نوشته‌های دلا مَح‌سا

امروز، یکی از بدترین روزهای تولدم، در جدال با خودم!

امسال پر جشن تولدترین سال زندگیم و در عین حال یکی از بدترین روزهای تولدم هم بود.

تولد من و آقا سید، عقد، عروسی، شروع فعالیت کاری من، همه‌شون توی شهریور اتفاق افتادن. چهارشنبه با دوستان دانشگاه جمع شدیم یکی از دوستانِ از غربت برگشته رو ببینیم، برامون تولد گرفتن؛ پنج‌شنبه صبح، شرکتِ آقا سید توی توچال برای شهریوری‌های شرکت؛ پنج‌شنبه عصر، خونه‌ی مامانم اینا؛ امروز هم توی شرکتی که من کار می‌کنم برام تولد گرفتن.

/* از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که تولد وبلاگم هم توی شهریور بوده! :دی */

دیروز عید غدیر بود و به رسمِ این روز دایی‌ها و مامان‌بزرگم اومدن خونه‌مون. روز جمعه و شنبه تا عصر که مهمون‌ها اومدن، من سخت مشغول کار خونه، خرید هدیه‌های شخصی‌سازی شده بودم. /* برای بچه‌ها مناسب سن‌شون یه هدیه‌ی خاص می‌گیرم */
وقتی مهمون‌ها رفتن متوجه شدم بچه‌ها انقدر دکمه‌ی هوم آیفون‌م رو زدن که ورود توسط تاچ‌آی‌دی از کار افتاده و رفته توی فازی که هر بار رمز اشتباه بزنی مدت زمان بیشتری قفل می‌مونه. من هم چند روز قبل رمز جدیدی برای آیفون‌م گذاشته بودم که شامل چندین حروف(و نه ۴ عدد) بود و بخشی از رمز رو یادم نمی‌اومد.

/* درس زندگی! */

نگران داده‌های گوشی‌م نبودم، یادتون باشه تو این مواقع که گوشی می‌ره تو فاز قفل شدن و رمز رو یادتون نمیاد، همچنان می‌تونید توسط آی‌تیونز(از روی کامپیوتر) از گوشی‌تون بک‌آپ بگیرید و بعد این بک‌آپ رو دوباره روی گوشی بریزید. این روند، قفل رو پاک می‌کنه و شما داده‌های قبل از قفل شدن رو خواهید داشت.

خب همین چند تا جمله نزدیک به ۳ ساعت از من وقت گرفت. یعنی اول برای اینکه مطمئن شم عکس‌ها توی بک‌آپ هست رفتم سراغ برنامه‌هایی که در واقع به طور غیرقانونی این بک‌آپ‌ها رو باز می‌کنن و بعد هم مرحله‌ی برگردوندن داده‌ها(restore) روی گوشی یک ساعت و ده دقیقه طول می‌کشه!
توی فرآیند بک‌آپ گیری معمولا فقط داده‌های برنامه‌ها رو نگه می‌دارن، هم حجم کمتری می‌گیره و هم فایل برنامه‌ها روی اپ‌استور هست. پس مرحله‌ی بعد از برگردوندن داده‌ها اینه که گوشی برنامه‌ها رو دانلود کنه ولی دانلود نمی‌شد!
این نمی‌شدِ من، با عوض کردن اینترنت از وای‌فای به داده‌ی موبایل، انواع اتصال udp,tcp به فیلترشکن بود.
/* شاید مشکل از نسخه‌ی بتای ios 11 روی گوشی‌م بود */
تنها راهی که انجام می‌شد این بود که برنامه‌ها رو پاک کنم، دوباره بریزم و این یعنی از بین رفتن داده‌های برنامه‌ها و این یعنی از بین رفتن تمام تنظیماتی که من توی Setting آیفون‌م اعمال کرده بودم.

چرا موبایلم جلوی دست بچه‌ها بود؟ چون ملت دقیق خونه‌مون رو بلد نبودن و زنگ می‌زدن و به این ترتیب قرار بود جلوی دست من باشه.

دیشب ساعت ۳ صبح خوابیدم.

امروز صبح حس خیلی بدی داشتم، تازه ملت هم راه به راه پیام تبریک می‌دادن و من بین دو حال متضاد در رفت و برگشت بودم. هنوز دقیقا نمی‌دونستم از تنظیم دوباره Settingمه که انقدر ناراحتم یا چی؟

حسی که داشتم من رو یاد این تد تاک قدیمی انداخت. توی این تاک از دو جنبه به بحث انگیزه نگاه شده:
توی این تاک می‌گه یه آدمی توی اسطوره‌های یونان به اسم سیسیفیوس از سوی خدایان محکوم شده بود که یه سنگ رو از یه تپه با هر زحمتی بالا ببره، وقتی به بالا می‌رسیده، سنگ غل می‌خورده و می‌اومده پایین. دوباره این کار رو تکرار می‌کرده؛ تا ابد! وقتی شبیه به این اتفاق توی زندگی روزمره یا کاری آدم‌ها اتفاق می‌افته، بهش می‌گه پدیده‌ی سیسیفیک؛ یعنی وقتی کسی برای کاری زحمتی کشیده، به سرانجام نرسه(توسط کسی لغو یا خراب بشه) آدم‌ها به شدت غمگین و افسرده می‌شن.

یه آزمایش انجام دادن، برای سری اول آدم‌ها لگو گذاشتن و در ازای مقداری پول از آدم‌ها می‌خواستن یه سری مجسمه باهاشون بسازن. هربار که مجسمه ساخته می‌شد، مجسمه رو می‌گرفتن و می‌ذاشتن کنار. سری بعد در ازای پول کمتری آدم‌ها باید مجسمه می‌ساختن تا جایی که براشون صرف نمی‌کرده و انجام نمی‌دادن.
برای سری دوم هم همین کار رو کردن، با این تفاوت که وقتی مجسمه رو تحویل می‌داده، به جای اینکه بذارن یه کناری، جلوی چشمش خرابش می‌کردن و سری بعد رو بهش می‌دادن.
دیدن که آدم‌ها سری اول ۱۱ بار و سری دوم ۷ بار حاضر شدن این کار رو دوباره انجام بدن. هرچند این کار خیلی ساده و بی‌اهمیته ولی تفاوت نتیجه کاملا محسوس‌ه.
حتی در شرایطی که آدم‌ها کار مورد علاقه‌شون رو هم انجام می‌دن، پدیده‌ی سیسیفیک نتیجه‌ی کاملا تخریب‌کننده‌ و عجیبی داره.

توی آزمایش بعدی اثر نادیده گرفتن زحمت بقیه رو بررسی کردن و دیدن که نادیده گرفتن زحمت دیگران هم تقریبا اثری شبیه به خراب کردن زحمت اون‌ها رو داره. علاوه بر اینکه آدم‌ها وقتی برای کاری زحمت می‌کشن، نتیجه‌ی اون رو خیلی بیشتر از بقیه دوست دارن.
/* اگه دوست دارید، کاملِ این تاک رو اینجا ببینید */

وقتی خوب فکر و بررسی کردم، دیدم:

- من حدود دو ساعت وقت گذاشتم برای ۹ نفر کادوی مناسب سن و علاقه‌شون بگیرم ولی به جز یه نفرشون که با دقت بررسی کرد، فقط یه مرسی سرد شنیدم.

- علاوه بر کلی وقت تدارکات قبلی، تمام مدت مهمونی در حال پذیرایی بودم و حداقل حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد برای من بار اطلاعاتی، معنایی و خلاصه اتفاق مفیدی نبود.

- من روی اسباب و اثاثیه‌ی منزلم حساسم، بعدا دیدم چند جای اثاثیه‌ی چوبی‌م رو با بی‌توجهی خراب کردن.

- وضعیت عالی و شخصی‌سازی شده‌ی موبایلم رو هم بر باد داده بودن و من داشتم بی‌خود و بی‌جهت کلی وقت صرف بازسازی/نادیده گرفتن خرابی‌هایی که بقیه ایجاد کرده بودن، می‌ذاشتم.

وقتی داشتم به نوشته‌ی امشب فکر می‌کردم چند تا مسئله به ذهنم اومد:

- من روی دیگران کنترلی ندارم پس بهتره برای دفعات بعدی علاوه بر گذاشتن رمز شکل‌دار برای خودم، یه قصه هم براش بسازم که از یادم نره.

- دفعات بعدی موبایلم رو توی جیبم بذارم یا با تمهیداتی هرچند به شیوه‌ی سنتی و زشت(!) همراه خودم نگه دارم تا دست هیچ مریضی بهش نرسه!

- خدا همه‌ی مریض‌های عالم رو شفا بده؛ الهی آمین.

