ مثلا خونه‌ی فلانی!
شاید اصلی‌ترین کاری که با google maps انجام می‌دید اینه که مسیر رسیدن به محل مورد نظر رو بهتون می‌گه. بعد از لمس طولانی روی مکان دلخواه، گزینه‌ی مسیریابی که معمولا پایین سمت راست صفحه هست رو بزنید. علاوه بر مسیر، میزان ترافیک و زمان رسیدن به اون محل رو هم اعلام می‌کنه!

حالا دیگه وقتی برید مسافرت، راننده‌ی تاکسی نمی‌تونه بی‌خود و بی‌جهت شما رو توی شهر بچرخونه و پول اضافه‌ای بگیره!

شاید باورتون نشه ولی امشب می‌خواستم راجع به برنامه‌ی تاچسی(touchsi) و سرویسی که ارائه می‌کنه بنویسم! حس کردم بهتره یکم مقدمه‌ی مفید بگم!

تاچسی یه سرویس درخواست ماشین از طریق اینترنته که توی شهر مشهد فعالیت می‌کنه. اگه توی تهران زندگی می‌کنید با سرویس‌های مشابه مثل اسنپ، تپ‌سی، کارپینو آشنایید. فکر کنم توی اصفهان و شیراز هم قرار بود راه بیفته ولی من از کم و کیف‌شون خبر ندارم.

توی همه‌ی این برنامه‌ها، مبدا و مقصد رو روی نقشه مشخص می‌کنید، برنامه تخمینی از قیمت می‌ده و باید منتظر باشید تا درخواستی که ارسال کردید رو یه ماشینی از این مجموعه قبول کنه و بیاد سوارتون کنه. وقتی به مقصد رسیدید به صورت نقد یا اینترنتی می‌تونید کرایه‌تون رو بدید. تازه بعد از اتمام سفر هم نظرتون رو نسبت به راننده و ماشین‌ش می‌پرسه.
مزیت این سرویس‌ها راحتی و قیمت پایین‌تر و البته مشخص‌شون نسبت به ماشین‌های دربستیه! مثلا توی مشهد اگه از تاچسی استفاده کنید می‌تونید از حرم امام رضا(ع) تا کوهسنگی رو با ۶ هزار تومان برید؛ در حالی که مشهدیا می‌دونن که آژانس معمولا ۱۰ ۱۲ هزار تومان می‌گیره.

چیزی که بخصوص ابتدای راه‌اندازی این سرویس‌ها خیلی به چشم میاد رفتار محترمانه‌ی راننده‌ها با مسافرهاست. این سرویس‌ها معمولا کلاس‌های توجیهی برای راننده‌ها دارند و در صورتی که امتیاز پایینی به راننده بدید یا در توضیحاتش بنویسید ناراضی بودید به راننده‌ها تذکر می‌دن و البته بعضیاشون روش‌های فنی هم برای تنبیه دارن. مثلا تعداد درخواست‌های کمتری رو به کسی که امتیازش پایینه نشون می‌دن که البته این کار عمومیت نداره.

امیدوارم اگه ساکن مشهد هستید یا درسفر بعدی‌تون به مشهد از تاچسی استفاده کنید و اگه کِیفِبِل(keifable) بود، کیف کنید! :دی

۳ نظر

روز ۷۹ - سخنرانی جذاب

امروز که رفتم حرم خیلی شلوغ بود. نمی‌دونم چرا سِرّ نمی‌شم نسبت به بعضی چیز‌ها. اینکه توی جاهای عمومی هرکی باید از سمت راست خودش حرکت کنه، فقط مربوط به حرم نیست ولی تاثیرش توی حرم خیلی مشهوده.
رفتار خیلی‌ها توی حرم رو درک نمی‌کنم. راستش کم کم دارم فکر می‌کنم شاید بعضی از آدم‌ها توی حرم چیزهایی رو می‌بینن که من نمی‌بینم؛ نمی‌فهمم؛ پس درکشون نمی‌کنم ولی اذیت می‌شم؛ هم از این فشاری که از در ورودی بیرونی شروع می‌شه و احتمالا نزدیک به ضریح به اوج خودش می‌رسه_می‌گم احتمالا چون به ضریح نزدیک نمی‌شم_ و هم از این دوگانه‌ی توی ذهنم که اسمشو گذاشتم: شوق و هول. شوق به امام معصوم خیلی پسندیده‌ست اما هول دادن مردم... چی بگم والا. من از امام رضا(ع) خواستم همه از جمله خودم رو هدایت کنه.