- این مسئله رو کمی هم از بُعد معنوی و غیر منطقی نگاه کنم که این کارهای من برای عید غدیر بوده و هرچند که نمی‌تونه تمام ناراحتی‌م رو رفع کنه ولی از جنبه‌ی مثبت هم به موضوع نگاه کرده باشم. /* چون دوست ندارم حرف‌های مذهبی و شعاری بزنم این قسمت رو توی ذهن خودم ادامه می‌دم. */

سعی می‌کنم از بررسی این اتفاقات، به نکته‌های جدیدی از شناخت موقعیت و خودم برسم و بعد از این هر بچه‌ای که از یه متری گوشی من رد شه، هِد شات‌ش می‌کنم! : چشمک
/* هد شات: سر کسی را با تیر زدن! */

۸ نظر

قدیما بهتر بود! بهتر بود واقعا؟

یکی از مسابقاتی که توی نزدیکا برگزار شد، مسابقه‌ی نویسندگی خاطرات بدون موبایل بود. هرچند که من شرکت نکردم ولی توی ذهنم اومد که درباره‌ی این موضوع بنویسم که چقدر حس می‌کنم اوضاع بهتر شده! مثلا اگه قبلا یه جایی می‌رفتیم که مسیرش رو بلد نبودیم باید هی جلوی آدم‌هایی که نزدیک به خیابون راه می‌رفتن، می‌زدیم رو ترمز، شیشه رو می‌دادیم پایین، داد می‌زدیم چند بار می‌گفتیم آقا، خانم! بعد که طرف مطمئن می‌شد نمی‌خوایم بخوریمش، جواب می‌داد بله؟ و ما ازش آدرس می‌پرسیدیم. تازه معلوم نبود درست آدرس بده و بعضی وقت‌ها هم آدرس اشتباهی می‌داد و ما به خودمون و جد و آباد اون بنده خدا فحش می‌دادیم!

/* در پرانتز اینو می‌گم! 

البته هنوز هم برای بعضی‌ها این‌طوریه! یعنی فک می‌کنند که گوشی هوشمند برای تلگرام اختراع شده. چرا؟ چون خودشون از وقتی مجبور شدن تلگرام داشته باشن، گوشی هوشمند خریدن! روزانه حداقل یه نفر توی مترو در حالی که گوشی هوشمند دست‌شه، نمی‌دونه باید کجا بره و کل کابین مشغول راهنمایی اون بنده خدا می‌شن.
وقتی راهنمایی کردنِ ملت تمون می‌شه، می‌رم به طرف می‌گم مترو یه برنامه هم برای android و هم ios داره که می‌تونه باهاش مسیریابی کنه!
می‌گه از کجا باید دانلود کنم؟
اینجاست که می‌خوام بگم خامی کردم که همچین چیزی رو گفتم اصلا! ولی خودم رو کنترل می‌کنم و اگه گوشی‌ش android ایه می‌گم کافه بازار.
می‌گه کجا؟
می‌گم بازار!  //مردم برنامه‌ی کافه بازار رو به نام بازار می‌شناسن.
می‌گه آهان! */

/*بازگشت به بحث اصلی‌مون! */

می‌خواستم بگم که چقدر اوضاع بهتر شده و اطلاعاتی که می‌تونیم با کمک گوشی هوشمند و اینترنت همراه بگیریم چقدر بهمون آزادی عمل داده که دیدم بلا استثناء همه‌ی متن‌هایی که توی این مسابقه شرکت کرده، درباره‌ی اینه که چقدر قدیما بهتر بود! موبایل نبود، ما با تلفن‌های قدیمی به انگشت‌هامون ورزش می‌دادیم، به مغزمون استراحت می‌دادیم، فامیل‌هامون رو بیشتر می‌دیدیم و ...!

/* اگر حوصله ندارید از این‌جا بخونید! */

اینو توی ذهن‌تون نگه دارید و بذارید کنار میلیون‌ها جمله‌ی «چقدر قدیما بهتر بود!» که روزانه توی مکالمات زیادی از آدم‌های اطراف‌مون می‌شنویم یا خودمون می‌گیم.

راستش برای من خیلی جالب بود که بدونم این جمله مختص ذهن ایرانی‌ه یا نه، عمومیت داره؟ آیا توضیح درستی برای چرایی این موضوع وجود داره؟ واقعیت‌ش اینه که کیفیت زندگی ما با گذر زمان و پیشرفت علم بهتر و راحت‌تر شده. از پیشرفت علم پزشکی و کاهش مرگ و میر ناشی از بیماری‌ها گرفته تا آسانسور و ماشین و ... .
وقتی به انگلیسی این مطلب رو جستجو کردم به توضیحات جالبی در این زمینه رسیدم.

یکی از این توضیحات اینه که مغز آدم سعی می‌کنه اتفاقات ناخوشایند رو کم‌رنگ یا فراموش کنه و اتفاقات خوشایند رو جایگزین کنه یا پر رنگ نگهداره. ترجمه‌ی عبارتی که برای این وضعیت حافظه به کار می‌ره رو من بهش می‌گم «حافظه‌ی خوش رنگ و لعاب!»
هرچند که بیشتر از این توضیح نداده بود، من بهش اضافه می‌کنم که این مدل حافظه بهمون کمک می‌کنه که بتونیم زندگی کنیم! اگه قرار بود خاطرات منفی انقدری که اتفاق افتاده پر رنگ توی ذهن ما بمونن، به نظرم یا ناامید می‌شدیم یا فلج ذهنی!
محققین اومدن از تعداد زیادی آدم درباره‌ی خاطرات گذشته‌شون مصاحبه کردند و دیدن که حدود ۸۰ درصد یا بیشتر آدم‌ها، خاطراتی که توی اون تحقیق تعریف کردن، خاطرات خوشی بوده.
پس در نتیجه دید آدم‌ها اینه که وضعیت حالا به خوبی وضعیت گذشته نیست!

علاوه بر این ارزش‌گذاری که مغز برای اتفاقات منفی انجام می‌ده با اتفاقات مثبت یکسان نیست. مثلا اگه ۱۰ هزار تومن‌تون رو گم کنید میزان حس منفی بیشتری از حس مثبت به دست آوردن ۱۰ هزار تومن خواهید داشت. خریدن گوشی رو با گم کردن یا دزدیده شدن‌ش مقایسه کنید و الی آخر.

از مجموع این دو تا اثر ذهنی اینطور برمی‌آد که آدم‌ها فکر می‌کنن که زندگی/کار/نزدیکا داره به سمت بدتر شدن می‌ره!


پ.ن. علامت /* */ و // برای گذاشتن قسمت‌های توضیحی در برنامه‌نویسی به کار می‌ره و به نظرم استفاده از این قرارداد توی متن‌های معمولی هم رویکرد جالبیه، به همین خاطر استفاده کردم.


/* قبل از بستن این صفحه! */
اگه این مطلب رو دوست داشتید به دوستان‌تون معرفی کنید!
مچکرم!

۵ نظر

هفته‌ی بعد از چالش یا comfort zone!

این هفته زود نگذشت. یعنی وقتی به خاطر چالش روزها رو با دقت بیشتری در نظر گرفتم انگار اون خیالِ «چقدر داره زود می‌گذره»، یکم محو شده یا به هر دلیلی که نمی‌دونم. حتی می‌تونم بگم که قبل از نوشتن فکر می‌کردم از آخرین روز چالش دو هفته گذشته و با مراجعه به تاریخ پست قبل دیدم که خیر!

این هفته سعی کردم درست استراحت کنم. یعنی شب‌ها بین ساعت ۸ تا ۱۱ خوابیدم و صبح‌ها چقدر با ذهن آماده بیدار شدم. انگار مدت‌ها بود که ذهنم نخوابیده بود!
در طی چالش من کم نخوابیدم، یعنی همون ۷ ۸ و بعضا ۹ ساعت معمول رو خوابیدم ولی ساعت شروع خواب از تعداد ساعت مهم‌تره انگار.

جای شما خالی نباشه، این هفته به مطالعه درباره‌ی کمالگرایی گذشت ولی مجبور شدم کتاب انگلیسی بخونم! هیچ سطحی از باکلاسی برای این کار متصور نیستم؛ در واقع کتابش به فارسی ترجمه نشده بود و من حس کردم باید بخونم. انگلیسی خوندن کندتر از فارسی‌ه. تازه متن فارسی بهتر از متن انگلیسی تو حافظه‌ام می‌مونه. اما به این فکر کردم که چقدر به اجبار و بدون اینکه بدونم یه روزی انگلیسی اینطوری به دردم می‌خوره، کلاس زبان رفتم. شاید به این خاطر که اون زمان برای یاد گرفتن انگلیسی، کاربردی جز خارج رفتن، دیدن یه خارجی و پریدن جلو و حرف زدن یا فیلم دیدن متصور نبودم. شخصا اگر بحث وجود اینترنت و یاد گرفتن مطالب جدید نباشه، حاضر نیستم برای انگلیسی وقت بذارم. نه وقت انگلیسی برای یاد گرفتن هر چیزی که به کارم نیاد.

باز هم حتی، جای شما خالی نباشه؛ قطع و وصل برق باعث شده بود پمپ آب گرم‌مون بسوزه و یا باید با آب سرد حموم می‌گرفتم یا می‌رفتم خونه‌ی مامانم. اومدم بنویسم کی حال داشت هِلِک و هِلِک یه روز درمیون وسایل حموم ببره خونه‌ی مامانش بره حموم که دیدم ای بابا تجربه‌ی جمع کردن وسایل حموم مثل قدیما که حموم عمومی می‌رفتن رو از دست دادم! ولی خب اشکالی نداره عوضش یه تجربه‌ی دیگه به دست آوردم!
اول اینکه دوش رو از حالت آبکشی درآوردم و آب مثل شیر از یه جا می‌اومد. چون قطره‌های ریز سرد بیشتر آدم رو عذاب می‌ده! بعد کم کم سرم رو زیر آب بردم، در عین اینکه سردم شد حس خوبی داشت! وقتی آب به تنم ریخت یاد یه چیزی افتادم. وقتی بیرون از یه ماجرایی بهش فکر می‌کنیم و می‌ترسیم، معمولا شدت ترس خیلی بیشتر از اون اندازه‌ایه که توی ماجرا می‌ری! پس سعی کردم خودم رو قانع کنم که کمتر بترسم و با همین فکر هی یه تکه از بدنم رو زیر آب سرد می‌دادم و با سر و صدا از زیر آب کنار می‌رفتم! هنوز هیچی نشده ناخن‌هام بنفش شد! چون خیلی به سرما حساسم و این اولین بار بود که با آب سرد دوش می‌گرفتم. یکم تحمل کردم و بالاخره مجبور شدم گرم‌ترین نقطه‌ی بدنم یعنی قلب و سینه‌م رو هم زیر آب سرد ببرم. رسما شکنجه شدم ولی چرا دو بار دیگه هم تو این هفته به خودم عذاب دادم تا با آب سرد دوش بگیرم؟

یکی از مفاهیمی که توی حوزه‌ی خلاقیت به کار می‌ره comfort zone ه. یعنی محدوده‌ی راحت یا معمول که آدم‌ها سعی می‌کنن به اون برسن. چه از لحاظ ذهنی و چه از لحاظ جسمی و محیطی. مثلا آدم‌ها بیشتر اوقات تمایل دارن از مسیرهایی برن که بلدن و قبلا رفتن. از تجربه‌های مطمئن قبلی استفاده کنن. همه‌ی این‌ها به این خاطره که مغز برای اینکه بتونه مثل آدم زندگی کنه وقتی از یه مسئله به جواب می‌رسه یعنی توی مغز یه مسیر عصبی پیدا می‌کنه، اونو به خاطر می‌سپره و هر بار تکرارش می‌کنه. خلاقیت وقتی رخ می‌ده که این مسیر عوض شه و یه سری کارها کمک می‌کنه. از جمله کارهایی که خارج از اون محدوده‌‌ی راحت آدم‌هاست. خارج از comfort zone. مثلا مسیر همیشگی‌تون رو عوض کنید. اگه همیشه با آب گرم حمام می‌کنید، حمام با آب سرد رو هم تجربه کنید. اما از من به شما نصیحت که این چیزها رو برای مادر پدرتون تعریف نکنید! وگرنه احتمالا مامان‌تون مثل مامان من می‌گه:
دیوونه شدی دختر؟ مریض می‌شی، سرما می‌‌خوری، سینه‌پهلو می‌کنی، می‌ری بیمارستان! [می‌میری! از دستت راحت می‌شیم!]
ولی متاسفانه یا خوشبختانه مریض نشدم و هنوز از دستم راحت نشدید! :))

۹ نظر

آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[قسمت پایانی]

مخاطب

به طور معمول که می‌نویسیم همیشه یه مخاطبی رو به صورت ناخودآگاه در نظر می‌گیریم، حالا نه خیلی دقیق ولی فرض می‌کنیم که یه چیزهای حداقلی رو می‌دونه و بر اون اساس یه سری حرف می‌زنیم. در شروع کار همین روند رو ادامه بدید. سعی نکنید که یه چیزی بنویسید که همه رو راضی کنه. در درجه‌ی اول چیزی بنویسید که خودتون رو راضی می‌کنه ولی مخاطب می‌تونه بهتون بازخوردهای خوبی بده.

فکر می‌کنم توی هر کاری که مخاطب داره(و خصوصی نیست) یه مرز باریک و متعادلی هست بین این که نتیجه‌ی نهایی عین چیزی بشه که بقیه می‌خوان یا تماما چیزی که خودتون می‌خواید. سختی کار اون‌جایی که مخاطب داره نقد درستی رو با لحن منفی ارائه می‌کنه و شما باید در عین اینکه اون نقد درست رو در کارتون اعمال می‌کنید اون انرژی منفی حاصل از لحن‌ش رو هم نادیده بگیرید که انصافا کار سختیه. کاری که خودم سعی کردم انجام بدم این بود که حواسم رو به هدف یا اون چرایی چالش بدم و نقدی که هم‌راستا با اون هدف بود رو در نظر بگیرم. مثلا نقدهایی که در راستای دلسرد کردن و تموم کردن چالش قبل از ۱۰۰ روز بود، کاملا با هدف من مغایرت داشت. پس علیرغم تحمل انرژی منفی‌شون نادیده‌شون گرفتم ولی نظرات دیگه رو سعی کردم در نظر بگیرم. در نظر گرفتن نظر مخاطب این نیست که شما دقیقا همون رو پیاده کنید. یه جور تلنگره برای اینکه حواس‌تون رو به اون موضوع بیشتر جمع کنید.

من همیشه به مخاطب خوش‌بین‌م و فکر می‌کنم اگه سعی‌تون رو بکنید در نهایت از مخاطب انرژی مثبت می‌گیرید. 

بعد از این چی می‌شه؟

من با توجه به کارهای روزانه در محل کار و خونه به سمت این سوق پیدا کردم که شب‌ها بنویسم. از ساعت حدود ۱۰ و بعضا ۱۱ شروع به نوشتن می‌کردم و شب‌ها بین ساعت ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ می‌خوابیدم. این مسئله اذیتم می‌کرد چون از لحاظ فیزیکی به خواب وابسته‌م و ضعیف شدم. [می‌دونید که خواب در ساعات ۲۲ تا ۲ نیمه‌شب مفیده و هورمون جوانی اون موقع در خواب ترشح می‌شه.] علاوه بر اینکه هر روز ساعت ۱۲ سر کار رفتم! :|
چند بار سعی کردم این وضعیت رو تغییر بدم ولی نشد. بعد از این برای تنظیم برنامه‌ی خوابم سعی می‌کنم و چالش صبح زود بیدار شدن رو پیگیری می‌کنم. مشکلی که با این چالش[صبح زود بیدار شدن] دارم اینه که بدن من به ۹ تا ۱۰ ساعت خواب مفید نیاز داره و اگه بخوام ساعت ۶ صبح بیدار شم، با توجه به اینکه در طول روز فرصت خوابیدن ندارم، باید بین ساعت ۲۰ تا ۲۱ بخوابم و با ساعت زندگی‌مون نمی‌خوره! خلاصه چالش یعنی همین دیگه! چیزی که باهاش درگیر شید و نهایتا براتون یه نتیجه و یه تجربه بمونه!

علاوه بر این به نوشتن ادامه می‌دم ولی به صورت خصوصی و عمومی؛ بعضی‌هاش رو منتشر می‌کنم. سعی می‌کنم هدف اصلی‌م از این چالش رو دنبال کنم و درباره‌ی تجربیات نزدیکا و تعامل با آدم‌ها بیشتر بنویسم. هرچند می‌دونم که تا مدت‌ها نمی‌تونم این مطالب رو جایی منتشر کنم.

تقدیر و تشکر

در پایان لازم می‌دونم که از همسر گرام و تمام کسانی که توی این مدت با نظرات‌شون منو همراهی کردن تشکر کنم.

آقای امیرحسین

محدثه جان

مریم جان 

خانم/آقای Unknown

ف. ع. جان

آقای محسن خطیبی‌فر

سعیده جان [مطمئن نیستم]

آقای علی شبانه

آقا میرزا ژوزف

مینا جان [مطمئن نیستم]

آقای مجتبی :)

آقای مهیار حریری

لادن جان

آقای سر به هوا

آقای مهدی صالح‌پور

آقای سین جیم

آقای من الله التوفیق! 