امروز توی حرم، من داشتم امتحان عملی مطالب روز ۷۲ رو می‌دادم. حتی حضرت باری‌تعالی هم یه امتحانی می‌گیره که توی جزوه نیست. امتحان این بود که گله به گله توی حرم سخنرانی بود و جناب سخنران حرف‌هایی می‌زد که با تعلیمات دینی من جور نبود و فرم سخنرانی‌ش هم نسبت به سخنرانی‌هایی که گوش می‌کردم، برام قابل تحمل نبود.
اولش یکم هول شدم و حرص خوردم! بعد یه بزرگی تو ذهنم گفت: خدا دو تا گوش داده که از یکی حرف بره تو، از اون یکی هم بره بیرون!
بعد به این فکر کردم که آقای سخنران واسطه‌ست. لحن حرف زدنش و توضیحاتی که از خودش به موضوع اضافه می‌کنه، خوب نیست. هم حرص می‌خوردم هم ذهنم رو مجبور می‌کردم مفهوم حرف‌هاش رو توی یه جمله‌بندی دیگه ارائه بده. تا حدی با مشغول کردن ذهنم موفق شدم حالت تدافعی ذهنم رو تغییر بدم و گوش بدم. وقتی متوجه حالت تدافعی ذهنم شدم دوباره به تئوری انتخاب فکر کردم که من مجبور نیستم حتی توی ذهنم بپذیرم، چه برسه به عمل.
اصلا به این روشنی و راحتی نیست! اون لحظه صدای بلند سخنران که بود هیچ، توی ذهنم انگار چند نفر همزمان باهم حرف می‌زدن!
«چرا نشستی این چرت و پرت‌ها رو گوش می‌کنی»
«سعی کن به خودت مسلط باشی»
«مزخرف خالص»
«داداش شما درس اخلاقت رو چند شدی؟»
«امان از حکم کلی دادن، امااان!»
«نظرش رو می‌گه دیگه!»

یه روشی که اکثرا جواب می‌ده اینه که آدم خودشو بندازه تو رودربایستی خودش!
در عین حرص خوردن به خودم گفتم چون شما خیلی صبوری(!!!) ایشون اومدن سخنرانی‌شونو به یه آدم مخالف با افکارشون ارائه بدن، بازخورد بگیرن!
این تا حد خوبی جواب داد. مثل خرید میوه، حرفایی که به نظرم درست بود رو سوا کردم و بقیه‌ش رو اجازه دادم رد شه! «فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه»طوری!!!

وقتی می‌دونم یه کاری مثل شنیدن همه‌ی حرفا خوبه و ذهنم داره بازی در میاره و نمی‌پذیره، سعی می‌کنم بازی‌گونه باهاش برخورد کنم، بهتره! «آ آ باز کن، باز کن، وییییژژژ هواپیمااا میااااد!»

یه نیم ساعتی که با خودم درگیر بودم و به مرحله‌ای رسیدم که در کمال آرامش حرف‌های اون بنده خدا رو گوش بدم، آقا زنگ زد که کجایی بیا فلان‌جا!

راستش نمی‌دونم چقدر این روش‌ها مفیدن و جواب می‌دن ولی فکر می‌کنم نوشتن از روش‌های شخصی بهترین راهی‌ه که بقیه هم تشویق بشن که از روش‌های شخصی خودشون بگن! اگه بگن!

۳ نظر

روز ۷۸ - حمل و نقلِ خاطره

قبل از ازدواج هر بار سوار هواپیما می‌شدیم برای بار چندم(چندم؟ به تعداد دفعاتی که سوار هواپیما شدم دیگه!) بابام یاد دل‌آرام کوچولو می‌کرد؛ خطاب به مامانم: «یادته دل‌آرام همیشه می‌خواست دم پنجره بشینه، بعد که می‌اومد دم پنجره، می‌گفت: دیگه هواپیما سوار نشیم، من هواپیما رو دوست ندارم، پنجره‌اش باز نمی‌شه!»

خاطره‌های بعدی از وانت(دختر وانت‌سوار) و اتوبوس دو طبقه هم انگار ناخودآگاه سرازیر می‌شد. «اون موقع‌ها اتوبوس دوطبقه‌ی برقی فقط تو مسیر شرقی، غربی تهران بود. وقتی دل‌آرام بچه بود، ما ماشین داشتیم در نتیجه اتوبوس سوار نمی‌شدیم. انقدر اتوبوس دو طبقه دوست داشت که یه دفعه رفتیم ماشین رو گذاشتیم میدون خراسون و سوار اتوبوس دوطبقه شدیم. دل‌افروز رو هم داشتیم اون‌موقع. مامان و دل‌افروز طبقه‌ی پایین نشستن، من و دل‌آرام رفتیم طبقه‌ی بالا. بعدا دل‌آرام با یه حسرتی گفت: بابا خوش به حال اینا که ماشین ندارن! همش اتوبوس دوطبقه سوار می‌شن!» خاطره که به اینجا می‌رسه بابام می‌گه: «بچه‌ی مرفهین بی‌دردن اینا!» این بی‌دردی‌ای که بابام می‌گه شامل فضای عقب یه رنو ۵، پشت شیشه بود که لُژ اختصاصی من به حساب می‌اومد و همینطور که بزرگ و بزرگتر می‌شدم علاوه بر دماغ و دهنم، بقیه‌ی اعضای بدنم هم پهنِ شیشه می‌شد! لبامونو که به حالت غنچه به شیشه می‌چسبوندیم می‌شد مثل لبای تزریقیِ حالا! اصلا برای اینکه خاطره‌ی چسبوندن لب به شیشه تا ابد جلوی چشم‌هاشون بمونه میرن تزریق می‌کنن! همش که شیشه دم دست آدم نیست لباشو بچسبونه!(به همه چیز به چشم فرصت نگاه کنید، نه تهدید!)

خلاصه!

بعد از ازدواج هم هر بار که پای پله‌های هواپیما می‌ایستیم، فیل عالی‌جناب، همسر یاد هندستون می‌کنه و از علاقه‌ی شدیدشون به هواپیما توی دوران راهنمایی می‌گن. انقدر علاقه‌مند بودن که کلی کتاب درباره‌ی اجزای هواپیما و انواع هواپیما می‌خونن و خب بعدش دیگه به من علاقه‌مند می‌شن! #مانع‌پیشرفت

امشب هم که جای شما خالی داریم می‌ریم زیارت حضرت رضا(ع) و من اعمال سوار شدن به هواپیما(یادآوری خاطرات) رو انجام دادم.

...

مدت‌ها بود که وقتی بزرگترها دور هم جمع می‌شدن و برای چندین و چند هزار بار یه خاطره رو تکرار می‌کردن، با خودم می‌گفتم چرا آخه؟ مزه‌ش نرفته؟ همین یه خاطره رو دارن؟

خاطره‌ها توی ذهن آدم به مرور زمان، کمپرس می‌شن انگار! وقتی خوب زمانی می‌گذره، فقط قسمت‌های پررنگ خاطره و حس خوبش که در فرآیند چِلانداسیون(خارجیِ چلوندنه مثلا!) دراومده، برای آدم می‌مونه. بعد تا می‌گی اون روز، نیش آدما باز می‌شه می‌گن آآآآررره، یادته؟

من خیلی گیر نمی‌دم بهشون، شما هم ندید؛ نوبت ما هم می‌رسه.

۶ نظر

روز ۷۷ - سوغاتی

پدر من توی سال، سفرهای کاری زیادی می‌ره. هر سری هم اصرار داره کلی سوغاتی بیاره. می‌گه هرچی می‌خواید اگه روی سایتی هست و توضیحاتی داره، لینکش رو برای من بفرستید تا براتون بخرم. یکی دوبار به ذهنم رسیده فلان چیز، بهش گفتم، خریده ولی اگه هر دفعه هم چیزی به ذهنم برسه نمی‌گم؛ هم اینکه دوست ندارم پررو و فرصت‌طلب به نظر بیام هم اینکه راحت به دست آوردن چیزها با جهان‌بینیِ تلاش‌محورِ من، جور در نمیاد!

- خب شما چطوری به اینجا رسیدید؟
+ با پول بابام!
#فلج

این نگفتنِ من باعث نمی‌شه که پدرم برام سوغاتی نداره و خب معمولا سوغاتیِ ناخواسته تبعاتی داره!

مثلا پدرم به لباس پولک‌دار علاقه‌ی خاصی داره ولی من خوشم نمیاد. حالا اگه یه قسمت کوچکی پولک داشته باشه اشکالی نداره. یکی از دفعاتی که برام سوغاتی آورده، یه شلوار آورد که کلا پولکی بود! براش توضیح دادم که پدر جان من شکل بدنم گلابی‌ه؛ یعنی سایز پایین‌تنه‌م بزرگتر از بالاتنه‌مه. پولک آدم رو درشت نشون می‌ده، پس باید یه لباسی بپوشم که بالاتنه‌ام پولکی و کار کرده باشه و پایین‌تنه‌ام ساده باشه که باهم متناسب به نظر بیاد. اکثر مواقع جوابش اینه که «اینم یه مد جدیده! همیشه که نباید شما از مد تبعیت کنید، گاهی هم می‌شه مد می‌تونه از شما تبعیت کنه!»
اومدم بگم پدر جان مگه من دختر جرج ششم‌م(ملکه‌ی انگلستان - الیزابت دوم) که مد از من تبعیت کنه؟! بعد دیدم راست می‌گه بنده خدا خب! من تا مدت‌ها توی خونه ولیعهد خطاب می‌شدم. بعدا که با عبارت فرانسوی Princess Royal آشنا شدم که فرانسوی‌ها به دختر پادشاه انگلستان که قرار بود ولیعهد شه می‌گفتن، این لقب هم به من اعطاء شد. تصویر بعدی احتمالا اینه که من زانو زدم و بابام با شمشیر پلاستیکی داداشم هی می‌زنه رو این شونه‌م، می‌زنه رو اون شونه‌م، می‌گه: از این پس شما را ...!
تازه ممکن بود من دختر جرج ششم نباشم ولی بابام خودش رو جرج ششم فرض کرده باشه و با این جواب من بخوره تو ذوقش!