آقای میلاد جلیلیان

رومینا جان

ملودی جان

نگار جان

خانم/آقای مامبیز

خاکستری روشن جان

آقا سینا

پری جان

آقا آرمان

زهرا جان

آقای هانی هستم

سایه جان

الهه جان

آقای مهدی پاشازاده

مائده جان

آقای علی حق‌جو

صورتی جان

المیرا جان

آقای مهندس رضا عباسی

آقا/خانم من

Z جان

آقای یک نویسنده

شبنم جان

نسترن جان

مهربانو جان

آقای عمو فرهنگ

آقا مصطفی

اگه نظر گذاشتید و اسم‌تون توی این لیست نیست، کاملا سهوی بوده. دوست داشتید بگید که بنویسم، اگه اسم‌تون لینک نشده هم دقیق نمی‌دونستم کی هستید، بگید، لینکش رو می‌ذارم.


۱۶ نظر

روز ۱۰۰ - آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[۲]

قسمت اول این نوشته رو تو اینجا بخونید. با توجه به نظرات دوستان در انتهای بخش لزوم چالش(بخش اول) و تعهد به چالش(بخش دوم) تجربیاتی رو اضافه کردم.

مواد لازم!

یکی از مهم‌ترین اقدام اول هر کاری، فراهم کردن محیط آروم و راحت برای اینه که حواس‌تون پرت نشه. اگه روی یه کار، یعنی نوشتن متمرکز باشید زودتر به نتیجه می‌رسید. یعنی مغز در شرایط جدید، زمانی رو مشغول درک موقعیت جدیده و اگه قرار باشه هربار که می‌نویسید همچین سرباری داشته باشید، نمی‌تونید همه‌ی انرژی‌تون رو روی نوشتن متمرکز کنید. در نتیجه سعی کنید مکان و زمان ثابتی رو انتخاب کنید؛ صندلی‌تون راحت باشه و به طور کلی شرایط نشستن‌تون طوری باشه که خسته نشید. به طور کلی اگه حاشیه‌ی مسائل رو ازشون تفکیک کنید، اون وقت می‌بینید که راحت‌تر از قبل می‌تونید با مسائل برخورد کنید. 

نوشتن یا تایپ، مسئله این نیست!

اوایل چالش و قبل از اون، همیشه با این مسئله که کل‌ش رو بنویسیم یا تایپ کنم یا چی؟ درگیر بودم. اما زمان کوتاه یه روزه شما رو مجبور می‌کنه خیلی سریع، از این موضوع بگذرید. اون هم ناخودآگاه.
هروقت می‌دونستم چی بنویسیم مستقیم تایپ می‌کردم و هر وقت نمی‌دونستم یا تایپ کردن برام سخت بود با قلم می‌نوشتم. معمولا گرفتن قلم توی دست حتی اگه چیزی ننویسید یا صرفا نقاشی کنید هم بهتون ایده می‌ده.

مهم‌تر از همه، ایده از کجا بیاریم؟

چرخیدن تو فضای موضوع، چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی همیشه بهتون ایده می‌ده. اگه دنبال موضوعاتی برای نوشتن به طور کلی هستید، لینک‌های این جستجو به صورت مفصل می‌تونن ایده بدن، و برای بلاگ‌نویسی هم این لینک‌ها به صورت مشروح کمک‌تون می‌کنه. این مواردی‌ه که نوشتم رو برای خودم لیست کردم و بعضی‌هاش رو استفاده کردم:

۱. درباره‌ی خانواده‌تون، اوضاع روابط فعلی شما با بقیه‌ی افراد یا پیشینه‌ی خانوادگی‌تون بنویسید. می‌تونه خاطره‌ی گذشته باشه یا چیزی که الان داره اتفاق می‌افته و در هر سطحی از اطلاعات که دوست دارید بقیه بدونن.

۲. درباره‌ی چیزهایی که دوست دارید و دوست ندارید بنویسید. مثل فیلم‌هایی که می‌بینید، کتاب‌هایی که می‌خونید، رستوران‌هایی که می‌رید و ... . این کار کمک می‌کنه برای بهتر شدن نوشتن‌تون سعی کنید نظر دیگران رو بیشتر بخونید. علاوه بر این کمک می‌کنه تا به صورت غیر مستقیم از بقیه راجع به موضوع نظرخواهی کنید. وقتی شما درباره‌ی موضوعی می‌نویسید بقیه هم ترغیب می‌شن نظرشون رو بگن.

۳. درباره‌ی دغدغه‌ها و مسائلی که در حال حاضر ذهن‌تون رو مشغول کردن، بنویسید. نوشتن دو راهی‌های ذهنی یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی‌ه که آدم‌ها دوست دارن و در مورد زندگی خودشون هم به شما بازخورد می‌دن. علاوه بر این، همونطوری که توی نوشته‌ی قبل گفتم، بهتون کمک می‌کنن که توی دام موضوعات نیفتید و بتونید گسترش‌شون بدید.

۴. درباره‌ی نگاه‌تون به مسائل زندگی بنویسید. مثل ازدواج کردن، کار کردن، بچه‌دار شدن و ... . شاید چالشی‌ترین موضوع همین باشه. علت اصلی‌ش هم متاسفانه نوع برخورد بعضی‌ها با تفاوت نگاه آدم‌هاست. اون‌ها شما رو نمی‌پذیرن و بعد نظرشون رو اعلام کنن، یه جور می‌خوان نظرشون رو روی شما اعمال کنن و تغییرتون بدن. اما توجهی به این بخش از کارشون نکنید و نکته‌های خوبی که از حرف‌هاشون، صرفنظر از لحن‌شون می‌شه پیدا کرد رو در نظر بگیرید. در طول زمان، نوشتن درباره‌ی این موضوع(مثل حرف زدن راجع بهش) نگاه‌تون رو عمیق می‌کنه.

۵. درباره‌ی عقاید مذهبی خودتون یا بقیه بنویسید. می‌دونم که می‌دونید به سخره کشیدن عقاید بقیه کار درستی نیست. عقاید بقیه ممکنه اشتباه باشه همونطوری که ممکنه عقاید ما و برداشت ما حتی از دین واحد اشتباه و با بقیه متفاوت باشه. اگه عقیده‌ای اذیت‌تون کرده سعی کنید طوری موضوع رو باز کنید که بقیه باهاتون همدلی کنن و حتی اگه معتقدن که کاری درسته اما حواس‌شون به این شرایط هم باشه.
می‌دونم که گفتن این مسئله توی تئوری راحته و در عمل سخته و نمی‌کنیم اما من فکر می‌کنم اگه این موضوع رو تکرار کنیم و توی ذهن‌مون باشه، ناخودآگاه تاثیری که باید رو می‌ذاره.

۶. درباره‌ی اتفاق‌های روزمره بنویسید. منتها اگه به صورت عمومی نوشته‌هاتون منتشر می‌کنید سعی کنید از گفتن روزمرگی‌ها پرهیز کنید و به نکته‌های متفاوت/جالب/آموزنده و زمینه‌های که اون نکته رو به وجود آورده بپردازید.

یکی از ثمرات این چالش اینه که عمیقا درک می‌کنید که ایده‌ها تموم نمی‌شن! حتی زمانی که فکر می‌کنید راجع به همه چیز نوشتید، چون ذهن‌تون آماده‌ی دریافت ایده شده، حس می‌کنید موضوعات جدید خودشون رو به شما نشون می‌دن! پس سعی کنید دفترچه یادداشت یا برنامه‌ی نوت‌برداری توی مبایل‌تون رو دم دست بذارید و همون موقع با تمام احساسات و جزئیاتی که می‌بینید بنویسید! اینطوری هر موقعی سراغش برید می‌تونید اون ایده رو پرورش بدید. لازم نیست با قواعد نگارشی نوشته شده باشه. گاهی ردیف کلماتِ مناسب، کاملا گویای اون موقعیت‌ه.

اگه چیزی به ذهن‌تون نمی‌رسه می‌تونید برید و ببینید بقیه درباره‌ی چه موضوعاتی نوشتن و نظرتون رو راجع به اون موضوعات بنویسید.

یکی دیگه از روش‌هایی که بهتون کمک می‌کنه سریع به نتیجه برسید و موضوع انتخاب کنید، روش ساده‌ی ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ ه! تا ۵ بشمرید و درباره‌ی اولین چیزی که به ذهن‌تون میاد بنویسید. 

ارزش این تمرین به نظر من به قدری‌ه که حتی وقتی چیزی به ذهن‌تون نمی‌رسه، یه فرد، مکان یا هر چیزی رو توصیف کنید ولی بنویسید! حتی اگه از موضوعی خوشتون نمیاد هم بنویسید. در حین نوشتن ایده‌های جدید سراغ‌تون میاد، می‌تونید سراغ اون‌ها برید. اما دقت کنید: در حین نوشتن!