خلاصه قانع شدم!

یه دسته‌ی دیگه‌ای از سوغاتی‌هایی که پدرم آورده، با سلیقه‌ی من جوره ولی سایزشون خیلی بزرگه! با توجه به اینکه پدرم قبل از سفر سایزمون رو می‌گیره و یه سری لباسا خیلی دقیق اندازه‌مونه، چند تا احتمال وجود داره:
۱. بابام از مدلش خیلی خوشش اومده و صرفا می‌خواسته بخره!
۲. همیشه دلش می‌خواست من از اینی که هستم چاق‌تر باشم و دوست داره منو انقدری ببینه!
۳. این تفکرِ «لباس باید بزرگ باشه تا بتونی در طی رشد چند ساله‌ت همیشه بپوشی»، هنوز هم وجود داره!

- بابا من دیگه بچه نیستم که رشد کنم! چند سال دیگه وارد سی‌سالگی می‌شم.
+ بچه‌ها همیشه برای پدر مادرشون بچه‌ان!
#خودکشی

اما یکی از سوغاتی‌هایی که پدرم این دفعه آورد، غافلگیرم کرد و به شدت منو سر ذوق آورد!

داستان از این قراره که یکی از نقطه ضعف‌های من پیراهن سفیده! یعنی من رو از خود بی‌خود می‌کنه! بله من هنوز هم عاشق لباس عروسم و هر لباسی که اون رو تداعی کنه.

سوغاتی عبارت بود از لباس توری سفید کوتاه که قدش تا سر زانومه و اندازه‌ی آستین تا آرنج؛ لبه‌های لباس به صورت دالبری خامه‌دورزی شده و گل‌های توری برجسته به صورت پراکنده روی لباس قرار داره. یه آستر جداگانه‌ی سفید با قد کوتاه‌تر از لباس هم داره.(این لباس خواب نیست. بعدا توی سایتش دیدم که لباس ساقدوش‌ه)
لباس بامزه‌ای‌ه! وقتی این لباسا رو می‌پوشم مثل بچه‌ها فقط دوست دارم بچرخم!

وقتی می‌گم از خود بی‌خود می‌شم یعنی اینکه همینطور که می‌چرخیدم به شوهرْآقا گفتم: بازم برام لباس عروس می‌خری؟
گفت: نه!
گفتم: پس وقتی مُردی، می‌رم دوباره ازدواج می‌کنم، بازم عروس می‌شم، لباس عروس می‌پوشم!
گفت: مرسی!

۹ نظر

روز ۷۶ - من و اسبم

منِ نوعی قرار بود بشم الهه‌ی کمالگرایی ایران. قرار که چه عرض کنم، بیشتر شواهد و قرائن این رو نشون می‌داد. مد نظرِ مادرِ الهه، یک علامه/جامع العلوم بود.[و حتی هست!] یه نفری که هم دانشمنده، هم کار می‌کنه، هم خانه‌داره، هم مادره. کاش به اینجا ختم می‌شد! دانشمند یه رشته که نه، علامه‌ی دهر! پدرِ الهه اما معتقد بود [و الان کمتر شده] که در حوزه‌ای که هستی باید بهترین باشی؛ به یه جای خوبی رسیده باشی! این دو تا طرز تفکر باهم تناقضی ندارن؛ پس نظریه‌های اولیه‌ی من می‌گفتن که تلقیح این دو تا طرز تفکر یا سوپرمن می‌شه یا فلج مادرزاد!