چقدر بنویسیم؟

نمی‌دونم والا! توی این ۱۰۰ شب من نتونستم کوتاه بنویسم. علتش هم اینه که اگه بخواید مختصر و مفید بنویسید نه تنها کار راحتی نیست که اتفاقا خیلی سخته! می‌شه تمرین کرد ولی اگه یه روزی بخوام تمرین کوتاه‌نویسی کنم حتما تعداد روزها رو کم می‌کنم!

توی نوشته‌ی بعدی درباره‌ی مخاطب نوشته‌ها و جمع‌بندی نهایی این ۱۰۰ روز می‌نویسم.

۱۰ نظر

روز ۹۹ - آن‌چه ۱۰۰ روز متوالی نوشتن به من آموخت[۱]

اول قصد داشتم توی پست فردا درباره‌ی تجربه‌های این چالش بنویسم، امشب که گفتنی‌ها رو کنار هم گذاشتم، حس کردم برای یه پست طولانی می‌شه. در نتیجه از امشب شروع کردم. :))

مهم‌ترین سوال شاید این باشه که چه لزومی به چنین چالشی هست؟ یا نوشتن متوالی چه تاثیری داره؟

وقتی می‌خوایم شروع به نوشتن کنیم، اغلب مواقع نسبت به نوشتن مقاومت داریم. معمولا ترس از بد شدن نوشته‌ی نهایی باعث می‌شه که همه‌ش فکر کنیم چطور به بهترین نحو راجع به فلان موضوع بنویسم؟ و چون معمولا برای کارهامون مهلت تعیین نمی‌کنیم، نوشتن درباره‌ی موضوع مدنظر، هفته‌ها و گاهی ماه‌ها طول می‌کشه تا نوشته بشه. این کش‌دار شدن کارها (از جمله نوشتن) به این خاطره که فکر می‌کنیم اگه زمان بگذره، موضوع پخته‌تر می‌شه و ما نوشته‌ی بهتری ارائه می‌دیم. اما در واقع موضوعی که بدون نوشته شدن توی ذهن رها شده، راکد می‌مونه و به جای پخته شدن، می‌گَنده! چون ظرفیت ذهن آدم محدوده و تا زمانی که به روشی مثل نوشتن اون رو خالی نکنیم، نمی‌تونه به ابعاد بیشتر موضوع فکر کنه. پس وقتی می‌نویسیم به ابعاد مختلف موضوع، به بخش‌هایی که لازمه در موردش تحقیق کنیم، واقف می‌شیم.

علاوه بر اینکه در مورد نوشتنِ متمرکز حول یه موضوع، با نوشتن و خالی کردن ذهن به توسعه‌ی موضوع کمک می‌کنیم، توی نوشتن پراکنده‌ی روزانه هم این خالی شدن ذهن می‌تونه ایجاد آرامش کنه و خاصیت درمانی داشته باشه. گاهی اوقات بخصوص زمانی که از دست بقیه عصبانی می‌شیم، صحنه‌ی درگیر شدن‌مون رو توی ذهن دوباره تصور می‌کنیم و توی ذهن‌مون با فرد یا وضعیت مورد نظر درگیر می‌شیم و این موقعیت بارها و بارها تکرار می‌شه. نوشتن و تعریف تمام و کمال از این وضعیت به راحتی دور باطل ذهن رو باز می‌کنه و سریع‌تر از اونی که تصورش رو می‌کنید از دستش راحت می‌شید! کاری که بعضی‌ها با تعریف کردن اتفاقات برای دیگران انجام می‌دن رو با نوشتن و دردسر کمتر می‌تونید تجربه کنید. اتفاقات حاصل از تعریف کردن ریز به ریز مسائل زندگی برای دیگران همیشه با دردسرهایی همراه بوده ولی نوشته توی دفتر شخصی‌مون، لوح محفوظ‌تری از سینه‌ی دیگرانه.

با این اوصاف نوشتن متوالی از چند جهت می‌تونه کمک کنه:

یکی اینکه شما برای هر بار نوشتن فقط یه روز فرصت دارید. پس سعی خودتون رو می‌کنید که هرچی توی چنته دارید رو کنید! مقاله‌های زیادی هم درباره‌ی اینکه با مقدار اطلاعات مشخص، مغز در زمان کمتر و تحت فشار متناسب(نه زیاد)، بازدهی بهتری داره. از طرف دیگه مغز در اجبار فرضی یاد می‌گیره برای پیدا کردن ایده به اطرافش(بیرون یا درونش) بیشتر دقت کنه!

دوم اینکه می‌تونید با ایجاد عادت روزانه/شبانه نوشتن متوالی از اثرات آرامش‌بخشی اون استفاده می‌کنید.

سوم اینکه وقتی به نوشتن متوالی عادت کردید و چالش به اتمام می‌رسه، به این فکر می‌کنید که قبلا هر روز یه تولید یا ثمره داشتید و حالا چطور می‌تونید همچنان برای هر روزتون برنامه بریزید یا از اوضاع درهم یه چیزی به عنوان دست‌یافت/ذهن‌یافت/نتیجه‌ی روز(هرچند کوچک) برای خودتون تعریف کنید و روزها خالی و بی‌نتیجه نگذرن.

چهارمین کمکی که نوشتن متوالی به آدم می‌کنه و بیشتر به لحاظ حجم نوشتاره، نه توالی اون، اینه که روون‌تر می‌نویسید. کلمات زودتر به ذهن‌تون میاد، چون از کلمات بیشتری یا بیشتر از کلمات استفاده کردید. 

قبل از این چالش تصمیم گرفتم که از تجربیات نزدیکا بنویسم و برای نوشتن  مقاومت می‌کردم و می‌ترسیدم انگار؛ نوشتن هر روز به فردا می‌افتاد. هنوز ته مونده‌ی کمالگرایی رو توی خودم حس می‌کردم. این چالش رو انتخاب کردم تا ذهنم دیگه بهونه‌ای نداشته باشه و خوشحالم که بهم کمک کرده تا حدودی هم مقاومتم نسبت به نوشتن رفع شه و هم کمالگرایی. البته کمالگرایی با دقت و سخت‌کوشی متفاوته و اگه به این موضوع علاقه‌مندید می‌تونید نوشته‌ها یا سخنرانی‌های دکتر برنه براون(Brene Brown) رو دنبال کنید.


چطور به چالش متعهد می‌شیم؟

اینکه بدونید می‌خواید خاطره بنویسید یا وبلاگ می‌تونه کمک‌تون کنه، به عبارت بهتر می‌خواید برای خودتون و خصوصی بنویسید یا در جایی عمومی منتشرش کنید. تعهدهای عمومی می‌تونن شما رو بیشتر ترغیب کنن که به چالش وفادار باشید. حواس‌تون باشه که اگه به تعهدتون عمل نکنید ممکنه این‌طور به نظر برسه که خود این کارها براتون اهمیت نداشته و جو گیر شدید یا شوآف دادید. البته حالت بدتری هم وجود داره که بعضیا ذهنی یا زبانی بهتون برچسب بی‌مسئولیتی بزنن.
پس اگه خیلی محتاط هستید سعی کنید اول به صورت خصوصی این چالش رو برگزار کنید ولی حتما چالش عمومی رو هم تجربه کنید.

در مورد این‌طور چالش‌های متوالی یادتون باشه که اینطور نیست که شما بتونید زندگی عادی خودتون رو که قبل از این چالش داشتید ادامه بدید! و فقط یه کاری هم هر روز اضافه شده باشه! نه. من وقتی خواستم واقعا متعهد باشم مجبور شدم که به جای دو مدل کتاب داستانی و آموزشی خوندن و خلاصه‌ی کتاب آموزشی رو نوشتن، فقط به کتاب داستانی کفایت کنم تا عادت کتاب خوندنم رو از دست ندم. معمولا بین ۳ تا ۴ ساعت هر نوشته طول می‌کشید و ساعت خواب من از ۱۱ تا ۱۲ شب به ۲ تا ۳ نیمه‌شب تغییر کرد. صبح‌ها عملا دیرتر بیدار می‌شدم و توی دو ماه اولِ این چالش، کمتر سر کار بودم. چون عادت داشتم شب‌ها بنویسم. سعی می‌کردم شب‌ها زودتر خونه بیام و یه سری از تفریحات جانبی‌م کم شد. در این بین، دو سری سفر رفتم و توی سفر دسته‌جمعی پایبند بودن به چالش‌های متوالی خیلی سخته؛ از خواب و گشت و گذار آدم توی سفر زده می‌شه و اون‌طور که باید و شاید بعد از سفر، خستگی‌م در نرفت که خسته‌تر شدم. به عبارت بهتر شاید لازم باشه برای متعهد بودن، لازمه دست کم نصف زمان چالش، این موضوع رو اولویت اول‌تون زندگی‌تون بکنید. 

چالش چند روز باشه؟

واقعیت‌ش اینه که من کاملا حسی ۱۰۰ روز رو انتخاب کردم ولی بعدا دیدم که این تعداد به هر اندازه‌ای می‌تواند باشد. برای بالا رفتن اعتماد به نفس می‌شه از یه هفته‌ی متوالی شروع کرد و کم کم به یه ماه، دو ماه و بیشتر رسوند. توی این تجربه، من بعد از روز چهلم حس کردم که ذهنم خالی شده و کم کم موضوعات جدید به ذهنم میاد که قبل از نوشتن، به مدت طولانی بهشون فکر نکردم و بعد از حدود دو ماه(۶۰ روز) مقاومتی که در ابتدای نوشتن داشتم تقریبا از بین رفت.
امروز مطلبی توی مدیوم می‌خوندم که نوشته بود از لحاظ علمی حداقل ۱۲۰ روز لازمه تا عادتی در آدم نهادینه بشه! :ماماااان

اگه عمری بود فردا راجع به اینکه چقدر بنویسیم و مواد اولیه‌ی نوشتن از جمله اینکه ایده از کجا میاد، می‌نویسم.

۸ نظر

روز ۹۸ - طلاق عاقلی[بر وزن عاطفی!]

از اولش هم باهم خوب نبودیم. گاهی مجبور شدم تحملش کنم ولی هرچی می‌گذره بیشتر از هم فاصله می‌گیریم. با این روندی که من در پیش گرفتم ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم.

وقتی توی نوجوونی با مامانم آرایشگاه می‌رفتم، حس می‌کردم از در و دیوار آرایشگاه، تا قیچی و سشوآر قراره بهم هجوم بیارن! آرایشگاه از مکانش گرفته تا آرایشگر و بقیه‌ی کارکنانش طوری با جنس زن و زیبایی برخورد می‌کردن که انگار آرایشگاه نه جای آرایش و پیرایش که خلقت دوباره‌ست! درک نمی‌کردم چرا یه خانم باید انقدر خود طبیعی‌ش رو تغییر بده. اون زمان ما هم رسم نبود دختر تا قبل از ازدواج ابروهاش رو برداره یا موهاش رو رنگ کنه. در نتیجه به خودم وعده دادم که بالاخره یه روزی این کارها رو درک می‌کنم.

توی دوران دانشگاه وقتی چند نفر ازدواج کردند و ابروهاشون رو مرتب کردند، انقدر تغییر کرده بودن که باور نمی‌شد! تصمیم گرفتم تا اون وعده وعیدها رو تجربه کنم. من ابروی نسبتا مرتبی دارم. قسمت نامرتب‌ش فقط چندتا موی پراکنده‌ی خاکستری‌ه که معمولا به چشم نمیاد! بار اول، رفتم آرایشگاه و برای آرایشگر محترم توضیح دادم که ابروهای پراکنده رو اگه زیاد دست ببری توش مثل نخ باریک می‌شه و من خوشم نمیاد. چند تا موی اضافه این اطراف هست، بِکَن ببینیم! گفت: حلّه! بخواب!
یکی، دو تا، سه تا، پنج تا، ده تا کَند،‌ گفتم باریک نشه‌ها! گفت نه حله! یکی، دو تا، سه تا، پنج تا کَند گفتم: بسه! بلند شدم نشستم دیدم نازک شده! گفت: ابروهات پراکنده‌ست اگه بخوای مرتب باشه نازک می‌شه!
با چشم‌هام بهش فحش دادم و این گذشت.

دفعه‌ی بعد هم با اینکه سراغ آرایشگر دیگه‌ای رفتم و بیشتر پول دادم همون سناریو تکرار شد! تا اینکه برای عروسی یکی رو پیدا کردم که اطلاعات زیبایی‌شناسانه‌ش یکم بیشتر بود و نتیجه‌ی کارهاش هم این رو نشون می‌داد. ابروهام رو برای عروسی دقیقا همون مدلی که می‌خواستم برداشت؛ طبیعی و پهن! وقتی برگشتم خونه، مامانم گفت: چه خوب شدی! چقدر گرفت؟
گفتم: ۱۰۰ تومان(۴ سال پیش)
گفت: صَـ        د هِـ        زار تومن دادی که چی کار کنه؟
گفتم: که ابروهامو بر نداره!

بعد از عروسی دیگه هیچ وقت به خاطر برداشتن ابروهام، آرایشگاه نرفتم. با خودم گفتم خب آدم حسابی، خودت همون چهار تا تار مو رو بردار!

کم کم از ابرو شروع شد! متوجه شدم توی YouTube پر از ویدئوهایی از کارهای مختلف آرایشگری‌ه که آدم‌ها روی سر و صورت خودشون آموزش می‌دن. اوایل با وسواس بیشتری کار می‌کردم. با خط کش و علامت گذاشتن، محاسبه می‌کردم کدوم تار موها رو باید بردارم و کم کم چشمی پیش رفتم. 

موهام رو بیشتر وقت‌ها آرایشگاه کوتاه می‌کردم اما بعد از ماجرای ابرو با اعتماد به نفس سراغ موهام هم رفتم! چون فهمیده بودم مو رشد می‌کنه، خیلی زود! [و خوشبختانه ما خیلی مهمونی زنونه و دوستانه و ... نداریم!]

اولین بار سرم رو دولا کردم و یه خط صاف قیچی کردم. در نتیجه موهای جلو کوتاه‌تر و هرچی به سمت عقب می‌رفتی لایه لایه بلندتر می‌شد! توی ویدئو دیده بودم که وقتی سرم رو بلند می‌کنم هم باید چند جا رو کوتاه کنم. نتیجه خیلی قابل قبول‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! از این تجربه و ریسکی که کرده بودم، خیلی خوشحال بودم. تنها دلیلی که بعد از اون کوتاهی موهام رو به آرایشگاه سپردم قسمت تمیزکاری‌ش بود. کوتاهی مو با کلی خرده مو همراهه که واقعا تمیز کردنش از حوصله‌ی من خارج‌ه.

بین ویدئوهایی که می‌دیدم مدلی از رنگ کردن مو بود که بهش بالیاژ می‌گن؛ یه مدل از هایلایت رنگ کردن‌ه که اولین بار توی دهه‌ی ۸۰ میلادی توی فرانسه مد شده و هنوز هم بعضی‌ها انجام می‌دن. توی این مدل موها یک‌دست از ریشه رنگ نمی‌شن. از فواصل مختلف از ریشه‌ی مو به سمت پایین رنگ می‌شن و پایین مو یک‌دست رنگ می‌شه! هم ریشه‌ی مو رنگ نمی‌شه و آسیب نمی‌بینه، هم زیبایی‌ش به این‌ه که به صورت پراکنده رنگ بشه و خب این کاملا مناسب من بود که داشتم تجربه می‌کردم.

اگه بخوام این تجربه‌ها رو خلاصه کنم، از دو جنبه برام مفید بود:

یکم. تجربه‌ی جدید کسب کردم و تجربه کردن همیشه همراه با سختی و البته لذته. وقتی نوشته‌ی روز ۸۰ رو می‌نوشتم به این فکر می‌کردم که من خیلی از چیزها رو از اینترنت یاد گرفتم. به نظرم تسلط نسبی به زبان انگلیسی برای خوندن متون و دونستن اصول اولیه‌ی کار با اینترنت برای یاد گرفتن هر چیزی که دوست داریم و لازم داریم یاد بگیریم، واقعا واجبه!

دوم. علیرغم اینکه فکر می‌کنم زیبایی طبیعی برای صورت من قشنگ‌تره ولی نقطه‌ی مقابلش یعنی دست بردن توی این زیبایی رو هم تجربه کردم و فکر می‌کنم این‌طوری نظرم پخته‌تر شده.

شاید عارفانه این باشه که بگیم همه‌ی آدم‌ها به هر شکلی هستند، خلقت خداوند و زیبا هستند.

زیبایی توی نگاه آدم‌هاست و مد هم بر همین اساس به وجود اومده و هست. انواع مدل‌های لباس وقتی یه جور دیگه بهشون نگاه شده، قشنگ دیده شدن و مردم از اون‌ها استفاده کردن.

۵ نظر

روز ۹۷ - خوش‌بینی؛ از سفاهت تا ضرورت

اوایل ۲۰ سالگی اغلب بدبین بودم و حالا در آستانه‌ی ۳۰ سالگی در مسائل کاری، اغلب مشکوک و در بعضی مناطق نیمه ابری همراه با بارش پراکنده...! و در مسائل روزمره و ارتباط‌های فردی اغلب و نه همیشه، خوش‌بین هستم. پس اگه فکر کردید قراره تو این متن بگم ۱، ۲، ۳، بشکن و با وِردِ «عروس چقدر قشنگه!»، شما از الان به بعد خوش‌بین شدید، زهی خیال باطل! من نه قدرت تغییر شما رو دارم، نه قدرت کشیدن کلاه گشاد از سر مبارک‌تون تا زیر زانوهاتون!