تا مدت‌ها شنل قرمزم رو می‌بستم. سینه‌م رو می‌دادم جلو. مشت‌هامو گره می‌کردم. دست راستم رو به جلو کمی به بالا می‌کوبیدم ولی برخلاف سوپرمن پاهام از زمین تکون نمی‌خورد، یعنی از پرواز خبری نبود! پاهام رو کامل بهم می‌چسبوندم، مشتم رو محکم‌تر به جلو پرت می‌کردم، تعادلم بهم می‌خورد با صورت می‌خوردم زمین. وقتی شنلم رو از روی سرم برمی‌داشتم مامانم در اتاق رو باز می‌کرد و می‌گفت: باز داری بازیگوشی می‌کنی؟

من فلج نبودم. استعداد لازم رو داشتم ولی زندگی برام سخت ترسیم شده بود. برای سوپرمن شدن باید سوپرمن‌وار زندگی می‌کردم؛ در لحظه لحظه‌اش. عالی‌ترین قواعد رو برای خودم تجویز کرده بودم و مسرّانه داشتم پیگیری‌شون می‌کردم. «یالا، سریع‌تر، شِت! بجنب حیوون!» اسب جوان وجودم رو به تاخت می‌روندم. کتاب‌های بزرگتر از سنم می‌خوندم و خودم رو مجبور می‌کردم بفهمم. اصلا کتابی که آدم با یه نگاه بفهمدش، انگار کتاب به درد بخوری نبود. کتاب‌های مدرسه خیلی ساده بودند و این منو عصبی می‌کرد. زنگ‌های تفریح توی مدرسه به خوندن کتاب‌های جدی‌تری توی کتابخونه می‌گذشت. در لحظه لحظه‌ی اون زمان حواسم جمع بود که به بازی و بطالت نگذره!

نوشته‌ی دیشب محصول این لحظات از عمر منه؛ وقتی یه صدایی از بیرون وارد درونت شده که «دلی من از تو انتظار دارم که این متن رو به سبک جناب سعدی بنویسی! ضمنا بهتره چند دور گلستان رو بخونی و از کتاب‌های نقد گلستان هم کمک بگیری! اگه نتیجه‌ی کارت رو هم مستند کنی، اون‌وقت راضی می‌شم ازت. مدت زمانی که وقت داری ۲ ساعته!» بعد هم به هیچ عنوان امکان چرت نوشتن نبود؛ چون شلاق می‌زد! صفر یا یک. به قدر کافی خوب، معنی نداشت.

من و اسبم قبل از اینکه فلج بشیم، تصمیم گرفتیم به راه دیگه‌ای بریم؛ این راه جدید، اول از درون من و با حفظ ظاهر شروع شد. مثل اینکه لباس سوپرمن رو بپوشی و مثل مردم عادی زندگی کنی! و کم کم در ظاهر هم تغییراتش رو نشون داد و رسما جنگ جهانی سوم شد! می‌دونم که برای شمای خواننده اینجا اهیمت داره که چطوری؟

این جور مواقع در عین اینکه نمی‌شه هیچ چیز رو رها کرد ولی باید فریاد زد، دعوا کرد، جنگید. ایستاد، اعتصاب کرد و رها شد! هرجا دیدید در حین تغییر داره بهتون خوش می‌گذره، بدونید که یا دارید راه رو اشتباه می‌رید یا مشاعرتون رو از دست دادید! [می‌دونم که شمای خواننده اقناع نشدید ولی فعلا من می‌تونم الگوی اتفاقات رو بگم و مصداق‌ها رها می‌شن!]

من بعد از جنگ، معمولیِ معمولیِ معمولی شدم. آرامِ آرامِ آرام و ساده!
چیزی از گذشته رو دور نریختم، فقط تغییرش دادم چون نمی‌تونستم توی ۲۰ و اندی سالگی از صفر شروع کنم. مثلا از ۷ شروع کردم! یا حتی ۱۰.

من و اسبم الان خیلی تندتر می‌تونیم حرکت کنیم و هرجا خسته می‌شیم، زیر سایه‌ای، کنار چشمه‌ای اطراق می‌کنیم و بعد دوباره به راهمون ادامه می‌دیم. دیگه هیچ‌وقت سعی نمی‌کنم به تاخت برم!

الان آرزو ندارم که کاش اینطور نمی‌شد! الان محصول همه‌ی گذشته‌ی منه نه قسمت‌های منتخب‌ش! به نظرم اگه می‌خواین ببینین کمالگرایی توی وجودتون کم شده یا نه، خیلی ساده با گذشته امتحانش کنید! اگه هنوز هم فکر می‌کنید که گذشته باید جور دیگه‌ای اتفاق می‌افتاد و اشتباهات گذشته براتون عذاب‌آوره، فقط دارید ژست آدم‌های غیر کمالگرا رو می‌گیرید.

۷ نظر

روز ۷۵ - انواع TA

امشب که داشتم نوشته‌های قدیمم رو شخم می‌زدم، به این متن رسیدم. این شاید اولین طنزیه که ۸ سال پیش نوشتم. قرار بود توی نشریه‌مون درباره‌ی TAهای دانشکده - Teacher Assistant یا دستیار استاد - بنویسم و مستقیم نمی‌تونستم کارهای TAهای مختلف رو شرح بدم. تصمیم گرفتم از گلستان سعدی قالب رو برداشت کنم و محتوا رو بذارم توش! در حالی که هیچ اطلاعی از شکل نثر زمان سعدی نداشتم برام خیلی سخت و زمان‌گیر شد چون مجبور شدم چند بار حس بگیرم و گلستان رو بخونم، بعد در حالی که فرم متن رو توی ذهنم تداعی می‌کنم، محتوا رو بذارم توش!