معمولا وقتی آدم یه روش جدیدی رو امتحان می‌کنه، ذوق داره و منتظره خیلی سریع جواب مثبت بگیره. از قضا پیش میاد که ناجور هم تو ذوقش می‌خوره! می‌ره تو فکر و موقعیت رو تحلیل می‌کنه. وقتی با آرامش به اون لحظه‌ی هیجانی فکر می‌کنه با خودش می‌گه عجب آدم ساده و شادی بودما! چرا انقدر خوش‌بینانه فکر می‌کردم.
این سناریو برای من زیاد اتفاق می‌افتاد اما نمی‌فهمیدم کجای کار اشتباهه؟ روش اشتباهه؟ من اشتباه عمل می‌کنم؟ چیزی که توی ذهنم داشت اشتباهی بهم وصل می‌شد، خوش‌بینی و سفاهت و سادگی بود.

وقتی از فضایی که بیشتر آدم‌های اطرافم رو بدبین‌ها تشکیل می‌دادن، فاصله گرفتم و با آدم‌های خوش‌بین مواجه شدم دیدم آدم‌های خوش‌بین واقعی(!) مشورت می‌کنن، فکر می‌کنن، سبک سنگین می‌کنن و در آخر مقداری خوش‌بینی ضمیمه‌اش می‌کنن. با این اوصاف، بعضی وقت‌ها براشون خوب پیش می‌ره و بعضا هم بد! ولی چون آدم‌های خوش‌بین عادت کردند که مثبت ببینن بالاخره یه قسمت مثبتی هم توی اوقات بد پیدا می‌کنن و این می‌شه که انگار همه‌ی هستی دست به دست هم می‌دن که دنیا به کام آدم خوش‌بین باشه! [وگرنه من برای «همه‌ی هستی» و «قانون جذب» و «کتاب راز» توجیه منطقی ندارم! اگه قرار باشه به چشم اعتقاد به این چیزها نگاه کنم شکلِ «خدا و پیامبر و وحی» پایه‌های منطقی و فلسفی قوی‌تری دارن برام.]

گاهی توی ذهنم می‌گم روزگار رشته‌ی زندگی رو تاب می‌ده ببینه کی بیشتر تاب می‌خوره؛ تاب دادن آدم‌های خوش‌بین به اندازه‌ی کافی زجرشون نمی‌ده، روزگار کیف نمی‌کنه! ول می‌کنه می‌ره سراغ اونایی که تماشایی زجر می‌کشن!

واقعیت اینه که وضعیت نامناسب توی زندگی همه هست ولی آدم‌های خوش‌بین زجر نمی‌کشن.

یکی از راه‌هایی که برای من موثر بود[و هست] اینه که مدت طولانی سعی کردم ادای خوش‌بینی رو دربیارم و کنایه‌های ذهنم رو بابت این کار نادیده گرفتم.

خوش‌بینی یعنی کنار اومدن با موضوع، به شوخی گرفتن سختی‌ها و حتی نکات مثبت من درآوردی یا تخیلی!

وقتی آدم با وضعیت بدی رو به رو می‌شه، باید باهاش دست و پنجه نرم کنه، چه خوش‌بین باشه و چه بدبین. آدم بدبین بخشی از انرژی‌ش رو صرف کلنجار رفتن با فکرهای منفی تلف می‌کنه، آدم خوش‌بین این انرژی رو مضاف بر انرژی حاصل از خوش‌بینی برای دست و پنجه نرم کردن با موضوع نگه می‌داره. تازه در حین رویارویی با مشکل هم نکته‌های مثبت می‌بینه!

اینطوری هم می‌شه به زندگی نگاه کرد که آدمبزاد همیشه در ازای چیزی که از دست می‌ده، یه چیزی به دست میاره[و نه برعکس!] مثلا نوشته‌ی روز سوم،‌ پشت درِ بسته حاصل یکی از موقعیت‌هایی بود که سعی کردم با خوش‌بینی به ۴ ساعت معطلی پشت مطب یه گوش پزشک نگاه کنم و به جای خود خوری و غر زدن برم تو نخ آدم‌ها و ضمن اینکه یه مطلب می‌نویسم، از اون چینش خاص و اتفاقی آدم‌ها هم لذت ببرم.

امشب وقتی حس کردم غمگینم و رفتم توی خودم، یه صدایی توی ذهنم گفت: غمگینی؟
گفتم: آره!
گفت: چه خوب! پس کمتر حواست پرت می‌شه، برو کتاب بخون!
سعی کردم خوش‌بین باشم و به جای اینکه یه گلوله تو سرم خالی کنم، بشینم مطلب امشب رو درباره‌ی خوش‌بینی بنویسم!

۷ نظر

روز ۹۶ - نظر دادن یا ندادن، مسئله این است![۲]

توی چرایی و چگونگی نظر دادن باید نظر مثبت/تشویقی و منفی/انتقادی رو از هم تفکیک کنیم چون مسائل متفاوت و بعضا متناقضی دارن. برای همین توی دو بخش نوشتم. این نوشته درباره‌ی نظرات منفی‌ یا انتقادی‌ه. نوشته‌ی قبل درباره‌ی نظرات مثبت یا تشویقی بود.


[اندکی چرایی] اولین موردی که همیشه قبل از نظر دادن باید بهش توجه کرد اینه که چه لزومی به نظر دادن هست؟ اینجا باید بگم اصلا لزومی نداره که انتقاد کنیم! اصلا! چرا؟ چون خیلی از ما نمی‌دونیم چطور باید انتقادمون رو مطرح کنیم و بار منفی روانی که مطرح کردن نادرست انتقاد برای مخاطب داره، بیش از اینکه کمک کنه، مانع‌ه. اون آدم توی موضع تدافعی می‌ره[وقتی موضع ما تهاجمی‌ه!] و نمی‌تونه منصفانه و بی‌طرف به موضوع نگاه کنه.

حالا!
اگه کسی اومد یه چیزی جلوی ما گذاشت و نظر ما رو پرسید چی؟
یا اگه فکر می‌کنیم واقعا لازمه بگیم؟

[اندکی چگونگی] اول از همه از خودمون بپرسیم ما چقدر صلاحیت و دانش در مورد موضوعی که می‌خوایم انتقاد کنیم رو داریم؟ اگه از ما نظر خواستن، پس به نظرشون ما صلاحیت لازم رو داریم؛ نیازی نیست به این موضوع فکر کنیم! :)) پس می‌تونیم این مرحله رو به عنوان مرحله‌ی صفرم در نظر بگیریم.

همیشه تغییر از خود ما شروع می‌شه!

اول از همه مطمئن بشیم که با خودمون صادق هستیم. یعنی فقط می‌خوایم به فرد مقابل کمک کنیم؟ فقط! یا قراره در پشت این کار خودمون رو هم مطرح کنیم؟
این ذهنیت بهمون کمک می‌کنه تا کلمات بهتری انتخاب کنیم و طرف مقابل وقتی حس کنه که ما توی بیان این انتقاد منافعی نداریم و صرفا قصدمون بهتر کردن اونه، راحت‌تر قبول می‌کنه.

دوم اینکه مطمئن باشیم حال خودمون خوبه! از کسی عصبانی نیستیم، به اندازه‌ی کافی خوابیدیم، شکم‌مون سیره، خلاصه می‌تونیم به خودمون مسلط باشیم که در مرحله‌ی بعد بتونیم مهربون باشیم و بیشتر همدلی کنیم! وقتی آروم و مهربون باشیم آدم‌ها خودشون رو بیشتر کنترل می‌کنن تا حداقل در ظاهر معقول و آروم به نظر بیان. اما این منوط به این‌ه که ما مرحله‌ی اول رو هم در نظر داشته باشیم تا تاثیرگذار باشه.

سوم اینکه اگه واقعا قصد داریم به طرف مقابل کمک کنیم، انتقاد رو به طور خصوصی مطرح می‌کنیم؛ نه جلوی همه. وقتی کسی رو تحقیر می‌کنیم نباید انتظار داشته باشیم محترمانه باهامون برخورد کنه. 

چهارم اینکه اگه واقعا می‌خوایم انتقاد سازنده انجام بدیم، از زمانی که این انتقاد به ذهن‌مون میاد، یه روز صبر کنیم بعد مطرح کنیم. این یه روز، حساسیت موضوع رو برامون کم می‌کنه و با ذهن آروم‌تری می‌تونیم کلمات لازم برای مطرح کردن انتقادمون رو پیدا کنیم.

پنجم اینکه دقیق و شفاف حرف بزنیم. «این قسمت از این کاری که کردی، اشتباهه، نتیجه‌ی خوبی نداره، درستش اینه!». قسمت جالب این قسمت اینه که درباره‌ی رفتار با بچه‌ها هم این صدق می‌کنه. وقتی با کسی کلی حرف می‌زنیم، نمی‌فهمه که باید چی کار کنه! مثلا وقتی دعوا می‌کنیم مستقیم یا غیرمستقیم می‌گیم تو آدم بدی/مزخرفی هستی! کلماتی مثل بد، خوب، عالی، افتضاح، خوشگل، زشت، کیفی هستن و تو هر دوره‌ی سنی برای آدم‌ها مبهمن. هرکی یه برداشتی داره. حد و مرزش مشخص نیست.
تازه! به فرض که اعتماد به نفس طرف مقابل هم خدشه‌دار نشه، چی کار می‌تونه بکنه؟ نفهمیده چی غلطه که تصحیحش کنه. در نتیجه انتقاد رو کاملا واضح، درباره‌ی یه قسمت مشخص از رفتار مطرح کنیم.

ششم اینکه محدودیت‌های انسانی رو هم درنظر بگیریم. به بیان دیگه منصف باشیم. آرزوهامون رو در قالب انتقاد از دیگران مطرح نکنیم. مخاطب‌مون غول چراغ جادو نیست!

خب امیدوارم به اندازه‌ی کافی تونسته باشم از سختیِ انتقاد کردنِ سازنده بگم!


برای کامل کردن موضوع، خوبه که درباره‌ی انتقادها و فیدبک‌هایی که به سرویس‌های اینترنتی می‌دیم  هم چند تا نکته رو بدونیم.

معمولا این انتقادها یا بازخوردهایی که به سرویس‌های مختلف اینترنتی می‌دیم چهره به چهره نیست. علاوه بر این، سرویس‌دهنده‌ها همیشه این امکان رو برای کاربرها ایجاد می‌کنن که نظراتشون رو بگن. پس خوبه که همیشه به این سرویس‌ها فیدبک بدیم. 

مهم‌ترین نکته توی این‌طور فیدبک دادن اینه که منتظر نباشیم همین فردا تاثیر حرف‌مون رو ببینیم. چون معمولا تیم توسعه‌دهنده یه سری اهداف و نظرهایی دارن، کاربرهای دیگه هم نظراتشون رو می‌گن، در نتیجه جمع‌بندی بین نظرات ممکنه طول بکشه و به مذاق ما خوش نیاد.

نکته‌ی مهم دیگه اینه که اینجا هم کلی‌گویی نکنیم!

اگه اشکالی در برنامه هست باید روندی که منجر به بروز مسئله شده رو بگیم. مثلا اول اینجا رفتم، این رو زدم، بعد رفتم اونجا، اون رو زدم و ... بعد بگیم که انتظار داشتیم چه نتیجه‌ای بگیریم و حالا که اشکال داره چه نتیجه‌ای گرفتیم. حتی اگه کمک می‌کنه، از صفحه عکس یا فیلم بگیریم و بفرستیم. روند پیدا کردن و حل مشکل سریع‌تر انجام می‌شه.

اگه درخواست اضافه شدن قابلیتی رو داریم کافیه خود اون قابلیت و لزومش رو توضیح بدیم و نیازی به تهدید و فحش و ... نیست. اگه حجم درخواست‌ها توی مدت طولانی زیاد باشه معمولا اعمال می‌شه. مثل افزایش زمان ویدئوهای اینستاگرام. اما اگه هدف‌تون این باشه که ایده‌ی اصلی سرویس رو تغییر بدیم، احتمالا تاثیرش به عمرمون قد نمی‌ده! مثلا بخوایم تعداد کاراکترهای پست‌های توییتر رو بیشتر کنیم. چون این بخش جزو ایده‌ی محصول بوده و عملا تبدیل به هویتش شده.

۳ نظر

روز ۹۵ - نظر دادن یا ندادن، مسئله این است![۱]

توی چرایی و چگونگی نظر دادن باید نظر مثبت/تشویقی و منفی/انتقادی رو از هم تفکیک کنیم چون مسائل متفاوت و بعضا متناقضی دارن. برای همین توی دو بخش می‌نویسم. این نوشته درباره‌ی نظرات مثبت‌ یا تشویقی‌ه.


[اندکی چرایی] اولین موردی که همیشه قبل از نظر دادن باید بهش توجه کرد اینه که چه لزومی به نظر دادن هست؟ جواب این سوال برای نظرهای مثبت/دوستانه و نظرهای منفی/سازنده متفاوته. در واقع درست برعکس هم‌ه!

بیشتر ما [شاید اکثر ما] نیاز به حمایت و پذیرفته شدن از جامعه‌ی اطراف خودمون رو داریم. این نیاز رو می‌تونیم هم در گرفتن نظر مثبت از دیگران [که اثر تشویقی داره] برای خودمون مرتفع کنیم و هم با دادن نظر مثبت به دیگران! صمیمیت و احترامی که از قِبَلِ این نظر برامون فراهم می‌شه هم همون اثر تشویقی رو داره. می‌دونم که می‌دونید منظورم تملق و چاپلوسی نیست.

در این بین هم هستند کسانی که مدت‌ها در خانواده و اجتماع نادیده گرفته شدن؛ بعضا کاملا ناجوانمردانه! از پدر و مادر بگیر تا صاحب کسب، کارمند اداره‌های مختلف، سرویس‌های اینترنتی اغلب ایرانی که با رفتارشون احساس بی‌ارزش بودن یا نامحترم بودن رو بهشون القا کردن و می‌کنن. البته این توجیهی برای رفتار زشت بعضیا یا کلمات رکیکی که به کار می‌برن، نیست ولی نمی‌شه از همه‌ی جامعه انتظار داشت که حس ارزشمند بودن رو برای خودشون از درون ایجاد کنن و بازیچه‌ی رفتار بقیه نشن. پس بعضیا بیشتر به این احساس حمایت و ارزشمند بودن از طرف دیگران نیاز دارن.

خیلی وقت بود که فکر می‌کردم که چطور باید با این سبک از فحاشی چه در نظرات زیر پست‌ها و چه در بازخوردهایی که مثلا در نزدیکا می‌گیریم برخورد کرد. چرا بعضی از کاربرها وقتی می‌خوان مسائل‌شون رو باهم/با نزدیکا مطرح کنن انقدر بی‌ادبانه و همراه با تهدید و ارعاب می‌گن؟ جواب این سوال خیلی ساده و واضح خودش رو نشون داد. زمانی که پشتیبانی در جواب به همه‌ی کاربران فارغ از حرف و لحن‌شون گفت «کاربر محترم سلام ....» دو تا اتفاق مهم افتاد! یکی اینکه جواب دادن پشتیبانی همیشه از استرس کاربر کم می‌کنه و می‌فهمه که بهش توجه شده، پس کاربر یکم آروم می‌شه. دوم اینکه وقتی به کسی گفتید محترم، سعی می‌کنه محترم باشه! این یه جور انداختن طرف توی رودربایستی با خودشه! یعنی توی دیالوگ بعدی، کاربری که قبلا فحاشی می‌کرده نه تنها تغییر لحن داده و کاملا محترم شده که بعضا نوشتاری هم جواب داده! فرهیخته شده اصلا! یعنی در مرحله‌ی اول، حرف نادرست/ناپسندشون رو به خودتون نمی‌گیرید؛ در واقع اون نقشه/بازی که برای کشوندن شما به ورطه‌ی بی‌ادبی/بی‌احترامی کشیده رو نادیده می‌گیرید در مرحله‌ی دوم، شما نقشه/بازی محترمانه‌تون رو، رو می‌کنید!

[اندکی چگونگی] نکته‌ی مهمی که در مورد نظر مثبت وجود داره اینه که وقتی داریم نظر می‌دیم، خودمون رو با اون فرد مقایسه نکنیم. چون دو تا اتفاق ممکنه بیفته؛
یا دچار خود کم بینی و افسوس بشیم. مثلا بگیم «خوش به حالت ...». با اینکه این نظر مثبتی‌ه ولی بار حسرت‌ناک(!) داره.
یا توی رقابت بیفتیم و بخوایم خودمون رو هم نشون بدیم. مثلا بگیم «احسنتم تو هم به جمعِ ما، این کار انجام دهندگانِ مُتِرَقّی اضافه شدی!» به ظاهر نظر مثبتیه ولی این جمله داره می‌گه که ما زودتر از تو این به فکرمون رسیده و انجام دادیم! هرچند ناخودآگاه و در لفافه می‌گیم ولی مخاطب از آنچه شما فکر می‌کنید باهوش‌تر است!

منابع انرژی فسیلی محدود هستند ولی خلاقیت و انرژی‌ای که با خودش میاره کاملا نامحدوده و برای تحسین کردن یه نفر لازم نیست که خودمون رو تحقیر کنیم و بالعکس. همه‌مون قابل تحسین هستیم؛ هرکی در نوع خودش.

۴ نظر