امشب که می‌خواستم یادی از این نوشته کنم، حس کردم شرح و تفسیر لازم داره! :))

برای این متن، لوگو هم طراحی کرده بودم که ترکیبی از لوگوی دانشگاه تهران و گلستان سعدی بود:

وان که را دستگاه و قدرت نیست / طنز پخته، مرغ بریان است!‏

مکتبی دیدم، نام او بر گرد فلک، بر دهرِ مَلَک چرخیدی و غایة المنتهی ِعلما که طایفة العلما[۱] گشتی و سدرة المنتهی ِهر خرد سن و تند ذهن و خام خو که شاخ بگیری و شاخ شوی. شنیدم که تدبیر خداوندگار مکتب چنین مقدّر نمودی که هر معلّم را ملّایی بودی، نصر الدّرس[۲]، از مقربّان و گاه عالمان.‏

القصّه بر مکتب نصر الدّرسی نشاندندی...‏

خوف الرّجال! هیبت چنان نقش بستی که متعلّمان را نه زهره‌ی خنده بودی و نه یارای گفتار. شنیدم که بر متعلّمان مشق بستی و اجل مقرّر فرمودی تا روز پیش. عاقلی را سخن، مقبول نیفتاد و ندا همی داد که فعل حال و آینده را نتوان بر گذشته حادث کرد. نصر الدرس بر متعلّمان خشم گرفت که بر ما نیز جفا همی و بر شما همی! من مصلحت متعلّمان اندیشم و شما را چه به حکمت و مصلحت‌اندیشی.‏

پیچ الرّجال! مکتب درهم پیچیدی و پرده‌ی غیب بر خود کشیدی، گر اندر مکتب بودی. متعلّمان در دهشت مشق رها کردی و ناله و دعا که بر جانش رفتی.‏

شک الرّجال! علم متعلّمان نیفزودی بل علم خود شبهه‌ناک نمودی. از آن روی که در همه امور شک کردی و دگر به مکتب او کس نرفتی.‏

خام الرّجال! متعلّم را آب علم او نخشکیده، به نصر الدّرسی دادند.‏

رفیق الرّجال! مکتب را به مصلحی دادند، حلیم. متعلّمان را هیبت استاد از سر بدر رفتی و به حلم او، علم فراموش کردی و اغلب به بازیچه فراهم نشستندی.‏

رئیس الرّجال! ولایت معلّم از سر بدر کردی و خود بر معلّم ولی شدی که او را خبر نیست از جمیع احوال.‏

القصّه شفیق الرّجال! در عجایب خلقت بینی و بر خویش افسوس خوری که کس از فیض او تلمّذ نجستی و چون شاهدی میان کوران.‏

فی الجمله
خدایا چنان کن سر انجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار
پس از آن، چنان کن جمیع الرجال/ که اندک بگردد عیوب و افزون، کمال

[۱] هیئت علمی
[۲] Teacher Assistant یا به اختصار TA

۷ نظر

روز ۷۴ - قبرستان

پیاده‌روی جلوی قبرستان باریک بود. عوضش جوی آب پهنی داشت. وقتی پیاده‌رو شلوغ می‌شد، شلوغی تا چند متر عقب‌تر ادامه پیدا می‌کرد. در این تنگنا، چند موتور نیز در پیاده‌رو به دیوار قبرستان تکیه داده بودند. مسیر ورودی قبرستان یک در دو لنگه به اندازه‌ی درهای معمول پارکینگ بود که نیمی از مسیر ورودی قبرستان را برای عبور ویلچر تجهیز کرده و عبور و مرور برای آدم‌های به ظاهر سالم سخت شده بود.
یک گل‌فروش با یک سطل سفید از گل‌های داوودی قرمز، درست کنار در قبرستان نصف مسیر پیاده‌رو را اشغال کرده بود. آن طرف در نیز یک بنده خدای دیگر با ذرت بو داده، کاسبی می‌کرد.
دختر جوانی نزدیک در متوقف شد تا از گلفروش چند شاخه‌ی گل بخرد. همیشه عادت داشت با گل‌های پر پر شده دور عکس پدرش روی قبر، شکل قلب درست کند. پیاده‌رو بند آمده بود. مردم مجبور بودند یکی یکی از کنار دختر عبور کنند و هرکس که رد می‌شد زیر لب غرولندی می‌کرد.
حاج آقا رضا دهلاوی فرزند عباسعلی آن طرف دیوار قبرستان منتظر دختر جوان بود. «دختر بیا، تو رو خدا اونجا واینستا،‌ راه مردمو بستی!»
هرکس از کنار دختر رد می‌شد، فرشته‌ی عذاب، پس گردنی محکمی به آقا رضا می‌زد. چشم‌های آقا رضا پر از اشک شد و با صدای ضعیفی گفت: «دختر جان گل نمی‌خوام...»
حاج سید مرتضی موسوی فرزند علی اکبر و حاجیه خانم نادره امیری فرزند حسین در حالی که دست‌هایشان در دست هم می‌بود،‌ می‌دویدند. آقا مرتضی از دور داد زد: «آقا رضا، پسر ما رو ندیدی؟ معلوم نیست کجا موتورش رو گذاشته سر راه مردم، لعن و نفرین مردمو برای ما خریده!»
فرشته‌ی عذاب دهانش را باز کرد و مثل اژدها نفس آتشینش را حواله‌ی آقا مرتضی و حاج خانم کرد. هر دو ناله‌ای کردند و در حالی که هیچ اثر سوختگی در آن‌ها دیده نمی‌شد، همچنان می‌دویدند تا کمتر در معرض آتش، عذاب بکشند.
دختر جوان با دو شاخه‌ی گل وارد قبرستان شد. انتهای قبر پدر نشست و در حالی که گل‌ها را پر پر می‌کرد گفت: «سلام بابایی!» آقا رضا که تقریبا توسط فرشته‌ی عذاب، ضربه فنی شده بود و به خودش می‌پیچید،‌ با سر جواب سلام دختر را داد.
کمی آن‌طرف‌تر از قبر آقا رضا، مامور شهرداری همانطور که خش‌خش‌کنان لیوان‌های یک بار مصرف و قوطی آبمیوه‌ها را از زیر درختان جارو می‌کرد، زیر لب گفت: «بی‌شعورا! نمی‌دونم مادر و پدرتون چی یادتون دادن، خدا لعنت‌شون کنه.»
زمین لرزید و چند نفر از قبرهایشان به سمت آسمان پرتاب شدند. پیرزن بیچاره در حالی که بین زمین و آسمان معلق بود، چشمانش را با دست‌هایش گرفت و فریاد زد: «من از ارتفاع می‌ترسم ذلیل مرده! چند بار بهت گفتم شهر ما، خانه‌ی ما؟! خاک توی سرت کنم که توی خونه هم هرچی می‌خوردی می‌ریختی این طرف و اون طرف.»
جسدها با شتاب به زمین خوردند و چند هزار تکه شدند. در آنی هر تکه به سمت قبر خود حرکت کرد و دوباره بهم وصل شده و وارد قبرهایشان شدند.
پسر جوان دولا شد و سینی حلوا را به سمت دختر جوان تعارف کرد. حاجیه خانم عفت الملوک اشرفی فرزند شاه‌غلام از قبرش بیرون آمد و گفت: «بگو بفرمایید، پسر جان! یکم معطلش کن که بتونی خوب جزئیات صورتشو نگاه کنی»
دختر جوان بدون اینکه سرش را برگرداند، همان‌طور که مشغول پر پر کردن گل‌ها بود گفت: «خدا بیامرزدش!»
عفت الملوک خانم گفت: « چه عروس باحیایی! خدا از دهنت بشنوه!»
آقا رضا گفت: «دختر سرت رو بگیر بالا یه نگاه بنداز بعد جواب مثبت بده! پس فردا نگی به زور منو شوهر دادی!»
پسر جوان گفت: «خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!»
عفت خانم گفت: «مبارکه، مبارکه آقا رضا! و خدا بیامرزی‌هایشان را بهم تعارف کردند.»
پسر جوان به دنبال شخص دیگری رفت تا خیرات به او تعارف کند. عفت خانم گفت: «وا! پس چی شد؟»
آقا رضا گفت: «خانوم این جوونای حالا که با یه خدابیامرزی ازدواج نمی‌کنن! راستی حاج خانم شما چه صورت دلنشینی داری، متولد چندی؟»

۵ نظر

روز ۷۳ - تو کی هستی؟

گفتم: سلام.
گفت: سلام.

سکوت می‌وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: دخترت.
گفت: دخترم؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: اممم... یه زن قوی!
گفت: زن قوی؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: اممم... یه زن قوی ولی تنها!
گفت: تنها؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که می‌خواد آرزوهاشو دنبال می‌کنه.
گفت: دنبال می‌کنه؟
گفتم: نه!

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که نمی‌تونه مادرش رو تنها بذاره!
گفت: تنها بذاره؟
گفتم: نمی‌دونم!

سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفت: تو کی هستی؟
گفتم: یکی که نمی‌دونه باید چی‌کار کنه.
گفت: چی‌کار کنه؟
گفتم: آره.

دوباره سکوت وزید و نگاه جاری بود.

گفتم: من باید برم...
گفت: منو تنها نذار...

۳ نظر

روز ۷۲ - حدیث نفسِ برایان تریسی‌طور!

مقدمه‌ناک
من هر وقت می‌گم بچه‌های دوم بهتر از بچه‌های اولن، مادر شوهرم می‌گه خب اول، دومی رو بیار‍!
اول، دومی!
۲. من کتاب‌های این بنده خدا - برایان تریسی رو می‌گم - نخوندم اما وقتی آدم یه چیزی رو تعریف می‌کنه که دیگه درگیرش نیست و گذشته، در عین حال در وضعیت روانی مناسبی قرار داره، هم می‌تونه امیدبخش بنویسه/حرف بزنه، هم یه طور ساده‌ای از روی بعضی مسائل و درگیر شدن باهاشون می‌گذره که به نظر ساده‌لوحانه یا کلیشه‌ای میاد. نوشته‌ی امشب شاید اینطور باشه.
این از برایان تریسی‌طورش.
۱. معمولا خودم رو تو خطاب می‌کنم. نه من! یعنی با خودم که حرف می‌زنم می‌شینم رو به روش. توی متن بیشتر توضیح می‌دم.

وقتی قراره یه عده آدمو مدیریت/رهبری کنید، باید صبر داشته باشید؛ دقیق‌ترش اینه که خودتون رو بکشید عقب! شما وقتی وارد یه بانک می‌شید، پشت باجه که رئیس نمی‌شینه؛ هر سازمانی قسمت روابط عمومی داره. مدیر/رهبر خوب باید خودش رو دو تیکه کنه، یه تیکه از وجودش که آروم‌تره و می‌تونه گوش بده رو بذاره جلو، اون تیکه‌ای که تئوریسینه یا برای خودش یه ابهتی داره، عقب بشینه. الان برام تفاوت مدیریت و رهبری توی این متن اهمیتی نداره. چیزی که می‌خوام بگم راجع به روابط روزمره‌ی آدماست و نه کاری.

یکی از روش‌هایی که اون خود پیشرونده و جنگنده رو بکشید عقب، مثلا اینه که با تئوری انتخاب آشنا بشید. خیلی ساده! وقتی به یقین برسید که کسی رو نمی‌تونید کنترل کنید و کسی هم شما رو نمی‌تونه کنترل کنه، حرفایی که آدما می‌زنن صرفا اطلاعاتیه که می‌تونه درست باشه یا نه. حتی بعضا نظرات آدما بیان حالات شخصی‌شونه تا درباره‌ی حرف/متن شما. انگار به صورت ناخودآگاه، آدم‌های عادی رو به خودشون دارن نظرشون رو می‌گن، نه رو به شما. اینم تکمیلی مقدمه‌ناک ۱.

اینو همیشه در نظر بگیرید که دنیا مثل یه سیال رونده‌ست و هیچ‌چیز تا ابد نمی‌مونه. یه نظر می‌تونه برای یه زمان و مکان خاصی درست باشه. کسایی که نظر می‌دن هم ممکنه چند دقیقه بعد نظرشون عوض بشه، لازم نیست اون نظر رو تا ابد توی ذهن‌تون نگه دارید. به عبارت بهتر، برای هر نظر یه مدت زمان محدود و کوتاه در نظر بگیرید و وقتی اون زمان تموم شد، نظر رو منقضی بدونید و بهش فکر نکنید.

سعی کنید توی مکالمات همیشه جایگاه فرد رو داشته باشید نه زوج! جایگاه زوج توی مکالمات معمولا واکنشی‌ه. اگه می‌خواید راجع به چیزی نظر بدید، به جای اینکه برید تو جایگاه زوج و نظرتون رو بگید، ایده رو از فیلتر خودتون تغییر بدید و به شکلی مطرح کنید که حالت واکنشی نداشته باشه. مثل کنش به نظر بیاد.

در پایان این رو هم در نظر بگیرید که هرکس داره به راهی رو نشون می‌ده، به احتمال زیاد قبلا به بی‌راهه رفته. خود نصیحت می‌گه من از ذهن یه آدمی بلند می‌شم که قبلا اشتباه کرده و حالا به این روش رسیده. اصلا نصیحت شنیدن مثل یه نوع کلاس تخیله! یکی میاد نصیحت می‌کنه و شما می‌تونید راجع به قبلا و بی‌راهه‌ها خیال‌پردازی کنید.

۴ نظر